تبليغاتX
ناگهان های بی سببی - تاريكي (داستان)
پنجره ای به سوی بی انتهای ادبیات به ویژه داستان و شعر

‏(درود بر دوستان. داستان «تاريكي» را از مجموعه داستان «شهر من گم شده است»،‌ كه به تازگي چاپ كرده ام،‌ آورده ام. در صورت تمايل،‌ براي آشنايي بيش‌‌تر با اين مجموعه داستان و دو مجموعه شعر ديگر، مي‌توانيد به مطالب پايين‌تر مراجعه كنيد. شاد و به‌روز باشيد.)‏

 

٭٭٭٭٭٭٭٭

 

... تاريكى‏‏...‏

 غلام‏رضا صفّار

 

 خشكه‏سرما بى‏داد مى‏كرد. همه سر در گمِ انتظار بودند و نگران. تيرِ دعا از هر گوشه، روان بود و چشم‏ها خشك از اميد‏.

 چهل روزِ اوّل گذشت و برقى از چشمى ندرخشيد. همه پا به پا، پشت به پشت، دست به دست، كمانى ساختند به پهناى فلك. تير در چلّه‏اش راندند. نشانه رفتند. شايد فرجى ... گشايشى ... امّا نه. يكى گفت: «اين چلّه هم، هيچ پِشگلى به قاچ ننداخت.»٭ همه كمان را نگاه كردند.‏

 چهل روز دوّم هم گذشت. اين بار، هر كس كمانى پرداخت، به حدّ  طاقت خويش، خميده‏قامت و پير. تير در چشم چلّه فروكرد و قِرِچ، قِرِچ، قِرِچ ... «خروش از خمِ چرخ چاچى بخاست» و ديدگان هم با تير رفت. گويى جان‏ها نيز چون رشته‏اى باريك از چشم‏ها بيرون كشيده مى‏شد. نه، راهى به دِهى نبردند اين بار هم. يكى گفت: «اين چلّه هم، گُلى به سرِ ما نزد.» همه كمان‏ها را نگاه كردند. ‏

 اميد هم انگار با تير رفته بود: «هنر خوار شد، جادويى ارجمند.» لب‏ها ورد مى‏خواند، برخى هم دعا. چشم‏ها سفيد بود، امّا چشم آسمان خشك و بى‏حيا. روزى، اميدى بود كه صبح، چشم را به سپيدى‏اش نوازش دهند، امّا «نهان راستى، آشكارا گزند.» اميد هم با دل‏ها خاك شد. ولى تا كى؟ چه قدر؟ ... سرانجام بايد روزى و يا شبى ... مگر نه پايان شبِ سيه‏ ...

 و سيب زمين، مثل پيلىِ مادربزرگ چرخيد و چرخيد. ريسيد و ريسيد. يك شب، وقتى پدر مى‏خواست، ستاره‏ى دختر را نشانش دهد، هيچ‏ ستاره‏اى نبود. انگشت پدر خشك شد و خالىِ آسمان را نگاه كرد.

 صبح، همه جا پر از كبوترهاى سفيد بود. يكى فرياد زد: «... سپيد است.»

 ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

٭ پِشگل به قاچ (= قاش) انداختن: كنايه از سود و نفع رساندن، يا هنر نشان دادن.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:12  توسط غلام رضا صفار  |