پرىساى جعفرى
اين واژهها كه در قفس دفتر مناند،
تا اوج آسمان تو، بال و پر مناند
جايى به جز بهشت، سرانجام كار نيست
آن جا كه چشمهاى تو پيغمبر مناند
آتش به جان شانه به سرهاست، از حسد
وقتى كه شانههاى تو، زير سرِ مناند
در من غزل برقص و رها شو، كه چشمهات،
شبهاى پُرستارهىِ شهريورِ مناند
پرىساى جعفرى
ديرى است شوق پَرزدنى نيست در سرم
من يك پرى كوچكم، امّا نمىپرم
غمگينم، آن قدر كه فروغم به شعر گفت
غمگينترم از آن كه نكردند باورم!
حس مىكنم كه جز قفسى سرد و تيره نيست،
»پيراهنى كه تنگ گرفته است در برم«
تو، بىقرارى از لب اين رود بگذرى
من، ناگزيرم از دل اين رود بگذرم!
بىمقصدى، به راهم و بىقايقى، به آب
دريا! بايست نىلبكم را بياورم
پرىساى جعفرى
اى آن كه غزل ريختهاى روى لبانم!
پروانهى دلنازكِ دائم نگرانم!
درياتر از آنى كه به شعرت بسرايم
زيباتر از آنى كه بگُنجى به زبانم
هر موى سپيد تو، مرا شام سياهى است
آه! اى گرهِ روسرىات بسته به جانم!
تو، شعر خداى منى وُ، از تو سرودن،
اعجاز بزرگى است كه كوچكتر از آنم
هر چند كه از كودكىام رد شده، امّا،
دلتنگ توام، باز به زانو بنشانم!
حمزه ی هاشمی
نشست مرغ نگاهم به باغ پيرهنت
كه خَرمنِ گلى از دور مىنمود تنت
شكست پشت من از وعدههاى سادهى تُرد،
به پاىبندىِ بابونهزار پُرشكنت
تمام حيرتم از قلب سنگِ آينه است
كه ديد روى تو را رو به رو، چرا نشكست؟!
ولى ... نه، آن كه تو را ديد وُ، سيرِ سير نديد،
دل من است كه تيرِ دلش گذشت از شست
چكاوكى كه سرِ شاخِ بيد بود، شنيد
چه داستان، سرِ نوپاىِ پاكِ باغ رسيد
چهار قطرهى خون، مانده بود روى زمين
پَسى كه قصّهى رفتن، به گوش لاله وزيد!
نشسته بودى و گل، مستِ عطرِ نابِ تنت
به قاب چشم من، عكس كنارِ ياسمنت،
هنوز هست؛ چرا نيست هيچ ياد منت؟!
تو رفته اى وُ، نگاهم به راهِ آمدنت
حمزهى هاشمى
در كورهراهِ خاطرهها، جاى پات هست
در گوش كوه و چشمه، طنين صدات هست
هر صبح، بر بساط چمن، مست مىشوم:
در هر نسيم، عطر خوشِ پرنيات هست
پر مىكشم غروب، از اين جا به مشرقى،
كه مِهر روىِ ماهِ تو هست وُ، هوات هست
آن سوى دشت هم تويى و يك سبد غزل
بر روى گونههاى تو هم، اشكهات هست
انكار اشتياق نكن، پيش من هنوز،
هم شعرهات مانده وُ، هم نامههات هست!
در هر غزل، كه نام مرا صرف كردهاى
عطر لبت، وَ سرخى گلبوسههات هست
برگرد، بوتهات به دلم سبز مانده است
فرصت براى وا شدن وعدههات هست!
حمزهى هاشمى
شكست خواب نگاه تو، خواب ماهىها
بُريد، پيچش موىِ تو، تاب ماهىها
خروش رود، به قصد پرىِّ دريا بود
گرفت چشمهى سرخت، شتاب ماهىها
شكوفه، خنده زد وُ، رازيانه، دست افشانْد
به پاىكوبىِ اين انتخاب ماهىها!
دو سوى رود، نشستند صف به صف گلها
رفيق حجرهى شاعرمآب ماهىها!
تمام شب به تغزّل گذشت وُ، نوشيدند،
در آرزوى سلامت، شراب ماهىها
ميان مستيشان، باد مصرعى سر داد
كه ماه، غرق صفا شد، در آب ماهىها
...
مسير رود دگرگونه شد به آمدنت
شدى شعارِ شبِ انقلاب ماهىها!
حميد برزگر
هر چند كه كشتهام تو را در يادم،
امّا چه كنم كه دادهاى بر بادم؟
هر وقت نگاهم به نگاهت افتاد،
از درس و كتاب و زندگى افتادم!
×××
ديدى همه را شمرد، نشمرد تو را؟!
با دست خودش چه گونه پژمرد تو را؟!
ديرى است كه بايد به خودت فكر كنى
با يك من عسل، نمىشود خورد تو را!
محمّدجواد خدابنده
آيا مرا به حال خودم وا گذاشتى؟
در اين زمانه، بىكس و تنها گذاشتى؟
گويا تو رفتهاى و فقط بنده ماندهام
من را ميان خاطرهها جا گذاشتى؟
باشد، درست، بنده خطا كردهام ولى،
بر دل، خطا نكرده، تو هم پا گذاشتى؟
قلبم به سينهام شده يك آتش مهيب
ممنون كه يادگارى زيبا گذاشتى!
تنها براى بنده همين مانده: شعرها
جايى براى شكر كه اين را گذاشتى!
محمّدجواد خدابنده
دل را كه سپردى، اعتنايى به تو كرد؟
هر هديه كه بردى، اعتنايى به تو كرد؟
آيا تو، كه عاشقانه از خون جگر،
صد مرتبه خوردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
وقتى كه ز حسرتش به چنگال، دو دست،
بر سينه فشردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
بعد از همهى جنون و عاشق شدنت،
يك گوشه فسردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
روزى كه براى آخرينِ لحظات،
معكوس شمردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
سخت است، ولى سؤال آخر اين است:
آيا تو كه مُردى اعتنايى به تو كرد؟!
محمّدجواد خدابنده
آغوش من از سر تو خالى امشب
اين قامتم از غمت، سؤالى امشب
بعد از غم رفتن تو، اين جا ماندم
امّا دل من، در آن حوالى امشب...
اين ماه، تداعى چه چيز است مرا؟
:يادآورِ ابروى هلالى امشب
در دورى او، به آتش غم سوزان
اين دل، شده دانهى بلالى امشب
از غرب و جنوب و شرق، يارى نرسيد
من منتظر توام شمالى! امشب
آن شيشهى نازك شرابم كه شكست،
من ماندم و اين جام سفالى امشب
شوريده كه در غم تو يك سال گذشت
از سر شده تقويم جلالى امشب
از صحبت ديوانه تو اين بار نرنج
او گشته نزار و لاابالى امشب!
زهراى خدادوستان
به هم بريز دلم را وُ، بعد باز بخند
دريچههاى دلم را به روى غصّه ببند
بخند، تا كه دو بالِ شكستهام اين بار،
به بىنهايتِ هفت آسمان بپيوندند
مخواه سهم من از تو، فقط شود رويا
كه دستهاى من و دستهات، همجنساند
مرا به سمت غزل مىبرى چه بىتشويق
به ميهمانىِ عشق و ترانه و لبخند
بخند، خستهام از لحظههاى اخمآلود
كه شعرهاى مرا هم، كشيدهاند به بند
چه قدر حال و هوايم گرفته و ابرى است
به خاطر دلِ من هم شده است، باز بخند!
زهراى خدادوستان
... و پنجره، قفسِ دستهاى ما مىشد
غروبها كه به روى من و تو، وا مىشد
دلم چه قدر غزلسازِ چشمهاى تو بود
كه با نگاه تو، از اين قفس رها مىشد
من و تو، آه! دو تا بيت آشنايى كه،
به زور فاصلهها، از غزل جدا مىشد
و بعد، خسته از اين امتداد و تنهايى
دوباره عابرِ تنهاى كوچهها مىشد
تمام وسعت دلتنگىام به آسانى،
كنار خاطرههايت، عزيز! جا مىشد
نمىگذاشت غزل تا هنوز فرصت بود
و گر نه، پنجره آغاز ما دو تا مىشد
سمانهى اسكندرى
بعد از تو درد آمد و در من جوانه زد
بر دل نشست وُ، حرف تو را عاشقانه زد
بىنيلگونِ چشم تو، ديوانه مىشوم
دل، بىخيال و مست، به اين بىكرانه زد
حالا قطار مىرود از ريل انتظار
باران شروع گشت وُ، تو را بىبهانه زد
هر روز دخترى به خيال نگاه تو،
بر روزهاى زندگىاش تازيانه زد
تا اين كه يك نفر برساند تو را به من،
بغض هزارسالهام، امشب جوانه زد
سمانهى اسكندرى
حرفى نمانده است دگر در ميان ما
گم شد بهار خاطرهها در گمان ما
هى دست مىبرم كه بچينم دل تو را
امّا خراب مىشود آه آسمان ما!
يادت نشست در غزلم، غصّه پا گرفت
آيا بهار مىشود امشب، خزان ما؟
اين واژهها كه دور غزل پرسه مىزنند،
شايد پريدهاند شبى از دهان ما
ديگر به آسمان و به باران نمىرسيم
آخر شكسته است دلِ نردبان ما
حرفى نمىزنم، نه، تو را گريه مىكنم
قفل سكوت، خورده به باغ زبان ما
حتّى به گوش فاصلهها هم رسيده كه،
حرفى نمانده است دگر در ميان ما!
سمانهى علىبابايى
امشب به دور از شانهات، قدرى فسردهام
حس مىكنم اندازهى يك قرن مردهام
حس مىكنم در ابتداى اين غزل كمى،
شاعرترم با واژههاى خيسخوردهام
آبىترين درياى من! با قايقم شبى،
در موجموجِ گيسوانت دست بردهام
ساحل رها كن، بعد از اين دنبال من نگرد
خود را به موجِ وحشىِ دريا سپردهام
من رفتهام، با شعرهايم خوب تا كنيد
با نامههاى بىنشان تانخوردهام
با چشمهاى آبى دريا كه مدّتى است،
بىآن كه باشم، بر زلالش دل سپردهام
سمانهى علىبابايى
نبود توى دل بركه، ماه پيدايش
شبى كه دهكده، تاريك بود هر جايش
شبى كه هانيه با دست كوچكش زده بود،
گره به بقچهى گُلدار نان و حلوايش
همين كه ده قدمى پا به پشت كلبه گذاشت،
سكون دهكده با برفِ سخت تنهايش،
عجيب توى خودش رفته بود ... نه ... نكند،
كه پاى مردم ده، وا شود به دنيايش؟!
كه كاش معجزهاى رخ دهد و او بشود،
درست مثل همان مرد توى رويايش
خدانكرده، نفهمند اهل دهكده، او
دوباره رفته به دنبال قبر بابايش؟!
سپيدهدم، تبِ سردش شديدتر شد با،
حدود يك وجبى برف روى پاهايش
عجب شبى شده بود، آن شبى كه رفت و نگفت
عجب شبى شده بود آن شبى كه فردايش،
تمام دهكده سرزير شد به سينهى دشت
نگاهها همه بر روى ردِّ پاهايش
نگاهها همه بر روى ردپاهايى،
كه رفتهرفته، رسيدند پيش بابايش
تمام قصّه همين بود: يك پرنده كه مرد
كنار بقچهى گُلدار نان و حلوايش
سمانه على بابايى
هر پنجره را به سمت شب وا كردى
آرى، به گمانم آمدى شبگردى
اى آن كه تو را به ماه نسبت دادند،
ديدى چه به روز آفتاب آوردى؟!
×××
مىدانم! جرعهجرعه مستت كردند
يك بركهى آسمانپرستت كردند
ديشب، تو عروسشان شدى، بعدش هم،
انگشترِ نقرهكوب دستت كردند!
×××
تنها دو - سه بيت ... اگر غزل بگذارد
چشمان تو را به مثنوى نسپارد
امّا نه، نمىشود سرودت، وقتى
درد از سر و روى واژهها مىبارد!
سيّداصغر صالحى
گر چه مىبينم گريزان از من و ترسو، تو را
دوست دارم آهوى زيباتر از آهو، تو را!
هر كه دستى رو؟؟؟ به مويى برد، ديوانى نوشت
كى شبى در بر بگيرم - دست در گيسو - تو را؟!
سخت مىلرزد تنم، وقتى تصوّر مىكنم،
شانه در گيسو وُ، گيسو تا سرِ زانو تو را!
خوش به حال تكتكِ آيينههايى كه هنوز،
اين چنين بىپرده مىبينند رو در رو، تو را!
آه! لعنت بر دلى كه مىكشد اين سو مرا
واى! نفرين بر دلى كه مىبرد آن سو تو را
سهم من از تو همين وُ، سهم او از تو، همان
من غمت را روى زانو مىنشانم؛ او تو را!
سيّداصغرصالحى
جغرافيا، خوش مىدرخشاند وجودت را،
وقتى مشخّص مىكند حدّ و حدودت را
همواره چشمانم نوازش مىكنند از دور،
اندام كوهستانى صعبالصّعودت را
هر روز صبح زود، هى خورشيد مىآيد
ها مىكند دستان از سرما كبودت را
قاليچهى بومى، تويى وُ، رنگرز انگار،
با برف و باران، رنگ كرده تار و پودت را
چه سرزمينهايى كه مىميرند، اگر يك روز،
قايم كنى پشت سرت زايندهرودت را!
نه، هيچ كس مانند ماهىها نمىداند
فرق دو فعلِ سادهى بود و نبودت را
بايد به سالم بودن بزغالهها شك كرد
وقتى نمىخوانند چوپانها سرودت را!
عادل حيدرى
در خبر خوانديم جنگل را بيابان كردهاند
دفترِ صدبرگ را گورِ درختان كردهاند
بيست و سى مىگفت: در شهرى كويرى، مَردُمش،
گندمِ امسالشان را نذرِ باران كردهاند
عيد نزديك است، با اين حال، مَردُم در جنوب،
فكرِ يك تقويمِ سر تا سر زمستان كردهاند
مادرم جز نانِ خالى از خدا چيزى نخواست
ساده بودى مادرم، نان را خدامان كردهاند!
آخ! ... يادت هست تابستان و آشِ دوغِ عصر؟
خانهى مادربزرگم را خيابان كردهاند
خاطراتِ خانهى مادربزرگم برنگشت
بختمان برگشت، آجر را فراوان كردهاند
عيد نزديك است و ما در سينِ اوّل ماندهايم
بعد مىگويند: جنگل را بيابان كردهاند!
عادل حيدرى
طفلكى از همان سالها پيش، آرزو داشت من زن بگيرم
مدّتى با ندارى بسازم، بعد يك وام مسكن بگيرم!
چون به قولِ خودش خام بودم، قول دادم كنارش بمانم
اوّلش زيرِ آن سقفِ چوبى، تا كمى بعد آهن بگيرم
كاش در قلّكِ كودكىهام، سكّهها جنسشان كاغذى بود
تا كه يك بار هم روزِ مادر، جاى جوراب، دامن بگيرم
كاش در آيِنه گم نمىشد، بچّگىهاى پيراهنم، تا،
جاى اين قدر »اى كاش«، فردا، نانِ صبحانه را من بگيرم
شايد امروز دير است امّا، سالها پيشتر قول دادم،
آخرش انتقامِ تو را از، وصله و چرخ و سوزن بگيرم
شايد امروز دير است مادر! بى تو اين روزها ... راستى كاش!
آخرِ هفته يادم بماند، شيره و نان و روغن بگيرم!
عادل حيدرى
آرزو داشتم از تنهايى، با خودم اين همه خلوت نكنم
جاى اين قدر دعا و گريه، كاش مىشد به تو عادت نكنم
از همان روز كه رفتى ديگر، به نگاه همه بدبين شدم وُ،
توبه كردم كه به اين آسانى، عشق را با همه قسمت نكنم
كاش بىكار نبودم، شايد، ذرّهاى زندگىام بهتر بود
لااقل كاش در اين بدبختى، چارهاى بود كه خدمت نكنم!
آى مَردم! خودتان مىبينيد، سالها در صفِ مرگم، امّا،
مَرد باشيد، وَ اين نوبت را، بگذاريد رعايت نكنم!
راستى اين دو - سه شب تنهايى، داشت كمكم به سرم مىزد كه ...
دوست دارم كه در اين يك مورد، با كسى غيرِ تو، صحبت نكنم
حرف، سرمايهى مَرد است نه درد، به خدا بىرگ و نامَردم اگر،
گوشهاى دِنج خودم را آخر، يك شب از دستِ تو راحت نكنم!
عادل حيدرى
من هم، خدا را شُكر! هستم، زندهام، خوبم
اصلاً ملالى نيست، جز دوريْت، محبوبم!
هستم، ولى در بودنم انگار شك دارند:
پيراهنِ خونينِ يوسف، دستِ يعقوبم
مثلِ درختم، سالها قد مىكشم، امّا،
- بالا رَوم پايين بيايم - آخرش چوبم!
اصلاً، شبيه يك مترسك در زمستانم
با اين تفاوت كه، به ابروهات مصلوبم
شايد خدا مىخواست اين طورى شود، من هم،
ميراثدارِ عمرِ نوح و صبرِ ايّوبم
مثلِ هميشه، نامهام را پاره كن، امّا،
بر اين درِ قفلِ قديمى، باز مىكوبم
شرمندهام! خيلى سَرَت را درد آوردم
باور نكن، امّا خدا را شُكر، من خوبم!
عادل حيدرى
حالا كه دلى شبيه دريا دارى،
مردابترى، غيرِ من آيا دارى؟
من، يكسره در فكرِ رسيدن به توام
تو يك سَرى و هزار سودا دارى!
×××
جاى من و تو، دو نقطهچين مىمانَد
تقدير همين است، همين مىمانَد
امروز، هزار آشنا دُور و برم
فردا، جسدم روى زمين مىمانَد!
×××
آن روز كه سمتِ مُردگانم ببرند،
اى كاش كنارِ خاندانم ببرند!
اى كاش، براى لااقل چند قدم،
تابوتِ مرا برادرانم ببرند!
اكرم عبداللّهى
پاسخ كسى نداشت براى سؤال من
اين جا، كه عمر مانده به گردن، وبال من
در كنجِ كارگاه زمان خاك مىخورد،
اين پيرِ سالخوردهىِ تنها، سفال من
در غربت آمدم كه ببينم فقط تو را
يك لحظه بيش نيست در اين جا وبال من
يك لحظه بيش نيست، كه چيزى نمانده است،
تا روز و هفته و چهل و ماه و سال من!
در من بسى اميد رسيدن به باد رفت
ديگر اجل! بيا و بچين سيب كال من!
اكرم عبداللّهى
اى خوب! اى الههى چشمانتظارىام!
»من مىروم كه تو با خود بيارىام«
آرامش هميشهى پروازها تويى
من بىتو، كفتر قفس بىقرارىام
اين جوى، هر چه مىرود، آغاز جاده است
در بىنهايتِ غمِ عشق تو جارىام
عمرى است، يا به بغض زمستان نشستهام،
يا اين كه در هواى تو، ابر بهارىام
در جسم خود فرو شدهام مثل نقطهاى
تا كى به رسم عشق، به خود مىفشارىام؟!
آوارگان عشق تو، بسيار بودهاند
من نيز مبتلاى همين زخم كارىام
در كنج غم نشسته و چشمم به راه توست
تا كى كمى از اين دلِ واپس در آرىام
من آن مسافرم كه چنين خسته آمدم
اى از سفر عزيزترين يادگارىام!
اكرم عبداللّهى
اى بهار ناشكفته! كاش بارانى بيايد
بر زمستان غم من نيز، پايانى بيايد
درد سنگينى درون سينه دارم دوستان!
سفرهام پهن است امّا، كاش مهمانى بيايد
مرگ از هر چار ديوار دلم مىبارد امشب
درد مجهول مرا، اى كاش، درمانى بيايد
»كوه بىدردى« به راه ابرِ غم مانده است، اى كاش،
ابرِ مانده پشتِ اين ديوار زندانى بيايد
من دلم مىگيرد از اين آسمان خشك و بىروح
تا كه دردم را بگريد، كاش بارانى بيايد
اكرم عبداللّهى
اى دل! امشب تو همان ماهى در مردابى
رفته در حلقهى قلاّب و به خود مىتابى
رودها در پى دريا همه رفتند ولى،
با تو اى جان! چه كنم؟ لايق اين گندآبى!
بىخيال از غم و پرواز به سويش، امشب،
باز هم در دل مرداب، پىِ همتابى
دلِ حسرتزدهات را به كه دادى شاعر؟!
مرگ بر رسم تو كه بندهى بىاربابى!
اى لب لهو! چه كردى به دلِ پُر تب و تاب؟
زدهاى مهرِ سكوتى به لب گردابى
آمدى عشق! ولى دير، تو ثابت كردى،
نوشداروى پس از مردن هر سهرابى
اكرم عبداللّهى
دوباره درد تو دارم، دوباره پاييزم
تمام هستى خود را به پات مىريزم
در اين كويرِ هميشه كه رنگ غربت ماست،
»قباى ژندهى خود را كجا بياويزم؟«
×××
امشب من و آسمان و غم، همدرديم
با ماه و شب و ستارهها دلسرديم
پرواز من و پرندهها بىهوده است
هر قدر به دنبال دلت مىگرديم
فرشتهى محمّدى
مىخواستم تو را بنويسم، غزل شدى
تصويرى از تو، نه، كه تويى بىبدل شدى
در خاطرات كهنهى من، طرحى از تو بود
افسانهاىترينى وُ، ضربالمثل شدى
موهات، جادههاى پُر ابريشمِ شباند
ديبافروشِ شرقىِ بينالملل شدى!
پيشانىات، به قامت ديوار چين، بلند
از شورِ چشمها، پُرِ چين و گسل شدى
منظومههاى چشم تو، خورشيد من شدند
در حلقهى مدارِ نگاهم زُحل شدى
بر كوه نور، گندم رويت جوانه زد
نادرترين جواهرِ تاجِ محل شدى
لبها خمار و مستِ شرابِ لب تواَند
قند از لب تو، وام گرفت و عسل شدى
بر سيب چانهى تو، حوا بوسه زد وَ بعد،
اسطورهى گناهِ بزرگِ ازل شدى!
فرشتهى محمّدى
خورشيد نشسته در شب چشمانت
جبريل شده مقرّب چشمانت
وقتى كه خدا قلم به آب و گِل زد،
خواند آدم را به مكتب چشمانت
با خطّ شكسته، طرح ابرو مىزد
با قطرهاى از مركّب چشمانت
چرخيد زمين وُ، آسمان زانو زد
لب را كه گذاشت بر لب چشمانت
انگار كه مىرسند تا اقيانوس،
هفتاد و دو موج، در تب چشمانت
در همهمهى كبوتران گم شدهاند،
دلباختگان مذهب چشمانت
افسانهى شهرزاد را در هم ريخت
جادوى هزار و يك شب چشمانت
تو، مادرِ شاهنامهى خورشيدى
دنبالهى اوست كوكب چشمانت
سميّهى فعّال
چندى است با مرام دلم تا نمىكنى
من، با منِ تو، بگو ما نمىكنى؟!
گفتى كه: آخرش من و تو، جمله مىشويم
حالا بگو، بگو كه چرا تا نمىكنى،
اين پارههاى كاغذ بىارزش و كمى،
آتش كشى به همه! ها؟ نمىكنى؟!
اين جا من و غم تو، جاى شعر؟ نه!
رحمى به حال شاعرتنها نمىكنى؟
آخر، غزال شعر تنم! چشم خويش را،
بر دشت بىرياى دلم، وا نمىكنى؟
اى اتّفاق تازهى امروز، لحظهاى،
تا مىكنى تو با دل من، يا نمىكنى؟
بر روى صفحههاى دلم مىسرايمت
افسوس، دلنوشتهام امضا نمىكنى!
سميّهى فعّال
به اميدى كه شب شود، شايد تو بيايى، به شب سفر كردم
تشنهى اين كه مىشود مايى، پا به پايى به شب سفر كردم
كنج ديوار پُرسكوتم باز، بغض، حلقه زد ولى تا صبح،
تا ببينم طلوع چشمانت، تا رهايى، به شب سفر كردم
من همه آبىِ ترانه و شعر، تو همه رنگ شعرهايم شو
تا نگويند بىسؤالم من! بى چرايى، به شب سفر كردم!
من رساندم به مرز بودن، نه، تا شدن، رنگ انتهايى تو
دستِ سردِ بهانهام را كه اِستوايى، به شب سفر كردم
قاب چشمم پر است از جاى خالىِ شعرِ ناب چشمانت
به اميدى كه شب شود، شايد تو بيايى، به شب سفر كردم
سميّهى فعّال
منم آبستن حضور تو وُ، ابر بارانىِ زمرّدچشم
دختر قصّههاى ديروزت، ماهپيشانى زمرّدچشم
دخترى كه هزار سالى هست، سر سپرده است به رفيقى كه،
مرغ احساسِ كودكانهى او، شده زندانى زمرّدچشم
پس بيا تا به فال فنجانت، غزلى عاشقانه بنوازم
تو برقص، دف بزن، پا كوب! با غزلخوانى زمرّدچشم
توى طغيان دستهايم باز، جا بگير و كمى در آغوشت،
تر كن اين خوشههاى انگور از، جام پنهانى زمرّدچشم
پاى اين انتظار امضا كرد: دوستار شما كمى تنهاست
دختر قصّههاى ديروزت، ماهپيشانى زمرّدچشم
سميّهى فعّال
جاده را مِه سراسر گرفته است
مرغ افكار شب، پر گرفته است
در هواى مهآلود چشمت،
آسمان، رنگ ديگر گرفته است
خطِّ ممتد بىرنگ جاده،
در كمربند محور گرفته است
و تمامىِ «من»، بى «منِ تو»،
رنگِ پرواز آخر گرفته است
روى پيراهن دختر شب،
جاده را مِه سراسر گرفته است
سميّهى فعّال
طوفان چشمهايم ... اين ماندم از شبى كه
سوز سكوت من بود، فريادم از شبى كه
بر شانههاى حسرت، داغى نشانده بودى
من داد مىزدم يا ...؟ بىدادم از شبى كه
رفتى و روى شبها، جارى شدم ببينى
فرياد مىزنم باز، فريادم از شبى كه
گلبرگهاى سرخم، را هديه دادم و تو،
دادى دوباره بر باد، آزادم از شبى كه
اى حضرت غزل! تو، ديدى شرنگ ما را
بر روى گونههايت افتادم از شبى كه
ايّوب گشتم وُ، تو، بر فقر من نشستى
دادى - هرآن چه بودت - بر بادم از شبى كه
گفتم كه: اى مسافر! تكليف اين شب من؟!
چشمت تبسّمى كرد، اين ماندم از شبى كه... .
ليلاى جعفرى
به شور آمده امشب، دلِ پرىروها
كه ريخته است نگاهت عسل به كندوها
كليم، نقش تو را در خيال كاشان زد
پس از نگاه تو، شاعر شدند شببوها
چنان به عطر تو گيجاند دشتهاى زمين
كه مست از ازلت مىروند آهوها
به لكنتاند همه كوليان و مىپرسند
ز چشمهاى تو آن شب، چراغ جادوها
خدا دوباره بر اين شاخه دست آورده است
رسيدهاند به لبهايت آلبالوها
مجتبى بخشايشپور
حيف است در اين همهمه، بىهم باشيم
دلواپسِ لحظههاى مبهم باشيم
بگذار دقيقهاى به سامان برسيم
مگذار براى تا ابد، بم باشيم
يكبار سرى به ضرب و تقسيم بزن
كم نيست هميشه از همه كم باشيم؟!
خشك است گلوى زندگى، اى باران!
برخبز كه قطرههاى نمنم باشيم
تا بىخبر از لحظه به آخر نرسيم،
چون عقربهها هميشه با هم باشيم
دنياست، من و تو را مىشكند
تا ما بشويم، كه بلكه محكم باشيم
مجتبى بخشايشپور
ديگر نه من و نه هم شما، اين سوها
پايان تمام ماجرا، اين سوها
گفتم دو - سه روز عمر با هم باشيم
انگار نشد قسمت ما اين سوها
بگذارم از اين فاصلهها بگريزم
يك بامِ خراب و صد هوا اين سوها
دل، خسته شد از چوبِ حراجى خوردن
سرگشته شدم از اين بها اين سوها
هر لحظه زنم سايهى خود را با تير
شايد شوم از خودم رها اين سوها
جز مادرم، از ناكس و كس بىزارم
كفر است بگويم از خدا، اين سوها!
زندانى من، تمام شد زندانى!
ديگر تو بمان و روزها اين سوها
مجتبى بخشايشپور
چشمهايم را به نامت مىكنم
با هوايم آشنايت مىكنم
هى درون دل، به آخر مىرسى
هى از اوّل ابتدايت مىكنم
گاه، هنگام مناجات شبم،
با خدايم، جا به جايت مىكنم
تا غرورم بار ديگر له شود،
دست را آويز پايت مىكنم
هر چه مىگويى، برايت مىشوم
هر چه مىخواهى، برايت مىكنم
مىروى، بى آن كه همراهم شوى
صبر كن، دارم صدايت مىكنم
من براى با تو بودن، زندهام
زندگانى را فدايت مىكنم
مريم اسكندرى
شبى كه چشم تو را از بهار كم كردند،
دوباره لشكر پاييز را علم كردند
به باغ، داغ غريبِ پرنده را دادند
و سهم پنجرهها را غبارِ غم كردند
نخواستند غزل از تو تازهتر باشد
كه دستهاى خيال مرا قلم كردند!
هميشه آينهاى رو به روى من بودى
مرا و نام تو را قصّهگوى هم كردند
نه كوه بود و نه صحرا، نه بيستون نه جنون
فقط دو چشم نجيب تو، عاشقم كردند
وجود خستهام، عريان بىتو بودن بود
لباس كهنهى عشق تو را، تنم كردند
دوباره غربت پاييز، سهم شعرم شد
دوباره چشم تو را از بهار كم كردند
مريم اسكندرى
در سايهسار چشم تو، كَلاّر پا گرفت
از قامت تو، هر چه سپيدار پا گرفت
دنيا كه بسته بود به عمق تبسّمت،
با خندههات در تبِ تكرار پا گرفت
پيچيد نام سبز تو در گوش بيشهها
رقصى چنين، ميانهى نيزار پا گرفت
افتاد عكس روى تو در قاب بركه، بعد؛
گفتند: ماه نو، به شبى تار پا گرفت
تنهاترين پيمبر عشقى، كه با تو شعر،
- اين آيههاى روشنِ تبدار - پا گرفت
در من، هزار قلّه، به نامت شكست و ريخت
آن وقت زير پاى تو كَلاّر پا گرفت
(كَلاّر: نام كوهى در استان چهارمحال و بختيارى.)
جواد محمّدى
ذكرى بخوان كه اين شب پُردرد، سر شود
اين آخرين شب است، دعا كن سحر شود
تسبيح را بگير و بچرخ و سماع كن
بايد مدينه تاب و تبش بيشتر شود
مادر! نخواب، بعد تو بايد چه مرهمى،
تسكين زخمهاى عميق پدر شود؟!
مادر! نخواب بعد تو بايد تمام عمر،
در كوچههاى كوفه، دلش در به در شود
از داغت، آسمان به زمين چنگ مىزند
ديگر نياز نيست كه «شقّ القمر» شود
داغت به جوهر قلمم رخنه كرده است
چيزى نمانده است غزل، شعلهور شود
نازل كن آيههاى دلت را به شعر من
تا اعتبار «نون و قلم» بيشتر شود
حالا بخواب، من دهنم قرص و محكم است
حتّى سپردهام به دلم، كور و كر شود
نگذاشتم جز اشك - رديفم در اين غزل -
از جاى قبرتان، احدى باخبر شود
«ترسم كه اشك در غم ما پردهدر شود
وين راز سر به مُهر، به عالم سمر شود»
بانو! دلم گرفته و خوابم نمىبرد
ذكرى بخوان كه اين شب پُردرد، سر شود
جواد محمّدى
خلاصه اين كه: گمانم كه عاشقت باشم
هنوز هم نگرانم كه عاشقت باشم
تو از نژاد پرىهاىِ كَهكشانى، من،
كجاست نام و نشانم كه عاشقت باشم؟!
تو چشمهاى مرا خواب مىكنى، وقتى،
لبالب از هيجانم كه عاشقت باشم
و برگهاى تنت را دخيل مىبندى
به شاخههاى جوانم كه عاشقت باشم
قبول، اوّل راه است، بعد از اين بايد؛
هميشه زنده بمانم كه عاشقت باشم
تمام عقربهها را بگيرم و با خود،
به لحظهاى بكشانم كه عاشقت باشم
براى عشق، جنون لازم است، مىدانم
خدا كند بتوانم كه عاشقت باشم
الهام جهانبازى
پدر، چه قدر، بزرگ و شكستهبار آمد
چه قدر با خودش آن روزها كنار آمد
چه قدر نرخ پدرهاى خوب سنگين شد!
به شانههاى بلند پدر، فشار آمد
درست، فصل شكوفايى درختان بود
پدر شكسته، شب از زير نورِ كار آمد
همين كه خواست براى خودش پدر بشود
براى دختر دُردانه، خواستگار آمد
جهيزيه، شب عيد و خريد و وام، چه قدر ...
چه قدر، پشت سرِ هم، ضرر به بار آمد
شكست قلّك پوسيدهى پدر با كار
و تكّههاى پدربودنش، به كار آمد
دوباره آخر اسفند شد، پدر امّا ...
دوباره داغ دلم تازه شد ... بهار آمد
الهام جهانبازى
تنگ است غروب چشمهايت در دل
مانده است هنوز ردِّ پايت در دل
هر چند كه نيستى كنارم امّا،
خالى است هنوز جاى پايت در دل
دير آمدنت دليل بارز دارد
انگار هميشه بوى هرگز دارد
هر وقت دلت خواست بيا، حرفى نيست
آقا! تو كه غيبتت مجوز دارد
الهام جهانبازى
من كيستم؟ در پاسخم، هاشور بگذاريد
پشت تمام لحظههايم زور بگذاريد
در شعرهايم، حرفهاى زشت دارم، پس؛
دفترچهام را نيز در كافور بگذاريد!
من عاشقم، هر جا كه باشم مىرسم در خاك
با من شراب كهنهى انگور بگذاريد
روزى كه مىميرم، براى شادى روحم
«اى واى شيرين»، در نواى شور بگذاريد!
من از گلى ديگر به دنيا آمدم، مردم!
من را ز خاك بستگانم، دور بگذاريد
تنهايىام را دوستتر دارم، مرا شب،
تنهاى تنها، با خودم، در گور بگذاريد!
نغمهى محقّق
باز در بىانتهاى چشمِ ماهىها غزل
شعر مىگويم، وَ بعد از مثنوىها وُ رباعىها، غزل
چشم مىشويند آن دريادلان با آستين
باز مىگويم به شوق چشمآبىها غزل
بوسه در پيشانىام، دريا به دريا، تا ازل
در غروب عشق مجنونها و ليلىها غزل
در كنار مثنوىها، قطعهها، تصنيفها
باز در گيسوى موجافشان حورىها، غزل
كوك كردم ساز را، در پرنيان، احساس را
مىنوازم با دو رِ مى فا سُلا سىها غزل!
نغمهى محقّق
در آن شب مهتابى، در راه تو را ديدم
در بركهى چشمانت، در ماه تو را ديدم
در آينهى چشمه، در رهگذر قلبم،
در آن شب تنهايى، ناگاه تو را ديدم
در دشت شقايقها، در سازِ همه نىها،
يك لحظه به حيرانى، كوتاه تو را ديدم
دنبال دلى تشنه، از عشق تو و باران،
در راه خودم ناگاه، در چاه تو را ديدم
در كشمكش ذهنم، با ياد تو مىخوابم
من باز در اين خوابم اى واى تو را ديدم!
وحيد برزگر
آخر كشيد عشق من و تو به دلخورى
معلوم شد كه كيست كه مىخواند كركرى!
مىخواندم از نخست، كه آخر، سرِ مرا؛
با دست مىنوازى و، با پنبه مىبرى!
چون خانهام، خرابه و چادرنشين شدم،
پيدا چو شد نگاه تو از زير چادرى
بعد از تو، درد، روح مرا تكّهتكّه خورد
درمان نكرد درد مرا هيچ دكترى
آرى! بدون تو، تنِ من، جسم خالى است
جسمى كه مىخورد به زمين با تلنگرى
منعم مكن، كه پوچى محض است حرف تو
بايد رسيد بىتو، به همچين تصوّرى
وحيد برزگر
افسوس! جان گرفت، صد افسوس! جان نداد
اين تن، تنى كه گوش به حرف كسان نداد
اين تن، منم، همان كه از آغاز مرده بود
دستى نيامد و جسدم را تكان نداد
در كورهراه حادثه، رفتم به اشتباه
كس راهِ راست را به من آخر، نشان نداد
از روز اوّلى كه به دوزخ سپردىام
مىخواستم كه گل كنم، آتش امان نداد
مىخواستم بيايم وُ، يكدم خدا شوم
امّا براى آمدنم نردبان نداد
خُمخُم، شراب عشق، به هر كس رسيد، داد
دستِ منِ فلكزده، يك استكان نداد!
من با گناه، طاقتم از طاق رد شده
آيا كسى به گوشِ كرِ من، اذان نداد؟!
از حد گذشته است وفاى من، اى دريغ!
مردى ز ره نيامد و يك استخوان نداد
وحيد برزگر
در دلم غم ريختى، غم، غم براى سوختن
آفريدى عالم و آدم، براى سوختن
اوّل كار، عشق را بخشيدى، آخر، صبر را
اين براى ساختن، آن هم براى سوختن!
مردهام من، زندهام كن، در تنم آتش بريز
آه! من چندى است مىميرم براى سوختن!
اين اجاقِ ديرپا، آتش نمىبيند به خويش
دل مهيّا مىكند كمكم براى سوختن
چون درختى در زمستانم، وَ با اين حال و روز،
خويش را آماده مىسازم براى سوختن
وحيد حيدرى
وقتى صداى شعر به جايى نمىرسد،
فرياد مىزنم كه بيايى، نمىرسد
صد بار نامه دادهام، امّا به دستِ حوض
شرمندهام از اين كه به جايى نمىرسد!
آدم شدم، پرنده شدم، آخرش چه سود؟
حوّا نمىرسد نه ... هوايى نمىرسد
دارم كلافه مىشوم از دستِ واژهها
از دستِ اين رديفِ كذايى، نمىرسد!
پيمانِ ما كنارِ غزل، ساعتِ چهار
ساعت رفيقم است، نيايى نمىرسد
هر شب دعايم است: «خدايا مرا ببخش!»
جز اين به ذهنِ من كه دعايى نمىرسد!
وحيد حيدرى
انگار كه رو به روى او خم شدهاند
زندانى يك مدارِ مبهم شدهاند
يك گوشهى منظومهى شمسى عمرى است
بهرام وَ زهره، عاشقِ هم شدهاند!
انگار كه در خودم اسيرم مَردم!
بايد بپذيرم كه بميرم، مردم!
از هر طرفى، مرگ مرا مىخوانَد
من واوِ ميانِ مرگ و ميرم، مردم!
وحيد حيدرى
من هم كه خانوادهى دارا نداشتم
از كودكى، عروسكِ دارا نداشتم
اين جمله، سالهاست كه وردِ زبانم است:
اين را ندارم از خودم آن را نداشتم!
در شهرِ من تمامِ لغتها محلّىاند
من خواهر و برادر و بابا نداشتم!
مجنون شدم، ولى همه تقديرِ فقر بود
عشقم دوچرخه بود كه ليلا نداشتم
هر جزءِ زندگانى من، مثلِ انبياست
با يك تفاوت: اين كه خدا را نداشتم!
موسى شدم، چه سود؟ عصايى نداشتم!
يوسُف شدم، چه سود؟ زليخا نداشتم!
حالا دوباره دفترِ شعرِ برادرم:
از كودكى عروسكِ دارا نداشتم!
كبرى همّتى
به چراغانى امشب، خبر از ماه نشد
شادمانم كه كسى از غمم آگاه نشد
قسمتم از تو، فقط خاطرهاى كمرنگ است
ياد تو، مرهمِ اين غصّهى جانكاه نشد
شب مىخانهى چشمم، به غم عادت دارد
و كسى با غم چشمم، هيچ همراه نشد!
شب، سيهپوشِ غزلهاى غمآلودم شد
دل، سپيد از من وُ، اين قصّهى دلخواه نشد
(اشعار سپید)
اكرمالسّادات سيفزاده
چه قدر سخت است
پايانى ناپيدا!
تهديد مىشويم
هميشه همين بوده!
حرفهايت را قورت مىدهم
اينجا چند كلمه كم است
خودم را مچاله مىكنم
يك ساعت مىگذرد
فردا زير و رو خواهم شد
دستهايم را چفت مىكنم،
آسفالتهاى خيابان را متر.
و چشمانى را كه در عمق تاريكى مىلولند
تا آخرين ايستگاه مرا مىپايند
و يك به يك قدمهايم را مىشمارند.
زبان به دهان نمىگيرى؟
حرفى نيست!
اكرمالسّادات سيفزاده
و عمق زمانى را،
به كشفِ با تو بودن گذر خواهم كرد
تا انتهاى خواب كهف
و من يكىيكى مىشمارمشان.
قد مىكشند به اندازهى تو
و روز خوابيده است.
هنوز باد، بازىبازى مىكند
و تو نمىفهمى،
آمادهى هبوط مىشوى
بىاعتنا به زمين مىبارى.
جايى كه گم مىشوى!
راهى از آسمان به زمين كشيده مىشود.
ديگر از عريانى خويش نمىترسم،
حتّى صداى نگاهها را لمس خواهم كرد
صداى زنگولههايى كه اخطار مىدهند.
تمام شد، تمام شد.
هر روز، روز فراموشى است!
اكرمالسّادات سيفزاده
باران مىبارد
و من همه چيز را به رنگ تو مىنويسم.
درنگى كن،
آوازى بخوان.
انديشهاى نمىكنم،
اين جا،
آن جا،
همه جا مال من است
مرا به ياد بياور!
كلامىكه نمىآيدم
ميان آسمانها ببر
نه، خط نمىكشم،
نگاههاى سنگِ ديوار را مىشكنم
گم مىشوم.
مرا به ياد بياور!
الهام رييسى
...
مردهاى در من راه مىرود!
كلاغان، قبر كندن را از ياد بردهاند
سوگواران ابرهاى سترون را!
ما
ديرى است،
به جاى ابرها مىگرييم
و مردههامان را
در زمين مىكاريم.
ما دايههاى مادرمردهايم!
×××
روزها كوتاهاند
آرزوها بلند!
×××
شبها بلندند
روياها كوتاه!
قلّكى كه ترك برداشت،
در التهاب شكستن؛
تمام آرزوهاى من بود.
و
باز
نان گران شده بود!
بهنام كريمى
عقربه چرخيد،
گلّه از كوه سرازير شد.
طوفان خسته، آسمان را گريخت،
كوه، آفتاب را بلعيد؛
تا من و تو،
باز
ديوانى شعر بنوشيم.
بهنام كريمى
هنوز باد كه مىآيد،
بوى پيراهنى،
در گوش تمام چاههاى خشكيده بانگ مىزند:
پدر! پدر!
تا تو و جادّه،
پاهاى شوم برادرانم را،
به انتظار بنشينيد.
بهنام كريمى
غروب بود،
هوا سنگين و گنديده،
شهر، پر از همانهايى بود كه حسين مىگويد.
دشت، پر از گلولههاى گوشتخورده،
و سربازى تازه چلّهنشينم.
همه بودند،
همه.
حالا همه چيز گذشته
صبح شده
و هنوز آن طرف
... مردمانى درون غروب
حامد كريمى
آرام
روى سفيدى كاغذ
دراز كشيدهاى ...
و دلم نمىآيد بيدارت كنم
كه به كارهاى دنيا برسى ...
مىدانم
همين كه لاى اين ملاّفهها،
مىتوانم
لطافت شعر ناب را لمس كنم،
براى دنيا كافى است!
حامد كريمى
آن روز
سقف »دبيرستان بهشتى« را،
روى سرِ يكيكِ خاطرههايم خراب كردند!
- »نوسازى مدارس گفته بود... .»
لباس سياه پوشيدم
براى تمام خاطرههايى كه
پشت درِ كلاسِ سوم تجربى جا گذاشته بودم.
بروم دانشگاه ...
كه اگر نمىرفتم،
حالا
كنار همكلاسىهاى سابقم
سقف مدرسه را روى سرمان خراب مىكردند!!!
حامد كريمى
برف كه ببارد
هر چه قدر هم كه باشد،
سير نمىشوى!
زمين هنوز ... زمين
با
«ز» و «ميم» و «ى» و «ن»
و آسمان ...
با همهى ادّعايش
هنوز
با
«الف» و «سين» و «ميم» و «الف» و «نون»
نوشته مىشود!
تازه مىفهمى كه
بىخودى عاشق شدهاى
و رو سفيدى بعد از برف،
دلخوشكنكِ شاعرها بيشتر نيست!
اگر نه،
همه مىدانند
آسمان و زمين به «نون» ختم مىشود.
دلبر مرادى
تو مىآيى
از ميان فلق
تا مرواريد شوم
در صدف جان خستهات.
خون مىچكد
از آسمان ابرى چشمانت
تا كه مىگريم.
سيراب شيرهى جان تو مىشوم
هر صبح و شام
نكند تلخ كنم كام تو را؟!
مىسپرى مرا به زمهريرى از خواب ناز
و دلواپس
نكند ...؟
از خواب مىپرى هر دم
گاه و بىگاه دلت شور مىزند
كه من
پنجهى ماهور.
وقتى راه مىبرى مرا
نه پاى من،
كه دل در دل تو مىلرزد
هر دم به دست پينهبستهات
گرهى
از تار و پود عشق تو
تنيده مىشوم.
شب زلفان تو
مهتابى
تا كه روى من سفيد
روحت به وسعت دريا
كه اقيانوس شود، دلم
هموار مىكند
راه زندگى مرا
خطوط پيچ در پيچ پبشانىات.
نكند دچار امواج بىكران غرور شوم؟
نكند گم كنم قبلهگاهت را؟
نكند به پايت نخوانم نماز؟ ...
رضاى نادرى
گلويم ورم كرده
از قصّههاى ناگفته
ورم كرده گلويم
از غصّههاى نگفته.
وقتى كه ابليس ميخهايش را به ديوارهاى جهنم مىكوبيد
تار موى آدمى حسرت خورد
به آرزوهايش!
قاصدكها براى من مردهاند
در عصر اين انقلابهاى اورانيومى
كلمات
سرهاشان را به دست گرفتهاند
و ضجّه مىكشند،
ايست!؟
چراغ قرمز است و موسم انتظار
من خدايم را
در كوزهى قديمىِ زيرزمينمان تنها گذاشتهام
و در ميان مترسكهاى كاغذى،
كلاغپر بازى مىكنم.
كاش آتشى پيدا مىشد
و تمام مترسكها را مىسوزاند.
رضاى نادرى
باران مىبارد
و باغ مىداند كه:
گردوها به دروغ سبز مىشوند.
نعل به پايم كردند
رامم كردند،
از ميان آدمها جدايم كردند.
پروانه! نانم بده
پروانه! آبم بده
به خدا
آدم و حوّا
سيب را با گردو اشتباه گرفته بودند پروانه!
كوره خاموش بود
انسانها مرده بودند
آ
ذ
ر
خ
ش
آمد
و هنوز خدا
در گير و دارِ چخماقها مانده بود
حمّال زغالسنگها بودم
آدمها دور آتش مىرقصيدند
ما بتپرستيم
بت مىپرستيم تا ابد
پروانه!
ساراى نادرى
ما چيزى نداشتيم براى با هم بودنها،
جز قلبى تك و تنها
و درختى كه شاخههاى بلوغ آن، سر به سايش مىگذاشت.
ما جايى نداشتيم براى با هم ماندنها
؟؟؟ زيرا اين گنگ ثانيهها
راهى دراز در آغاز و سرنخى كه گم شد
در ابتداى راه.
ما راه را اشتباه آمديم
اين جا مال ما نيست.
آدم بودن را از آدم گرفتند
و در قعر چاهى به دار آويختند
و روزنامه با سرعت از زير دستگاه چاپ، كلمه پروراند
و آن قنارى تا ابد آواز را پرواز داد.
در سايهسار زمان، صبورانه ايستاديم
امّا،
ما چيزى نبوديم
جز دو ابر سرگردان در دستان باد!
ساراى نادرى
در غياب خداوند،
تمام گلها را چيد باغبان.
حرير نرم تنش،
تمام آنها را بوييد
و قاب عكس چشمانش
روشن شد از گلبرگهاى خاطرات.
باغبان تمام مسير خدا را، گل باران كرد
از قفس، آزادى ساخت
و رها شد
در ميان آسفالت زمان
از احساس آهن، نرم شد
كولهبارش را پرنده برد
و نيمبهاى عمرش را گل شقايق پرداخت.
طاهرهى ربيعى
تقويم،
نگاه مردهى فصلها را
در آغوش مىكشد
و اوهام سبز شدن،
در كورهراههاى تاريخ،
دفن خواهد شد.
دانهى كوچك،
با آواز خستهى نياكان
در گوشش،
خاموش مىشود،
وقتى،
گنجشكهاى سرزمين
گرسنه مىخوابند.
طاهرهى ربيعى
مشعل به دست مىگيرند
در غارها
و هندسهى موزون سنگها را،
لمس مىكنند نياكانم
و تمامِ تنهايى خويش را،
در ناى شكستهى نىها
يا در پرهايى بازمانده از پرندهاى ناآشنا
فرياد مىزنند.
زمان،
آسيابى كه مىچرخد و
مىچرخد و
مىچرخد
و هستى،
ذرّه
ذرّه
از آن فرومىريزد.
پدرانم بزرگ مىشوند
موميايى واژهها،
در قلب كتيبهها جان مىگيرند
و كلمات،
نشخوار مىكنند انديشهها را
و چشمهاى برهنه
سيراب مىشوند.
زمان،
از فرياد عقربهها گيج مىشود
و كَهكشانها، غوطهور در خويش
خاموش مىشوند.
شهابسنگها
از بيم انفجارى دوباره
محو مىشوند.
و آدمى
فسيل خويشتن را
در جغرافيايى ديگر باز مىجويد.
مشعلداران در غارها
فرياد مىزنند
و مرغابىها،
در آسمان
پرواز مىكنند.
زهراى فرهادى
حلول مىكند اين جهان در من
در بىنهايت مجهول ذهن
در امتداد چشم
در امتداد لمس بىواسطهى ذرّه ذرّهى تخريبِ ققنوسوار تو،
پنداشتى كه زمان بشارت ختم است؟!
و گردونهى عاصى و سرمست؟!
اى دريغا كه شيپور جاودانگى
فريبى بيش نيست!
زهراى فرهادى
من با دستهاى خويش مىسازمشان
با گردونهاى زير پايم
با دستهايى گلآلوده،
خدا مىشوم
و اين خميرِ خام بىخويشتنىام را
ورز مىدهم.
نجات دهندهاى مىسازم
شيپورچى
و سور و سات بزمش را
و يك قنارى
تا صدايش، تنها صدايى باشد،
كه بىكسىهايم را به بازى مىگيرد.
سميّهى فعّال
مىشمارم
تا صبح!
تا طلوعى كه به چشمان تو آويزان است.
مىچكم از مهتاب،
صبح در پشت حصارى سنگين، بوى فردا دارد،
و كسى از ديروز
رنگ نقّاشى من مىشود و
زير پاى قلمموهايم گم!
باورم كن
امشب!
نفسم بوى شقايق دارد،
بوسهى صورتىام از ديروز
كنج لبهاى تو آويزان است
و هوايم امشب،
تنگ،
آغوش تو را مىبارد!
روى دستانم باز
عطر صد پنجره مىپاشم تا
عابر صبح،
توى رگهام قدم بردارد.
مىشمارم،
تا صبح!
تا طلوعى كه به چشمان تو آويزان است.
سميّهى فعّال
سكوت،
درست وقتى چشمهات
از ارتفاع حجيم كاشهام بالا مىرود،
تنها سكوت!
سكوتى كه از طاق چشمه آويزان است
و بوى فروردين مىدهد،
آغاز زمين را
زير گوش ماه تكرار مىكند.
ديروز، كاشهام دست نخورده بود
چشمهام آبى ...!
باد بر حرير كودكىام گندم مىكاشت.
دخترك كودكانهاش را به سيب مىبخشد!
فردا بزرگ مىشود
و پرواز را به آسمان ... .
سايهها بلندتر از آرزوهاش!
آبى چشمهاش، گرگ و ميش
و آواز چلچلهها براى هميشه حبس مىشوند!
سايهها، ارتفاع كاشهاش را رصد مىكنند
و ماهِ از يك رنگىِ پيراهن شب آويزان،
شمردن كودكان شب را بيدار نمىماند!
گم مىشود،
توى شعرهاش!
دخترى كه كودكانهاش را به سيب مىبخشد!
بزرگ مىشود و
پرواز را به آسمان ...!
سميّهى فعّال
با واژههاى غريب مىنويسم
كه نزول نمىكنند جز بر آسمان دستهات.
از آن شبى كه تو
احساست را لاى گلبرگهاى ياس جا گذاشتى،
مىدانى؟
هنوز چشمهام
در امتداد شيرى آسمان قدم برمىدارند
و صدايم
فاخته را از بر كرده است.
از تو
- از گمشدهاى كه چشمهاش، لاى گلبرگهاى ياس، شبنم شد -
انتظارم را به آسمان مىدوزم
و طواف مىكنم واژههاى غريب را
واژههايى را كه جز بر آسمان دستهات نزول نمىكنند.
مىنويسم
از شبى كه ... .
سميّهى فعّال
در آينه، تصوير پرندهاى را مىبينم
محصور در چشمهاى بلورينش مىلرزد.
بىهوده انتظار مىكشيدم پرواز را
صبح، روى گلبرگهاى سرخ اتراق كرده
و هنوز پرواز در قفس روياها،
روى ديوارهاى شهر، پشت سنگها
بند بند
پرنده پرنده
تصوير مىشود
سىمرغ در جهنّم كاشهاش يخ مىبندد
بلورين!
جايزهى دستهاى بهترين نقّاش مىشود
جهنّم به پا مىكند
تقويمها، آسمان ديروز را به تمسخر مىگيرند
به ياد نمىآورند پرستو را
پرواز را به شاخههاى بيد مىآويزم
ةخيل مىبندم!
بر شانههاى پنجره، لانه مىسازم
شهر را از نو مىگريم
و آسمان را به گيسوان دختركى سنجاق مىكنم.
شعر مىگريد!
پرنده مىشود
پرواز مىكند
و در انتظار خودم مىنشينم
من!
«پرندهاى كه پرهاش را پشت تقويم جا گذاشته است ... .»
مجتبى سلطانى
آمدن قطار،
يعنى چيزى نمانده كات بخورد زنى آن سوى ايست گاه،
كه نگاه عاشقانه ى مردى را گرم می نوشد
«لطفاً پشت خطّ قرمز»
با اين همه وسوسه ى عبور،
چپيده مى شوم درون حجمى خسته،
كه مى خورند با بوى عرق به هم.
تصوير زنى از پنجره عبور مى كند،
لهيده از ديوار ايست گاه بيرون زده،
با سيبى در دست،
و هيچ گاه سوار نمى شود و پياده از تابلو.
اين حركت ها چه قدر معكوس اند
و قطار بعدى، تو را به آن سوى شهر خواهد برد.
تا من،
«ايست گاه شوش»
- هزاره ى دوم قبل از ميلاد -
پياده مى شوم از قطار اكنون.
و زنى از چُغازنبيل مى گريزد،
با زنبيلى پر از ميخ هاى الفبا.
تا كتيبه ى نام تو را به خودم ميخ كنم،
كه هزاره هاست مى رقصى در معابد ذهن،
و گاه لهيده مى شوى در تابلوى گچى ايست گاه.
تا مصلوب شوم با گردنى افتاده بر سينه.
در جست و جوى تو، ميان هياهوى دست ها و سنگ ها
نگاهت ملتهب است
و لرزش لبانت، حكايت شمارش زخم هاى من بود
پاره مى كنى پيراهنت را كه ... .
نه! اين زخم ها بسته نمى شوند
برهنه مى شوى اگر در،
در قضاوت دستها و سنگ ها خواهى مرد،
اين را خطوط ميخىِ تاريخ مى گويند
اين را خطوط خواناى چشم هاى تو مى گويند،
كه مصلوبم به جرمشان،
وقتى ندا آمد بخوان.
اين را از زنى بپرس كه از معابد پرستش و قربانى گريخت،
از مردى كه به حكم سنگ ها،
حرام زاده ى تاريخ است
مى دانم شهامت حضور تو،
به شهادت همين سنگ هاست
تو با دختران حجاز،
طعم شور خاك را، به التماس نگاه چشيدى
و كسى نشنيد ...
حساب سر انگشتىِ اين زخم ها، مرا به جايى نمى برد
نمى شود در مترو خوابيد،
بيا دوباره از باغ خدا سيب بچينيم
شايد از جهنّم بيرونمان كند!
مجتبى سلطانى
كسى بگويد تبار اين حادثه،
به كدام لحظه ى سياه مىرسد؟
از كى كاشته شد درختى درون ديوار،
يا ديوارها، دو طرف اين درخت؟
شك كرده بودم و سالِ پُربارانى شد
وحى نيامده بود، طوفان مى شود و بايد كشتى بسازم!
هى بالا مى آيد آب و بالاتر، تمنّاى رفتن
نه!
از اين همه جفت
تنها چشم هاى هراسانى را سوار مى كنم،
كه زيستن ميان ديوارهاى مشكوك را مى بيند،
سختاى ديوارى كه نرماى رشدنكرده ى تنم را مى پايد.
بيا!
مرا،
بكن از اين همه ديوار،
اين همه آب.
تا دوباره ريشه كند در تو،
اين روزها كه دنبال هواى معتدلى هستم.
بجنب!
بيا!
تو را به تمام اساطير به تمامِ ... به تمامِ تو
آب روى لبانم رسيده است!
نداى عباسى
ما عشق را چون نيمه ى تكامل روح ناميديم
چون سوسوى ستاره ى شيدا در آسمان شبِ دل
و گفتيم:
گر چه عشق، آواز آفرينش دو قلب است،
امّا آن را تكامل دو قلب
و جذْبه ى نهانِ دو نگاه، مى سازد
دو بال پرواز، براى آشيانه ساختن
ما عشق را به سرخى و سبزى گل، گره داديم
و گفتيم:
ديگر ايست!
ماندن ميان نگاه و سكوت
ماندن ميان گفتن و نگفتن
رنجى گران به قلب شيداست.
آن را كه بر ژرف ترين نگاه شد فراز
ديگر شكى نيست
مگر رفتن يا كه نرفتن
وحيد اسكندرى
شبى سرد، توى دست هام
كنار منظره هاى بدون تو
چه قدر در چشمان تو گيجم
كنار جانمازى كه آب نمى كشم
چه قدر ابليس را هوس كرده بودم
چه قدر ديوانگى ريخته روى دست هاى تو
تا كوچك ترين اتمهاى بدنت آفتاب نخورد
سوت قطار را ممتد كند
كه برسم به انتهايى كه پارك نمى شوم
بايد جهان را يك سره بشمارم
و بعد، چيزى شاعرانه به تمايلات من ببخشى
بايد شروع مى شدم
از غروب هايى كه در نوسان سپيده دم ثانيه است
ته نشين شوم
آى آدمك!
قايم موشك، هنوز بازى كودكان شهر است
وحيد اسكندرى
مى ترسم از تو و باران هايى كه معلّق اند
روى ذهن بى ويرايش سيب
تا روح برمَلاشده ى گندم
و تو كه اعصابت را روى شعر من مى ريزى
تا حاشيه هاى مرا جوهرى كند
مى ترسم از تو،
كه پيراهن يوسف را بو نمى كنى!
و من تا اردي بهشت خودم
با تو به توافق نرسيده ام
كه از جمهورى عشق مى آيى
و بدون هيچ لشكرى مرا فتح مى كنى!
و من
كه پيش از تو روى سكوت خودم جارى مى شوم
اسماعيل منصوريان
در كمين من، كلمه اى
هميشه ام دوباره بود
اين دوباره عاشقم مى كند
تا هر آمدنى لب خندم بزند
و اين كه جهان كلمه اى ...
- «بخشى ام را به خنده هايى مخابره ام
بخشى ام به نمى رسد
و به نيمهه اى شب نمى رسم»
خود را به بازى، بلند شديم
قبيله اى دست به تفنگ
و از زور اساطيرى
قبيله اى ترك مى خورد
تاريخ نويسان از شمارش اجساد
مستمرى مى گيرند
و فلاسفه، دهان باز مى شوند
كه بر تازه ها نام بگارند
- «بدخواب شده ام
كمى آرام خواهش مى كنم كلمه»
كلمه اى بگذاريد
و رويايى كه از سرم بگذرد
از اين سطر بى دليل
هر انكارى مى شود
دخترى خنده اش را مجّانى
دعوتمان مى شود تا زمين زندگى تر ...
- «صدايى همين نزديكى، هر نزديكى»
كلمه اى مى كشد به لب
مى كشد به بوسه
بوسه هر كلمه اى است.
اسماعيل منصوريان
يعنى همين:
از فرط زندگى،
برايت گل از بهار مى آورم.
اى سفيد پوشيده!
كمى بخند
گريه كن
كمى حرف بزن
بايد كمى حرف ...
چراغ روشن كن
بايد، بايد، بايد ...
- نه!
صندلى نه
به تمام دخالت هاى زمستانى
بگو: نه
آه! آه!
كه از ايستادگى ندارى
و از ندارى
اى ندارى!
به هندسه ى روياهايم
دندان مى دهم
كه تو را از زمستان بگيرد
مرتضى درخشان
برگ ها، خود را به دست باد مى سپارند
و خورشيد هر روز مى تابد.
خستگى، عادت ايّام است.
برگ ها به آغوش زمين مى انديشند
و درخت،
هنوز مادر مهربانى است.
روزهاى ورق ورق، مى گذرند
بادِ نوحه گر با نفس هاى سرد
بر سينه ى درخت گريه مى كند
در آغوش سرد خاك
برگ هاى زرد و خشك
بر دامان هر ره گذرى دست مى آويزند،
و بازگشت ديگر آسان نيست.
درخت عريان بر آستانه ى افق، به غروب مى نگرد،
خورشيد به آغوش كوه ها مى رود
و پرتو طلايى اش، در صخره هاى سنگىِ كوه گم مى شود،
و ماه در بستر تاريك و سياه شب،
آرام آرام نفس مى كشد.
مردى بر تكيه گاه سردى ايستاده
و مى انديشد:
«عطر موهايت، بهشت را به كدام بستر مى كشد؟
و ژرفاى تنت، آغوش كدامين كس راست؟
نرمى بال هاى لطيفت را دست هاى حريصش چه گونه مى آزارد؟!»
خورشيد خود را از آغوش كوه ها مى رهاند
و ماه از بستر نمور شب مى گريزد،
بر شاخه هاى خشك درخت، برف مى نشيند
مردى در آغوش سرد و نمناك خاك خفته
و ديگر نمى انديشد!
مرتضى درخشان
لباس نو پوشيده ام
خانه را روشن مى كنم:
خيال توام، ميهمان است
صداى سكوت، روى ثانيه ها هوار مى شود
و هجوم انديشه، ناگهان همه جا
چشمان بسته ام به چهرهى تو ايمان مى آورند
و ريتم تمام اجزايم صداى بى منتهايت
با تو به گفت و گو
ميان واژه ها
من «الف» مى ايستم
تو روى «ب» بنشين
به «لام» ها لم مى دهى
و من با «طا» بادت مى زنم
فداى موهاى سياهت در رقص باد شوم
چه با شكوهى تو
چون حلقه ى «غين و قاف» تنگ
بين «ب و لامت» به بغل گيرم
و «اوووى» لبت، بر «هاآآآآ»ى لبم!
محمّدرضاى رياحى
سيب هايى كه از لب خندت
روى پياده روهاى عبورت مى افتد
نيوتون هاى تن مرا تحريك مى كند
در جاذبه ى تو، دريچه اى تازه به قلبم كشف مى شود
و واكنش نمكى ابروهات
فشار خون مرا بالا مى برد
يوسُفى كه در چاه چشم هاى توست
پيراهن چهارخانه اى دارد
كه مى خواهم در يكى از خانه هايش زندگى كنم
و زندانى شوم
و در هر ثانيه اى «اَمَّن يجيب» بگويم
تيك تاك
تيك تاك
گرينويچ، اين مدارِ صفردرجه
ضربانم را تنظيم مى كند
صفر مختصات جهان، بين النّهرينِ بازوان توست
چشم هايت را غلاف كن
به روميان نگاهت بگو امان بدهند
يا بگو خدا آيه اى «اَمَّن يجيب»تر نازل كند!
اين جغرافياى غريب، هيچ كريستف كلمبى را نديده است
من كال تر از سيب هاى اين درخت هاى زمينى ام
كال تر از سيب هاى دخترِ هم سايه
كه رويشان ماتيك مى كشد
ماتيك، تاك
تيك، تاك
پياده روهاى مرا، برف پوشانده است
مثل پياده روهاى سرد مسكو
ثانيه ها با پوتين روى تنم راه مى روند
چه پاى تخت سردى است، مسكو
بايد نيكوتين خونم را در جوهر اين خودكار بريزم
و شعرهاى نيكوتين دارى براى چشم هايت بنويسم
چشم هاى تو پاى تخت دنياست
سردتر از مسكو
سيبتر از جاذبه ى زمينِ گيجى كه دور خودش مى چرخد
و نيوتون
در سرگيجه ى قوانين لعنتى اش
جاذبه را تحريف مى كند
لعنت به قوانين نيوتون
من جاذبه را سال هاست كشف كرده ام!
محمّدرضاى رياحى
فرشتگى بال هات،
خالىِ هوا را نوازش مى كند.
من از اردى بهشت رانده مى شوم
و نيمه ى تير، در تنم زاينده رود مى شود
و تا اصفهانِ شاه عبّاسى ات،
صداى كوبيدن مس در من مى پيچد.
ميوه ى ممنوعه ات را بياور
تا مَهر حوّاى «النِّكاح سنّتى»ات بكنم.
من از كودكى، حافظ مى دانستم
و روى جانماز مادربزرگ، «ودكا» مى ريختم!
حالا
روى چادرنماز مادربزرگ سيب مى كشم
و در خاك مُهرش، گندم مى كارم
و مادربزرگ، فوت مى كند،
پروانه هاى در من را.
بادهاى شهريورى احاطه ام مى كنند
احاطه مى كنند چين هاى دامنت را
بيا!
بيا برقص روى روسرى گلى
در سرشارى انگورهاى پيراهنت،
توى شاخه هام بپيچ
تا
مسافر در من پياده شود
و مردى كه تمام نان ها در املاى كودكانش جيغ مى كشند،
«نون و القلم و ما يسطرون» بخواند.
حالا
كودكان گرسنه ى در من را،
بابا، نان مى دهد
من، ميزبان الف ها مى شوم
و عشق نخستين،
با الف تركيده ى قامتت آغاز مى شود
من
- شاگرد تنبل املاى ابجدِ نامت -
و معلّم، هى چوب مى زند
من، هر شب از روى نامت، هزار بار مى نويسم
و به دست خطّم، خون تزريق مى كنم.
امّا تو كه مى دانى،
رديف آخرى ها، آدم شدنى نيستند.
بايد زبان فارسى ام را به پيراهنت بياورم
كودكان پيراهن تو، شاه نامه مى دانند!
نيمه ى تير در تنم زاينده رود شده است
و تهمتنِ تنم تير مى كشد.
اگر معلم جغرافيا بگذارد،
زاينده رود را به دريا مى ريزم
و ماهيانِ در من «انّا اليه راجعون» مى خوانند.
مسيحاى مصلوب من،
بوداى شناور من،
ورد مى خوانند.
و ماهِ فاحشه،
شبتاب هاى مرا وسوسه مى كند،
عريانى آبها را،
لبه ى برّاق رابطه ى آب ها را.
آهوهاى لخت در رود مى زايند،
و زاينده رود، در ستون فقرات كوه هاى تنم مى پيچد.
من از جدار فصل ها مى گذرم،
از تلخى سيگارهاى كوبايى،
از طعم گس ماتيك هاى فرانسوى،
از صراحت قهوه ى ترك،
از بوى ريواس.
اسلحه ی دولول پدر بزرگ را برمى دارم،
و كت و شلوار برادر بزرگ ترم را،
به خيابان مى روم،
و خيابان را،
گيس هاى مطنطن، شلوغ مى كنند.
- ميدان فردوسى و گيس هاى فرنگيس،
كه بر دارِ آسمان، جيغ مى شوند،
و پرهاى سوخته ى سى مرغ،
كه در ذرّات خاك عابران حلول مى كند.
خيابان حافظ و دل فريبان نباتى،
كه ابروهاى موازى شان مى روند تا سمرقند و بخارا -
و مسجد جامع،
انگورهاى پيراهنت را حد مى زند.
شرابخانه ى اين شهر را
تورانيان،
در كتاب هاى خطّى شان سر كشيده اند.
خداى ايلياتى اين خيابان ها
تسبسح دارد و كبوتر و ضامن دار
توى اين خيابان ها،
بلوغ،
از دست مال يزدى آغاز مى شود
و كسى هست
كسى كه مى تواند از توى اين خيابان ها،
به خيابان هاىِ در من بيايد
و «ناگهان» بشود،
«ناگهانِ» نقره اى من،
دومين نخستين من.
از راه مى رسى،
با انگورهاى پيراهنت،
كت و شلوار پدرانم را
ارثيه ى مادرانم را
كتاب مقدّسم را
شعرهاى شيش و هشتم را،
شراب مى كنى
اين خرقه ى آلوده را.
و كبريت، ضرب در دست هات،
تار مى زند
يار مى شود
تار مى تند در من
و شقيقه هاى حباب من سرخ مى شود
و ماهيچه هايش كش مى آيد
و من، دشنه ى ميهمان را تيز مى كنم
تا در تو
تولّد ديگرم رسوخ كند
تو از راه مى رسى
با فرشتگى بال هات
جاى هوا را نوازش مى كنى
محمّدرضاى رياحى
اى شوق آغاز!
اى آشناتر از باد!
از گلبرگها، دشنه مىسازى
با لبخند، دشنه مىكشى
اى هماره آبىهاى ملايم آزاد!
دستهاى جوهرىات، سيبها را وسوسه مىكند
شاخهى نارس گيسوانت، ملايمت خواب اقاقىهاست
من هميشه، مجاورترين شاخهها بودم
مرا بچين، طاقتم رسيده است
لبالب شدهاى در من
تا اين جاى شعرم بالا آمدهاى
اى كبوتر آزاد!
يا بمان، يا بگو فرشتههايت قدّاره بكشند!
بگو فرشتههاى نامسلمانت، خونم را بمكند
سيبها، سرخ مىخواهند
زمستان، به مدادرنگىها زده است
بگو خدا رنگ بيافريند
يا تمام خونم را در لبان انارىات بريز
من، بعد از تو فقط هذيان خواهم گفت
يا بمان،
يا براى شعرهايم فاتحهاى بخوان!
- مىخواهم شعرهايم را،
تمام ناسرودههايم را،
به تو بدهم
تا در حواسپرتى دستهات،
تمام بادها را خبر كنى
تا ورقپارههاى شعرم، توى زايندهرود بريزد
من بعد از تو را، خيال نكردهام
بلد نيستم بعد از تو باشم
نگو نمىشود
مدادهاى زردت را بشكن
يا تمام زردهايت را آفتاب شو
مىخواهم آفتابگردان بميرم
بگذار مثلث نيكوتينى مرگهايم را بشكنم
بين نهايتها، بندبازى مىكنم با تو
رديفِ جان شده است نامت
اى تنفّس آزادى!
نان شدهاى
نمك شدهاى
تلخ قهوهاى شبانه شدهاى
ترس لذّتناكِ رها كردنِ بادبادك شدهاى
مشاجرهى گلهاى بادوَز شدهاى
صنوبرى آزاد، سروِ قداست و زيبايىهاى رفيع
شرم ميوه دادن درختهاى سيب شدهاى
شعر مطنطن من
باغ ميوهدار مجاور
هواى حوّا و دلتنگى آدم است در من
من آدمتر از اين نمىشوم ديگر
تو نباشى، شيطان به من نيشخند خواهد زد
اى شب عزيمت رسولان پاك!
شبانهى جيرجيركى مرداد، گيلاس ناب!
با تو، كبوترانههايم، بىنياز از خواب مىشوند
با تو پرندهپَر مىشوند آهوهام
موهاى سفيدم را شمردهاى؟
من، بعد از تو پيرتر از اين نمىشوم
به شعرهايم رحم كن اى قدّارهكش مهربان!
چاقويت را با آبها تيز مىكنى
به من سيب پرتاب مىكنى
كبوتر نيستم اگر سيبهايت را نمىبرم.
بتول فاضلى
اى خوب!
دستت، گيسوان سرخ خورشيدهاست
يال سرخ اسبهاست
نيلوفرى است
كه خواب نمىداند!
آن را به من بده
از دم دماى صبح،
تا انتهايى كه، بارش سپيدهاست
دستت خنياگرى است
كه آوازش تا ميان سپيدهدم
«درخت سيهگيسو» را نقّاشى مىكند
دستت را به من بده
پيش از آنى كه بگريم!
بتول فاضلى
امروز از چشم،
مرا فرياد ديگرى بود
پشت پنجرهى هيس
اطلسىهاى سرخ گلدانم را، سر بريدند
چه گونه امّا، بازگشت را بينديشم؟!
مرا با خورشيد ميثاق ديگرى است!
ميان دفتر يادداشتم
آرام و سرد، خاكستر مىشوم
تا روز ديگرى
ميلاد ديگرى
گرم
بشكفم!
بتول فاضلى
... و او، تاريخِ تلخِ زيستن است
تا آرنجِ پُركينهاش،
رنج را
و در شبيخون رگهايش،
محكوميّت را
پنهان كرده است
و مثل آب، دوره كرده است سنگ را
و صداى جريحهدار خوشههاى گندم را.
او آيين پوشالى آسمانى است،
كه ماه ندارد
و هر روز شعبدههاى هيس و آه،
از آن فرومىريزد
آرى! او خشم عريان نىلبكش را
با رديف دندانهاى بلورينش
به خنده مىكشايد
و من با دستهاى فلزى،
ميان سلولم، در نگاه مختصرش
انقلابى ديگر آغاز مىكنم.
مرا به رسميّت عينك دودىام
راهبه مىدانند
او حسّى است - شايد هيجانى است -
كه ميان دفتر شعرم،
سنجاق شده است.
چوپان مسلول دشتهاى ناآرام
عروس سياهپوش
سرشار از اعجاز زنانهى كيست!
پرانتظارِ نجواى عاشقانهى مردى است
كه با درنگ در شادمانى خاكسترىاش،
از انقراض شعبدههاى مسموم،
سخن بگويد.
مرد سرود خاموشى است.
كه ميان آهنگِ پُرطنينِ نىلبكش،
محو مىشود
و من در آسمانها به جست و جويش مىگريم... .
بتول فاضلى
تو كيستى؟
كيستى؟
با چراغ آمدهاى
و روياهاى مرا،
در چشمانداز سبزها قدم مىزنى
و متن گيسوان خيسم را
مثل يك نسيم
در پناه آفتاب، شانه مىكنى
من
- ديوانهاى آه!-
كه خطوط آبى ذهنت را از بر مىنويسم
و تو پيامبرى،
كه آيههاى مقدّسش را
با چشمانم زمزمه مىكند
ابتداى باران آمدى
و عصيان گيج و مردّدم را
پس از باران بردى
و مرا!
بتول فاضلى
او را صدا كنيد
او
كه بازماندهى يك شادمانى خاكسترى است.
كه از ياد برده است
درخت زبانگنجشك كودكىاش را
و جسم مردهاش
هُرم قلب منقلبش را محبوس كرده است
او
كه سوگند ماه و ستاره و آب را شكسته است
و هذيان گيسوان نا موزونش
در بىآفتابى ورق مىخورد.
او را صدا كنيد
كه هيجان آب و آتش بود.
او از ياد برده است
چشمان منتظرش را
كه مثل يك سرود
در آستانهى ماه مىدرخشيد،
و صداى جارىاش
كه از مدار رگها مىگذشت،
عقيم مانده است.
چه بىهوده،
چه بىهوده،
از ياد برده است!
به او بگوييد
بگوييد
كه عشقش را:
زيباترين نجواى شقايق و باران
زيباترين نداى پرنده و پرواز را
ديوانهوار شايد
از ياد برده است
او را صدا كنيد
او را صدا كنيد
كه لبريز از صداست!
تا اوج آسمان تو، بال و پر مناند
جايى به جز بهشت، سرانجام كار نيست
آن جا كه چشمهاى تو پيغمبر مناند
آتش به جان شانه به سرهاست، از حسد
وقتى كه شانههاى تو، زير سرِ مناند
در من غزل برقص و رها شو، كه چشمهات،
شبهاى پُرستارهىِ شهريورِ مناند
پرىساى جعفرى
ديرى است شوق پَرزدنى نيست در سرم
من يك پرى كوچكم، امّا نمىپرم
غمگينم، آن قدر كه فروغم به شعر گفت
غمگينترم از آن كه نكردند باورم!
حس مىكنم كه جز قفسى سرد و تيره نيست،
»پيراهنى كه تنگ گرفته است در برم«
تو، بىقرارى از لب اين رود بگذرى
من، ناگزيرم از دل اين رود بگذرم!
بىمقصدى، به راهم و بىقايقى، به آب
دريا! بايست نىلبكم را بياورم
پرىساى جعفرى
اى آن كه غزل ريختهاى روى لبانم!
پروانهى دلنازكِ دائم نگرانم!
درياتر از آنى كه به شعرت بسرايم
زيباتر از آنى كه بگُنجى به زبانم
هر موى سپيد تو، مرا شام سياهى است
آه! اى گرهِ روسرىات بسته به جانم!
تو، شعر خداى منى وُ، از تو سرودن،
اعجاز بزرگى است كه كوچكتر از آنم
هر چند كه از كودكىام رد شده، امّا،
دلتنگ توام، باز به زانو بنشانم!
حمزه ی هاشمی
نشست مرغ نگاهم به باغ پيرهنت
كه خَرمنِ گلى از دور مىنمود تنت
شكست پشت من از وعدههاى سادهى تُرد،
به پاىبندىِ بابونهزار پُرشكنت
تمام حيرتم از قلب سنگِ آينه است
كه ديد روى تو را رو به رو، چرا نشكست؟!
ولى ... نه، آن كه تو را ديد وُ، سيرِ سير نديد،
دل من است كه تيرِ دلش گذشت از شست
چكاوكى كه سرِ شاخِ بيد بود، شنيد
چه داستان، سرِ نوپاىِ پاكِ باغ رسيد
چهار قطرهى خون، مانده بود روى زمين
پَسى كه قصّهى رفتن، به گوش لاله وزيد!
نشسته بودى و گل، مستِ عطرِ نابِ تنت
به قاب چشم من، عكس كنارِ ياسمنت،
هنوز هست؛ چرا نيست هيچ ياد منت؟!
تو رفته اى وُ، نگاهم به راهِ آمدنت
حمزهى هاشمى
در كورهراهِ خاطرهها، جاى پات هست
در گوش كوه و چشمه، طنين صدات هست
هر صبح، بر بساط چمن، مست مىشوم:
در هر نسيم، عطر خوشِ پرنيات هست
پر مىكشم غروب، از اين جا به مشرقى،
كه مِهر روىِ ماهِ تو هست وُ، هوات هست
آن سوى دشت هم تويى و يك سبد غزل
بر روى گونههاى تو هم، اشكهات هست
انكار اشتياق نكن، پيش من هنوز،
هم شعرهات مانده وُ، هم نامههات هست!
در هر غزل، كه نام مرا صرف كردهاى
عطر لبت، وَ سرخى گلبوسههات هست
برگرد، بوتهات به دلم سبز مانده است
فرصت براى وا شدن وعدههات هست!
حمزهى هاشمى
شكست خواب نگاه تو، خواب ماهىها
بُريد، پيچش موىِ تو، تاب ماهىها
خروش رود، به قصد پرىِّ دريا بود
گرفت چشمهى سرخت، شتاب ماهىها
شكوفه، خنده زد وُ، رازيانه، دست افشانْد
به پاىكوبىِ اين انتخاب ماهىها!
دو سوى رود، نشستند صف به صف گلها
رفيق حجرهى شاعرمآب ماهىها!
تمام شب به تغزّل گذشت وُ، نوشيدند،
در آرزوى سلامت، شراب ماهىها
ميان مستيشان، باد مصرعى سر داد
كه ماه، غرق صفا شد، در آب ماهىها
...
مسير رود دگرگونه شد به آمدنت
شدى شعارِ شبِ انقلاب ماهىها!
حميد برزگر
هر چند كه كشتهام تو را در يادم،
امّا چه كنم كه دادهاى بر بادم؟
هر وقت نگاهم به نگاهت افتاد،
از درس و كتاب و زندگى افتادم!
×××
ديدى همه را شمرد، نشمرد تو را؟!
با دست خودش چه گونه پژمرد تو را؟!
ديرى است كه بايد به خودت فكر كنى
با يك من عسل، نمىشود خورد تو را!
محمّدجواد خدابنده
آيا مرا به حال خودم وا گذاشتى؟
در اين زمانه، بىكس و تنها گذاشتى؟
گويا تو رفتهاى و فقط بنده ماندهام
من را ميان خاطرهها جا گذاشتى؟
باشد، درست، بنده خطا كردهام ولى،
بر دل، خطا نكرده، تو هم پا گذاشتى؟
قلبم به سينهام شده يك آتش مهيب
ممنون كه يادگارى زيبا گذاشتى!
تنها براى بنده همين مانده: شعرها
جايى براى شكر كه اين را گذاشتى!
محمّدجواد خدابنده
دل را كه سپردى، اعتنايى به تو كرد؟
هر هديه كه بردى، اعتنايى به تو كرد؟
آيا تو، كه عاشقانه از خون جگر،
صد مرتبه خوردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
وقتى كه ز حسرتش به چنگال، دو دست،
بر سينه فشردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
بعد از همهى جنون و عاشق شدنت،
يك گوشه فسردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
روزى كه براى آخرينِ لحظات،
معكوس شمردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
سخت است، ولى سؤال آخر اين است:
آيا تو كه مُردى اعتنايى به تو كرد؟!
محمّدجواد خدابنده
آغوش من از سر تو خالى امشب
اين قامتم از غمت، سؤالى امشب
بعد از غم رفتن تو، اين جا ماندم
امّا دل من، در آن حوالى امشب...
اين ماه، تداعى چه چيز است مرا؟
:يادآورِ ابروى هلالى امشب
در دورى او، به آتش غم سوزان
اين دل، شده دانهى بلالى امشب
از غرب و جنوب و شرق، يارى نرسيد
من منتظر توام شمالى! امشب
آن شيشهى نازك شرابم كه شكست،
من ماندم و اين جام سفالى امشب
شوريده كه در غم تو يك سال گذشت
از سر شده تقويم جلالى امشب
از صحبت ديوانه تو اين بار نرنج
او گشته نزار و لاابالى امشب!
زهراى خدادوستان
به هم بريز دلم را وُ، بعد باز بخند
دريچههاى دلم را به روى غصّه ببند
بخند، تا كه دو بالِ شكستهام اين بار،
به بىنهايتِ هفت آسمان بپيوندند
مخواه سهم من از تو، فقط شود رويا
كه دستهاى من و دستهات، همجنساند
مرا به سمت غزل مىبرى چه بىتشويق
به ميهمانىِ عشق و ترانه و لبخند
بخند، خستهام از لحظههاى اخمآلود
كه شعرهاى مرا هم، كشيدهاند به بند
چه قدر حال و هوايم گرفته و ابرى است
به خاطر دلِ من هم شده است، باز بخند!
زهراى خدادوستان
... و پنجره، قفسِ دستهاى ما مىشد
غروبها كه به روى من و تو، وا مىشد
دلم چه قدر غزلسازِ چشمهاى تو بود
كه با نگاه تو، از اين قفس رها مىشد
من و تو، آه! دو تا بيت آشنايى كه،
به زور فاصلهها، از غزل جدا مىشد
و بعد، خسته از اين امتداد و تنهايى
دوباره عابرِ تنهاى كوچهها مىشد
تمام وسعت دلتنگىام به آسانى،
كنار خاطرههايت، عزيز! جا مىشد
نمىگذاشت غزل تا هنوز فرصت بود
و گر نه، پنجره آغاز ما دو تا مىشد
سمانهى اسكندرى
بعد از تو درد آمد و در من جوانه زد
بر دل نشست وُ، حرف تو را عاشقانه زد
بىنيلگونِ چشم تو، ديوانه مىشوم
دل، بىخيال و مست، به اين بىكرانه زد
حالا قطار مىرود از ريل انتظار
باران شروع گشت وُ، تو را بىبهانه زد
هر روز دخترى به خيال نگاه تو،
بر روزهاى زندگىاش تازيانه زد
تا اين كه يك نفر برساند تو را به من،
بغض هزارسالهام، امشب جوانه زد
سمانهى اسكندرى
حرفى نمانده است دگر در ميان ما
گم شد بهار خاطرهها در گمان ما
هى دست مىبرم كه بچينم دل تو را
امّا خراب مىشود آه آسمان ما!
يادت نشست در غزلم، غصّه پا گرفت
آيا بهار مىشود امشب، خزان ما؟
اين واژهها كه دور غزل پرسه مىزنند،
شايد پريدهاند شبى از دهان ما
ديگر به آسمان و به باران نمىرسيم
آخر شكسته است دلِ نردبان ما
حرفى نمىزنم، نه، تو را گريه مىكنم
قفل سكوت، خورده به باغ زبان ما
حتّى به گوش فاصلهها هم رسيده كه،
حرفى نمانده است دگر در ميان ما!
سمانهى علىبابايى
امشب به دور از شانهات، قدرى فسردهام
حس مىكنم اندازهى يك قرن مردهام
حس مىكنم در ابتداى اين غزل كمى،
شاعرترم با واژههاى خيسخوردهام
آبىترين درياى من! با قايقم شبى،
در موجموجِ گيسوانت دست بردهام
ساحل رها كن، بعد از اين دنبال من نگرد
خود را به موجِ وحشىِ دريا سپردهام
من رفتهام، با شعرهايم خوب تا كنيد
با نامههاى بىنشان تانخوردهام
با چشمهاى آبى دريا كه مدّتى است،
بىآن كه باشم، بر زلالش دل سپردهام
سمانهى علىبابايى
نبود توى دل بركه، ماه پيدايش
شبى كه دهكده، تاريك بود هر جايش
شبى كه هانيه با دست كوچكش زده بود،
گره به بقچهى گُلدار نان و حلوايش
همين كه ده قدمى پا به پشت كلبه گذاشت،
سكون دهكده با برفِ سخت تنهايش،
عجيب توى خودش رفته بود ... نه ... نكند،
كه پاى مردم ده، وا شود به دنيايش؟!
كه كاش معجزهاى رخ دهد و او بشود،
درست مثل همان مرد توى رويايش
خدانكرده، نفهمند اهل دهكده، او
دوباره رفته به دنبال قبر بابايش؟!
سپيدهدم، تبِ سردش شديدتر شد با،
حدود يك وجبى برف روى پاهايش
عجب شبى شده بود، آن شبى كه رفت و نگفت
عجب شبى شده بود آن شبى كه فردايش،
تمام دهكده سرزير شد به سينهى دشت
نگاهها همه بر روى ردِّ پاهايش
نگاهها همه بر روى ردپاهايى،
كه رفتهرفته، رسيدند پيش بابايش
تمام قصّه همين بود: يك پرنده كه مرد
كنار بقچهى گُلدار نان و حلوايش
سمانه على بابايى
هر پنجره را به سمت شب وا كردى
آرى، به گمانم آمدى شبگردى
اى آن كه تو را به ماه نسبت دادند،
ديدى چه به روز آفتاب آوردى؟!
×××
مىدانم! جرعهجرعه مستت كردند
يك بركهى آسمانپرستت كردند
ديشب، تو عروسشان شدى، بعدش هم،
انگشترِ نقرهكوب دستت كردند!
×××
تنها دو - سه بيت ... اگر غزل بگذارد
چشمان تو را به مثنوى نسپارد
امّا نه، نمىشود سرودت، وقتى
درد از سر و روى واژهها مىبارد!
سيّداصغر صالحى
گر چه مىبينم گريزان از من و ترسو، تو را
دوست دارم آهوى زيباتر از آهو، تو را!
هر كه دستى رو؟؟؟ به مويى برد، ديوانى نوشت
كى شبى در بر بگيرم - دست در گيسو - تو را؟!
سخت مىلرزد تنم، وقتى تصوّر مىكنم،
شانه در گيسو وُ، گيسو تا سرِ زانو تو را!
خوش به حال تكتكِ آيينههايى كه هنوز،
اين چنين بىپرده مىبينند رو در رو، تو را!
آه! لعنت بر دلى كه مىكشد اين سو مرا
واى! نفرين بر دلى كه مىبرد آن سو تو را
سهم من از تو همين وُ، سهم او از تو، همان
من غمت را روى زانو مىنشانم؛ او تو را!
سيّداصغرصالحى
جغرافيا، خوش مىدرخشاند وجودت را،
وقتى مشخّص مىكند حدّ و حدودت را
همواره چشمانم نوازش مىكنند از دور،
اندام كوهستانى صعبالصّعودت را
هر روز صبح زود، هى خورشيد مىآيد
ها مىكند دستان از سرما كبودت را
قاليچهى بومى، تويى وُ، رنگرز انگار،
با برف و باران، رنگ كرده تار و پودت را
چه سرزمينهايى كه مىميرند، اگر يك روز،
قايم كنى پشت سرت زايندهرودت را!
نه، هيچ كس مانند ماهىها نمىداند
فرق دو فعلِ سادهى بود و نبودت را
بايد به سالم بودن بزغالهها شك كرد
وقتى نمىخوانند چوپانها سرودت را!
عادل حيدرى
در خبر خوانديم جنگل را بيابان كردهاند
دفترِ صدبرگ را گورِ درختان كردهاند
بيست و سى مىگفت: در شهرى كويرى، مَردُمش،
گندمِ امسالشان را نذرِ باران كردهاند
عيد نزديك است، با اين حال، مَردُم در جنوب،
فكرِ يك تقويمِ سر تا سر زمستان كردهاند
مادرم جز نانِ خالى از خدا چيزى نخواست
ساده بودى مادرم، نان را خدامان كردهاند!
آخ! ... يادت هست تابستان و آشِ دوغِ عصر؟
خانهى مادربزرگم را خيابان كردهاند
خاطراتِ خانهى مادربزرگم برنگشت
بختمان برگشت، آجر را فراوان كردهاند
عيد نزديك است و ما در سينِ اوّل ماندهايم
بعد مىگويند: جنگل را بيابان كردهاند!
عادل حيدرى
طفلكى از همان سالها پيش، آرزو داشت من زن بگيرم
مدّتى با ندارى بسازم، بعد يك وام مسكن بگيرم!
چون به قولِ خودش خام بودم، قول دادم كنارش بمانم
اوّلش زيرِ آن سقفِ چوبى، تا كمى بعد آهن بگيرم
كاش در قلّكِ كودكىهام، سكّهها جنسشان كاغذى بود
تا كه يك بار هم روزِ مادر، جاى جوراب، دامن بگيرم
كاش در آيِنه گم نمىشد، بچّگىهاى پيراهنم، تا،
جاى اين قدر »اى كاش«، فردا، نانِ صبحانه را من بگيرم
شايد امروز دير است امّا، سالها پيشتر قول دادم،
آخرش انتقامِ تو را از، وصله و چرخ و سوزن بگيرم
شايد امروز دير است مادر! بى تو اين روزها ... راستى كاش!
آخرِ هفته يادم بماند، شيره و نان و روغن بگيرم!
عادل حيدرى
آرزو داشتم از تنهايى، با خودم اين همه خلوت نكنم
جاى اين قدر دعا و گريه، كاش مىشد به تو عادت نكنم
از همان روز كه رفتى ديگر، به نگاه همه بدبين شدم وُ،
توبه كردم كه به اين آسانى، عشق را با همه قسمت نكنم
كاش بىكار نبودم، شايد، ذرّهاى زندگىام بهتر بود
لااقل كاش در اين بدبختى، چارهاى بود كه خدمت نكنم!
آى مَردم! خودتان مىبينيد، سالها در صفِ مرگم، امّا،
مَرد باشيد، وَ اين نوبت را، بگذاريد رعايت نكنم!
راستى اين دو - سه شب تنهايى، داشت كمكم به سرم مىزد كه ...
دوست دارم كه در اين يك مورد، با كسى غيرِ تو، صحبت نكنم
حرف، سرمايهى مَرد است نه درد، به خدا بىرگ و نامَردم اگر،
گوشهاى دِنج خودم را آخر، يك شب از دستِ تو راحت نكنم!
عادل حيدرى
من هم، خدا را شُكر! هستم، زندهام، خوبم
اصلاً ملالى نيست، جز دوريْت، محبوبم!
هستم، ولى در بودنم انگار شك دارند:
پيراهنِ خونينِ يوسف، دستِ يعقوبم
مثلِ درختم، سالها قد مىكشم، امّا،
- بالا رَوم پايين بيايم - آخرش چوبم!
اصلاً، شبيه يك مترسك در زمستانم
با اين تفاوت كه، به ابروهات مصلوبم
شايد خدا مىخواست اين طورى شود، من هم،
ميراثدارِ عمرِ نوح و صبرِ ايّوبم
مثلِ هميشه، نامهام را پاره كن، امّا،
بر اين درِ قفلِ قديمى، باز مىكوبم
شرمندهام! خيلى سَرَت را درد آوردم
باور نكن، امّا خدا را شُكر، من خوبم!
عادل حيدرى
حالا كه دلى شبيه دريا دارى،
مردابترى، غيرِ من آيا دارى؟
من، يكسره در فكرِ رسيدن به توام
تو يك سَرى و هزار سودا دارى!
×××
جاى من و تو، دو نقطهچين مىمانَد
تقدير همين است، همين مىمانَد
امروز، هزار آشنا دُور و برم
فردا، جسدم روى زمين مىمانَد!
×××
آن روز كه سمتِ مُردگانم ببرند،
اى كاش كنارِ خاندانم ببرند!
اى كاش، براى لااقل چند قدم،
تابوتِ مرا برادرانم ببرند!
اكرم عبداللّهى
پاسخ كسى نداشت براى سؤال من
اين جا، كه عمر مانده به گردن، وبال من
در كنجِ كارگاه زمان خاك مىخورد،
اين پيرِ سالخوردهىِ تنها، سفال من
در غربت آمدم كه ببينم فقط تو را
يك لحظه بيش نيست در اين جا وبال من
يك لحظه بيش نيست، كه چيزى نمانده است،
تا روز و هفته و چهل و ماه و سال من!
در من بسى اميد رسيدن به باد رفت
ديگر اجل! بيا و بچين سيب كال من!
اكرم عبداللّهى
اى خوب! اى الههى چشمانتظارىام!
»من مىروم كه تو با خود بيارىام«
آرامش هميشهى پروازها تويى
من بىتو، كفتر قفس بىقرارىام
اين جوى، هر چه مىرود، آغاز جاده است
در بىنهايتِ غمِ عشق تو جارىام
عمرى است، يا به بغض زمستان نشستهام،
يا اين كه در هواى تو، ابر بهارىام
در جسم خود فرو شدهام مثل نقطهاى
تا كى به رسم عشق، به خود مىفشارىام؟!
آوارگان عشق تو، بسيار بودهاند
من نيز مبتلاى همين زخم كارىام
در كنج غم نشسته و چشمم به راه توست
تا كى كمى از اين دلِ واپس در آرىام
من آن مسافرم كه چنين خسته آمدم
اى از سفر عزيزترين يادگارىام!
اكرم عبداللّهى
اى بهار ناشكفته! كاش بارانى بيايد
بر زمستان غم من نيز، پايانى بيايد
درد سنگينى درون سينه دارم دوستان!
سفرهام پهن است امّا، كاش مهمانى بيايد
مرگ از هر چار ديوار دلم مىبارد امشب
درد مجهول مرا، اى كاش، درمانى بيايد
»كوه بىدردى« به راه ابرِ غم مانده است، اى كاش،
ابرِ مانده پشتِ اين ديوار زندانى بيايد
من دلم مىگيرد از اين آسمان خشك و بىروح
تا كه دردم را بگريد، كاش بارانى بيايد
اكرم عبداللّهى
اى دل! امشب تو همان ماهى در مردابى
رفته در حلقهى قلاّب و به خود مىتابى
رودها در پى دريا همه رفتند ولى،
با تو اى جان! چه كنم؟ لايق اين گندآبى!
بىخيال از غم و پرواز به سويش، امشب،
باز هم در دل مرداب، پىِ همتابى
دلِ حسرتزدهات را به كه دادى شاعر؟!
مرگ بر رسم تو كه بندهى بىاربابى!
اى لب لهو! چه كردى به دلِ پُر تب و تاب؟
زدهاى مهرِ سكوتى به لب گردابى
آمدى عشق! ولى دير، تو ثابت كردى،
نوشداروى پس از مردن هر سهرابى
اكرم عبداللّهى
دوباره درد تو دارم، دوباره پاييزم
تمام هستى خود را به پات مىريزم
در اين كويرِ هميشه كه رنگ غربت ماست،
»قباى ژندهى خود را كجا بياويزم؟«
×××
امشب من و آسمان و غم، همدرديم
با ماه و شب و ستارهها دلسرديم
پرواز من و پرندهها بىهوده است
هر قدر به دنبال دلت مىگرديم
فرشتهى محمّدى
مىخواستم تو را بنويسم، غزل شدى
تصويرى از تو، نه، كه تويى بىبدل شدى
در خاطرات كهنهى من، طرحى از تو بود
افسانهاىترينى وُ، ضربالمثل شدى
موهات، جادههاى پُر ابريشمِ شباند
ديبافروشِ شرقىِ بينالملل شدى!
پيشانىات، به قامت ديوار چين، بلند
از شورِ چشمها، پُرِ چين و گسل شدى
منظومههاى چشم تو، خورشيد من شدند
در حلقهى مدارِ نگاهم زُحل شدى
بر كوه نور، گندم رويت جوانه زد
نادرترين جواهرِ تاجِ محل شدى
لبها خمار و مستِ شرابِ لب تواَند
قند از لب تو، وام گرفت و عسل شدى
بر سيب چانهى تو، حوا بوسه زد وَ بعد،
اسطورهى گناهِ بزرگِ ازل شدى!
فرشتهى محمّدى
خورشيد نشسته در شب چشمانت
جبريل شده مقرّب چشمانت
وقتى كه خدا قلم به آب و گِل زد،
خواند آدم را به مكتب چشمانت
با خطّ شكسته، طرح ابرو مىزد
با قطرهاى از مركّب چشمانت
چرخيد زمين وُ، آسمان زانو زد
لب را كه گذاشت بر لب چشمانت
انگار كه مىرسند تا اقيانوس،
هفتاد و دو موج، در تب چشمانت
در همهمهى كبوتران گم شدهاند،
دلباختگان مذهب چشمانت
افسانهى شهرزاد را در هم ريخت
جادوى هزار و يك شب چشمانت
تو، مادرِ شاهنامهى خورشيدى
دنبالهى اوست كوكب چشمانت
سميّهى فعّال
چندى است با مرام دلم تا نمىكنى
من، با منِ تو، بگو ما نمىكنى؟!
گفتى كه: آخرش من و تو، جمله مىشويم
حالا بگو، بگو كه چرا تا نمىكنى،
اين پارههاى كاغذ بىارزش و كمى،
آتش كشى به همه! ها؟ نمىكنى؟!
اين جا من و غم تو، جاى شعر؟ نه!
رحمى به حال شاعرتنها نمىكنى؟
آخر، غزال شعر تنم! چشم خويش را،
بر دشت بىرياى دلم، وا نمىكنى؟
اى اتّفاق تازهى امروز، لحظهاى،
تا مىكنى تو با دل من، يا نمىكنى؟
بر روى صفحههاى دلم مىسرايمت
افسوس، دلنوشتهام امضا نمىكنى!
سميّهى فعّال
به اميدى كه شب شود، شايد تو بيايى، به شب سفر كردم
تشنهى اين كه مىشود مايى، پا به پايى به شب سفر كردم
كنج ديوار پُرسكوتم باز، بغض، حلقه زد ولى تا صبح،
تا ببينم طلوع چشمانت، تا رهايى، به شب سفر كردم
من همه آبىِ ترانه و شعر، تو همه رنگ شعرهايم شو
تا نگويند بىسؤالم من! بى چرايى، به شب سفر كردم!
من رساندم به مرز بودن، نه، تا شدن، رنگ انتهايى تو
دستِ سردِ بهانهام را كه اِستوايى، به شب سفر كردم
قاب چشمم پر است از جاى خالىِ شعرِ ناب چشمانت
به اميدى كه شب شود، شايد تو بيايى، به شب سفر كردم
سميّهى فعّال
منم آبستن حضور تو وُ، ابر بارانىِ زمرّدچشم
دختر قصّههاى ديروزت، ماهپيشانى زمرّدچشم
دخترى كه هزار سالى هست، سر سپرده است به رفيقى كه،
مرغ احساسِ كودكانهى او، شده زندانى زمرّدچشم
پس بيا تا به فال فنجانت، غزلى عاشقانه بنوازم
تو برقص، دف بزن، پا كوب! با غزلخوانى زمرّدچشم
توى طغيان دستهايم باز، جا بگير و كمى در آغوشت،
تر كن اين خوشههاى انگور از، جام پنهانى زمرّدچشم
پاى اين انتظار امضا كرد: دوستار شما كمى تنهاست
دختر قصّههاى ديروزت، ماهپيشانى زمرّدچشم
سميّهى فعّال
جاده را مِه سراسر گرفته است
مرغ افكار شب، پر گرفته است
در هواى مهآلود چشمت،
آسمان، رنگ ديگر گرفته است
خطِّ ممتد بىرنگ جاده،
در كمربند محور گرفته است
و تمامىِ «من»، بى «منِ تو»،
رنگِ پرواز آخر گرفته است
روى پيراهن دختر شب،
جاده را مِه سراسر گرفته است
سميّهى فعّال
طوفان چشمهايم ... اين ماندم از شبى كه
سوز سكوت من بود، فريادم از شبى كه
بر شانههاى حسرت، داغى نشانده بودى
من داد مىزدم يا ...؟ بىدادم از شبى كه
رفتى و روى شبها، جارى شدم ببينى
فرياد مىزنم باز، فريادم از شبى كه
گلبرگهاى سرخم، را هديه دادم و تو،
دادى دوباره بر باد، آزادم از شبى كه
اى حضرت غزل! تو، ديدى شرنگ ما را
بر روى گونههايت افتادم از شبى كه
ايّوب گشتم وُ، تو، بر فقر من نشستى
دادى - هرآن چه بودت - بر بادم از شبى كه
گفتم كه: اى مسافر! تكليف اين شب من؟!
چشمت تبسّمى كرد، اين ماندم از شبى كه... .
ليلاى جعفرى
به شور آمده امشب، دلِ پرىروها
كه ريخته است نگاهت عسل به كندوها
كليم، نقش تو را در خيال كاشان زد
پس از نگاه تو، شاعر شدند شببوها
چنان به عطر تو گيجاند دشتهاى زمين
كه مست از ازلت مىروند آهوها
به لكنتاند همه كوليان و مىپرسند
ز چشمهاى تو آن شب، چراغ جادوها
خدا دوباره بر اين شاخه دست آورده است
رسيدهاند به لبهايت آلبالوها
مجتبى بخشايشپور
حيف است در اين همهمه، بىهم باشيم
دلواپسِ لحظههاى مبهم باشيم
بگذار دقيقهاى به سامان برسيم
مگذار براى تا ابد، بم باشيم
يكبار سرى به ضرب و تقسيم بزن
كم نيست هميشه از همه كم باشيم؟!
خشك است گلوى زندگى، اى باران!
برخبز كه قطرههاى نمنم باشيم
تا بىخبر از لحظه به آخر نرسيم،
چون عقربهها هميشه با هم باشيم
دنياست، من و تو را مىشكند
تا ما بشويم، كه بلكه محكم باشيم
مجتبى بخشايشپور
ديگر نه من و نه هم شما، اين سوها
پايان تمام ماجرا، اين سوها
گفتم دو - سه روز عمر با هم باشيم
انگار نشد قسمت ما اين سوها
بگذارم از اين فاصلهها بگريزم
يك بامِ خراب و صد هوا اين سوها
دل، خسته شد از چوبِ حراجى خوردن
سرگشته شدم از اين بها اين سوها
هر لحظه زنم سايهى خود را با تير
شايد شوم از خودم رها اين سوها
جز مادرم، از ناكس و كس بىزارم
كفر است بگويم از خدا، اين سوها!
زندانى من، تمام شد زندانى!
ديگر تو بمان و روزها اين سوها
مجتبى بخشايشپور
چشمهايم را به نامت مىكنم
با هوايم آشنايت مىكنم
هى درون دل، به آخر مىرسى
هى از اوّل ابتدايت مىكنم
گاه، هنگام مناجات شبم،
با خدايم، جا به جايت مىكنم
تا غرورم بار ديگر له شود،
دست را آويز پايت مىكنم
هر چه مىگويى، برايت مىشوم
هر چه مىخواهى، برايت مىكنم
مىروى، بى آن كه همراهم شوى
صبر كن، دارم صدايت مىكنم
من براى با تو بودن، زندهام
زندگانى را فدايت مىكنم
مريم اسكندرى
شبى كه چشم تو را از بهار كم كردند،
دوباره لشكر پاييز را علم كردند
به باغ، داغ غريبِ پرنده را دادند
و سهم پنجرهها را غبارِ غم كردند
نخواستند غزل از تو تازهتر باشد
كه دستهاى خيال مرا قلم كردند!
هميشه آينهاى رو به روى من بودى
مرا و نام تو را قصّهگوى هم كردند
نه كوه بود و نه صحرا، نه بيستون نه جنون
فقط دو چشم نجيب تو، عاشقم كردند
وجود خستهام، عريان بىتو بودن بود
لباس كهنهى عشق تو را، تنم كردند
دوباره غربت پاييز، سهم شعرم شد
دوباره چشم تو را از بهار كم كردند
مريم اسكندرى
در سايهسار چشم تو، كَلاّر پا گرفت
از قامت تو، هر چه سپيدار پا گرفت
دنيا كه بسته بود به عمق تبسّمت،
با خندههات در تبِ تكرار پا گرفت
پيچيد نام سبز تو در گوش بيشهها
رقصى چنين، ميانهى نيزار پا گرفت
افتاد عكس روى تو در قاب بركه، بعد؛
گفتند: ماه نو، به شبى تار پا گرفت
تنهاترين پيمبر عشقى، كه با تو شعر،
- اين آيههاى روشنِ تبدار - پا گرفت
در من، هزار قلّه، به نامت شكست و ريخت
آن وقت زير پاى تو كَلاّر پا گرفت
(كَلاّر: نام كوهى در استان چهارمحال و بختيارى.)
جواد محمّدى
ذكرى بخوان كه اين شب پُردرد، سر شود
اين آخرين شب است، دعا كن سحر شود
تسبيح را بگير و بچرخ و سماع كن
بايد مدينه تاب و تبش بيشتر شود
مادر! نخواب، بعد تو بايد چه مرهمى،
تسكين زخمهاى عميق پدر شود؟!
مادر! نخواب بعد تو بايد تمام عمر،
در كوچههاى كوفه، دلش در به در شود
از داغت، آسمان به زمين چنگ مىزند
ديگر نياز نيست كه «شقّ القمر» شود
داغت به جوهر قلمم رخنه كرده است
چيزى نمانده است غزل، شعلهور شود
نازل كن آيههاى دلت را به شعر من
تا اعتبار «نون و قلم» بيشتر شود
حالا بخواب، من دهنم قرص و محكم است
حتّى سپردهام به دلم، كور و كر شود
نگذاشتم جز اشك - رديفم در اين غزل -
از جاى قبرتان، احدى باخبر شود
«ترسم كه اشك در غم ما پردهدر شود
وين راز سر به مُهر، به عالم سمر شود»
بانو! دلم گرفته و خوابم نمىبرد
ذكرى بخوان كه اين شب پُردرد، سر شود
جواد محمّدى
خلاصه اين كه: گمانم كه عاشقت باشم
هنوز هم نگرانم كه عاشقت باشم
تو از نژاد پرىهاىِ كَهكشانى، من،
كجاست نام و نشانم كه عاشقت باشم؟!
تو چشمهاى مرا خواب مىكنى، وقتى،
لبالب از هيجانم كه عاشقت باشم
و برگهاى تنت را دخيل مىبندى
به شاخههاى جوانم كه عاشقت باشم
قبول، اوّل راه است، بعد از اين بايد؛
هميشه زنده بمانم كه عاشقت باشم
تمام عقربهها را بگيرم و با خود،
به لحظهاى بكشانم كه عاشقت باشم
براى عشق، جنون لازم است، مىدانم
خدا كند بتوانم كه عاشقت باشم
الهام جهانبازى
پدر، چه قدر، بزرگ و شكستهبار آمد
چه قدر با خودش آن روزها كنار آمد
چه قدر نرخ پدرهاى خوب سنگين شد!
به شانههاى بلند پدر، فشار آمد
درست، فصل شكوفايى درختان بود
پدر شكسته، شب از زير نورِ كار آمد
همين كه خواست براى خودش پدر بشود
براى دختر دُردانه، خواستگار آمد
جهيزيه، شب عيد و خريد و وام، چه قدر ...
چه قدر، پشت سرِ هم، ضرر به بار آمد
شكست قلّك پوسيدهى پدر با كار
و تكّههاى پدربودنش، به كار آمد
دوباره آخر اسفند شد، پدر امّا ...
دوباره داغ دلم تازه شد ... بهار آمد
الهام جهانبازى
تنگ است غروب چشمهايت در دل
مانده است هنوز ردِّ پايت در دل
هر چند كه نيستى كنارم امّا،
خالى است هنوز جاى پايت در دل
دير آمدنت دليل بارز دارد
انگار هميشه بوى هرگز دارد
هر وقت دلت خواست بيا، حرفى نيست
آقا! تو كه غيبتت مجوز دارد
الهام جهانبازى
من كيستم؟ در پاسخم، هاشور بگذاريد
پشت تمام لحظههايم زور بگذاريد
در شعرهايم، حرفهاى زشت دارم، پس؛
دفترچهام را نيز در كافور بگذاريد!
من عاشقم، هر جا كه باشم مىرسم در خاك
با من شراب كهنهى انگور بگذاريد
روزى كه مىميرم، براى شادى روحم
«اى واى شيرين»، در نواى شور بگذاريد!
من از گلى ديگر به دنيا آمدم، مردم!
من را ز خاك بستگانم، دور بگذاريد
تنهايىام را دوستتر دارم، مرا شب،
تنهاى تنها، با خودم، در گور بگذاريد!
نغمهى محقّق
باز در بىانتهاى چشمِ ماهىها غزل
شعر مىگويم، وَ بعد از مثنوىها وُ رباعىها، غزل
چشم مىشويند آن دريادلان با آستين
باز مىگويم به شوق چشمآبىها غزل
بوسه در پيشانىام، دريا به دريا، تا ازل
در غروب عشق مجنونها و ليلىها غزل
در كنار مثنوىها، قطعهها، تصنيفها
باز در گيسوى موجافشان حورىها، غزل
كوك كردم ساز را، در پرنيان، احساس را
مىنوازم با دو رِ مى فا سُلا سىها غزل!
نغمهى محقّق
در آن شب مهتابى، در راه تو را ديدم
در بركهى چشمانت، در ماه تو را ديدم
در آينهى چشمه، در رهگذر قلبم،
در آن شب تنهايى، ناگاه تو را ديدم
در دشت شقايقها، در سازِ همه نىها،
يك لحظه به حيرانى، كوتاه تو را ديدم
دنبال دلى تشنه، از عشق تو و باران،
در راه خودم ناگاه، در چاه تو را ديدم
در كشمكش ذهنم، با ياد تو مىخوابم
من باز در اين خوابم اى واى تو را ديدم!
وحيد برزگر
آخر كشيد عشق من و تو به دلخورى
معلوم شد كه كيست كه مىخواند كركرى!
مىخواندم از نخست، كه آخر، سرِ مرا؛
با دست مىنوازى و، با پنبه مىبرى!
چون خانهام، خرابه و چادرنشين شدم،
پيدا چو شد نگاه تو از زير چادرى
بعد از تو، درد، روح مرا تكّهتكّه خورد
درمان نكرد درد مرا هيچ دكترى
آرى! بدون تو، تنِ من، جسم خالى است
جسمى كه مىخورد به زمين با تلنگرى
منعم مكن، كه پوچى محض است حرف تو
بايد رسيد بىتو، به همچين تصوّرى
وحيد برزگر
افسوس! جان گرفت، صد افسوس! جان نداد
اين تن، تنى كه گوش به حرف كسان نداد
اين تن، منم، همان كه از آغاز مرده بود
دستى نيامد و جسدم را تكان نداد
در كورهراه حادثه، رفتم به اشتباه
كس راهِ راست را به من آخر، نشان نداد
از روز اوّلى كه به دوزخ سپردىام
مىخواستم كه گل كنم، آتش امان نداد
مىخواستم بيايم وُ، يكدم خدا شوم
امّا براى آمدنم نردبان نداد
خُمخُم، شراب عشق، به هر كس رسيد، داد
دستِ منِ فلكزده، يك استكان نداد!
من با گناه، طاقتم از طاق رد شده
آيا كسى به گوشِ كرِ من، اذان نداد؟!
از حد گذشته است وفاى من، اى دريغ!
مردى ز ره نيامد و يك استخوان نداد
وحيد برزگر
در دلم غم ريختى، غم، غم براى سوختن
آفريدى عالم و آدم، براى سوختن
اوّل كار، عشق را بخشيدى، آخر، صبر را
اين براى ساختن، آن هم براى سوختن!
مردهام من، زندهام كن، در تنم آتش بريز
آه! من چندى است مىميرم براى سوختن!
اين اجاقِ ديرپا، آتش نمىبيند به خويش
دل مهيّا مىكند كمكم براى سوختن
چون درختى در زمستانم، وَ با اين حال و روز،
خويش را آماده مىسازم براى سوختن
وحيد حيدرى
وقتى صداى شعر به جايى نمىرسد،
فرياد مىزنم كه بيايى، نمىرسد
صد بار نامه دادهام، امّا به دستِ حوض
شرمندهام از اين كه به جايى نمىرسد!
آدم شدم، پرنده شدم، آخرش چه سود؟
حوّا نمىرسد نه ... هوايى نمىرسد
دارم كلافه مىشوم از دستِ واژهها
از دستِ اين رديفِ كذايى، نمىرسد!
پيمانِ ما كنارِ غزل، ساعتِ چهار
ساعت رفيقم است، نيايى نمىرسد
هر شب دعايم است: «خدايا مرا ببخش!»
جز اين به ذهنِ من كه دعايى نمىرسد!
وحيد حيدرى
انگار كه رو به روى او خم شدهاند
زندانى يك مدارِ مبهم شدهاند
يك گوشهى منظومهى شمسى عمرى است
بهرام وَ زهره، عاشقِ هم شدهاند!
انگار كه در خودم اسيرم مَردم!
بايد بپذيرم كه بميرم، مردم!
از هر طرفى، مرگ مرا مىخوانَد
من واوِ ميانِ مرگ و ميرم، مردم!
وحيد حيدرى
من هم كه خانوادهى دارا نداشتم
از كودكى، عروسكِ دارا نداشتم
اين جمله، سالهاست كه وردِ زبانم است:
اين را ندارم از خودم آن را نداشتم!
در شهرِ من تمامِ لغتها محلّىاند
من خواهر و برادر و بابا نداشتم!
مجنون شدم، ولى همه تقديرِ فقر بود
عشقم دوچرخه بود كه ليلا نداشتم
هر جزءِ زندگانى من، مثلِ انبياست
با يك تفاوت: اين كه خدا را نداشتم!
موسى شدم، چه سود؟ عصايى نداشتم!
يوسُف شدم، چه سود؟ زليخا نداشتم!
حالا دوباره دفترِ شعرِ برادرم:
از كودكى عروسكِ دارا نداشتم!
كبرى همّتى
به چراغانى امشب، خبر از ماه نشد
شادمانم كه كسى از غمم آگاه نشد
قسمتم از تو، فقط خاطرهاى كمرنگ است
ياد تو، مرهمِ اين غصّهى جانكاه نشد
شب مىخانهى چشمم، به غم عادت دارد
و كسى با غم چشمم، هيچ همراه نشد!
شب، سيهپوشِ غزلهاى غمآلودم شد
دل، سپيد از من وُ، اين قصّهى دلخواه نشد
(اشعار سپید)
اكرمالسّادات سيفزاده
چه قدر سخت است
پايانى ناپيدا!
تهديد مىشويم
هميشه همين بوده!
حرفهايت را قورت مىدهم
اينجا چند كلمه كم است
خودم را مچاله مىكنم
يك ساعت مىگذرد
فردا زير و رو خواهم شد
دستهايم را چفت مىكنم،
آسفالتهاى خيابان را متر.
و چشمانى را كه در عمق تاريكى مىلولند
تا آخرين ايستگاه مرا مىپايند
و يك به يك قدمهايم را مىشمارند.
زبان به دهان نمىگيرى؟
حرفى نيست!
اكرمالسّادات سيفزاده
و عمق زمانى را،
به كشفِ با تو بودن گذر خواهم كرد
تا انتهاى خواب كهف
و من يكىيكى مىشمارمشان.
قد مىكشند به اندازهى تو
و روز خوابيده است.
هنوز باد، بازىبازى مىكند
و تو نمىفهمى،
آمادهى هبوط مىشوى
بىاعتنا به زمين مىبارى.
جايى كه گم مىشوى!
راهى از آسمان به زمين كشيده مىشود.
ديگر از عريانى خويش نمىترسم،
حتّى صداى نگاهها را لمس خواهم كرد
صداى زنگولههايى كه اخطار مىدهند.
تمام شد، تمام شد.
هر روز، روز فراموشى است!
اكرمالسّادات سيفزاده
باران مىبارد
و من همه چيز را به رنگ تو مىنويسم.
درنگى كن،
آوازى بخوان.
انديشهاى نمىكنم،
اين جا،
آن جا،
همه جا مال من است
مرا به ياد بياور!
كلامىكه نمىآيدم
ميان آسمانها ببر
نه، خط نمىكشم،
نگاههاى سنگِ ديوار را مىشكنم
گم مىشوم.
مرا به ياد بياور!
الهام رييسى
...
مردهاى در من راه مىرود!
كلاغان، قبر كندن را از ياد بردهاند
سوگواران ابرهاى سترون را!
ما
ديرى است،
به جاى ابرها مىگرييم
و مردههامان را
در زمين مىكاريم.
ما دايههاى مادرمردهايم!
×××
روزها كوتاهاند
آرزوها بلند!
×××
شبها بلندند
روياها كوتاه!
قلّكى كه ترك برداشت،
در التهاب شكستن؛
تمام آرزوهاى من بود.
و
باز
نان گران شده بود!
بهنام كريمى
عقربه چرخيد،
گلّه از كوه سرازير شد.
طوفان خسته، آسمان را گريخت،
كوه، آفتاب را بلعيد؛
تا من و تو،
باز
ديوانى شعر بنوشيم.
بهنام كريمى
هنوز باد كه مىآيد،
بوى پيراهنى،
در گوش تمام چاههاى خشكيده بانگ مىزند:
پدر! پدر!
تا تو و جادّه،
پاهاى شوم برادرانم را،
به انتظار بنشينيد.
بهنام كريمى
غروب بود،
هوا سنگين و گنديده،
شهر، پر از همانهايى بود كه حسين مىگويد.
دشت، پر از گلولههاى گوشتخورده،
و سربازى تازه چلّهنشينم.
همه بودند،
همه.
حالا همه چيز گذشته
صبح شده
و هنوز آن طرف
... مردمانى درون غروب
حامد كريمى
آرام
روى سفيدى كاغذ
دراز كشيدهاى ...
و دلم نمىآيد بيدارت كنم
كه به كارهاى دنيا برسى ...
مىدانم
همين كه لاى اين ملاّفهها،
مىتوانم
لطافت شعر ناب را لمس كنم،
براى دنيا كافى است!
حامد كريمى
آن روز
سقف »دبيرستان بهشتى« را،
روى سرِ يكيكِ خاطرههايم خراب كردند!
- »نوسازى مدارس گفته بود... .»
لباس سياه پوشيدم
براى تمام خاطرههايى كه
پشت درِ كلاسِ سوم تجربى جا گذاشته بودم.
بروم دانشگاه ...
كه اگر نمىرفتم،
حالا
كنار همكلاسىهاى سابقم
سقف مدرسه را روى سرمان خراب مىكردند!!!
حامد كريمى
برف كه ببارد
هر چه قدر هم كه باشد،
سير نمىشوى!
زمين هنوز ... زمين
با
«ز» و «ميم» و «ى» و «ن»
و آسمان ...
با همهى ادّعايش
هنوز
با
«الف» و «سين» و «ميم» و «الف» و «نون»
نوشته مىشود!
تازه مىفهمى كه
بىخودى عاشق شدهاى
و رو سفيدى بعد از برف،
دلخوشكنكِ شاعرها بيشتر نيست!
اگر نه،
همه مىدانند
آسمان و زمين به «نون» ختم مىشود.
دلبر مرادى
تو مىآيى
از ميان فلق
تا مرواريد شوم
در صدف جان خستهات.
خون مىچكد
از آسمان ابرى چشمانت
تا كه مىگريم.
سيراب شيرهى جان تو مىشوم
هر صبح و شام
نكند تلخ كنم كام تو را؟!
مىسپرى مرا به زمهريرى از خواب ناز
و دلواپس
نكند ...؟
از خواب مىپرى هر دم
گاه و بىگاه دلت شور مىزند
كه من
پنجهى ماهور.
وقتى راه مىبرى مرا
نه پاى من،
كه دل در دل تو مىلرزد
هر دم به دست پينهبستهات
گرهى
از تار و پود عشق تو
تنيده مىشوم.
شب زلفان تو
مهتابى
تا كه روى من سفيد
روحت به وسعت دريا
كه اقيانوس شود، دلم
هموار مىكند
راه زندگى مرا
خطوط پيچ در پيچ پبشانىات.
نكند دچار امواج بىكران غرور شوم؟
نكند گم كنم قبلهگاهت را؟
نكند به پايت نخوانم نماز؟ ...
رضاى نادرى
گلويم ورم كرده
از قصّههاى ناگفته
ورم كرده گلويم
از غصّههاى نگفته.
وقتى كه ابليس ميخهايش را به ديوارهاى جهنم مىكوبيد
تار موى آدمى حسرت خورد
به آرزوهايش!
قاصدكها براى من مردهاند
در عصر اين انقلابهاى اورانيومى
كلمات
سرهاشان را به دست گرفتهاند
و ضجّه مىكشند،
ايست!؟
چراغ قرمز است و موسم انتظار
من خدايم را
در كوزهى قديمىِ زيرزمينمان تنها گذاشتهام
و در ميان مترسكهاى كاغذى،
كلاغپر بازى مىكنم.
كاش آتشى پيدا مىشد
و تمام مترسكها را مىسوزاند.
رضاى نادرى
باران مىبارد
و باغ مىداند كه:
گردوها به دروغ سبز مىشوند.
نعل به پايم كردند
رامم كردند،
از ميان آدمها جدايم كردند.
پروانه! نانم بده
پروانه! آبم بده
به خدا
آدم و حوّا
سيب را با گردو اشتباه گرفته بودند پروانه!
كوره خاموش بود
انسانها مرده بودند
آ
ذ
ر
خ
ش
آمد
و هنوز خدا
در گير و دارِ چخماقها مانده بود
حمّال زغالسنگها بودم
آدمها دور آتش مىرقصيدند
ما بتپرستيم
بت مىپرستيم تا ابد
پروانه!
ساراى نادرى
ما چيزى نداشتيم براى با هم بودنها،
جز قلبى تك و تنها
و درختى كه شاخههاى بلوغ آن، سر به سايش مىگذاشت.
ما جايى نداشتيم براى با هم ماندنها
؟؟؟ زيرا اين گنگ ثانيهها
راهى دراز در آغاز و سرنخى كه گم شد
در ابتداى راه.
ما راه را اشتباه آمديم
اين جا مال ما نيست.
آدم بودن را از آدم گرفتند
و در قعر چاهى به دار آويختند
و روزنامه با سرعت از زير دستگاه چاپ، كلمه پروراند
و آن قنارى تا ابد آواز را پرواز داد.
در سايهسار زمان، صبورانه ايستاديم
امّا،
ما چيزى نبوديم
جز دو ابر سرگردان در دستان باد!
ساراى نادرى
در غياب خداوند،
تمام گلها را چيد باغبان.
حرير نرم تنش،
تمام آنها را بوييد
و قاب عكس چشمانش
روشن شد از گلبرگهاى خاطرات.
باغبان تمام مسير خدا را، گل باران كرد
از قفس، آزادى ساخت
و رها شد
در ميان آسفالت زمان
از احساس آهن، نرم شد
كولهبارش را پرنده برد
و نيمبهاى عمرش را گل شقايق پرداخت.
طاهرهى ربيعى
تقويم،
نگاه مردهى فصلها را
در آغوش مىكشد
و اوهام سبز شدن،
در كورهراههاى تاريخ،
دفن خواهد شد.
دانهى كوچك،
با آواز خستهى نياكان
در گوشش،
خاموش مىشود،
وقتى،
گنجشكهاى سرزمين
گرسنه مىخوابند.
طاهرهى ربيعى
مشعل به دست مىگيرند
در غارها
و هندسهى موزون سنگها را،
لمس مىكنند نياكانم
و تمامِ تنهايى خويش را،
در ناى شكستهى نىها
يا در پرهايى بازمانده از پرندهاى ناآشنا
فرياد مىزنند.
زمان،
آسيابى كه مىچرخد و
مىچرخد و
مىچرخد
و هستى،
ذرّه
ذرّه
از آن فرومىريزد.
پدرانم بزرگ مىشوند
موميايى واژهها،
در قلب كتيبهها جان مىگيرند
و كلمات،
نشخوار مىكنند انديشهها را
و چشمهاى برهنه
سيراب مىشوند.
زمان،
از فرياد عقربهها گيج مىشود
و كَهكشانها، غوطهور در خويش
خاموش مىشوند.
شهابسنگها
از بيم انفجارى دوباره
محو مىشوند.
و آدمى
فسيل خويشتن را
در جغرافيايى ديگر باز مىجويد.
مشعلداران در غارها
فرياد مىزنند
و مرغابىها،
در آسمان
پرواز مىكنند.
زهراى فرهادى
حلول مىكند اين جهان در من
در بىنهايت مجهول ذهن
در امتداد چشم
در امتداد لمس بىواسطهى ذرّه ذرّهى تخريبِ ققنوسوار تو،
پنداشتى كه زمان بشارت ختم است؟!
و گردونهى عاصى و سرمست؟!
اى دريغا كه شيپور جاودانگى
فريبى بيش نيست!
زهراى فرهادى
من با دستهاى خويش مىسازمشان
با گردونهاى زير پايم
با دستهايى گلآلوده،
خدا مىشوم
و اين خميرِ خام بىخويشتنىام را
ورز مىدهم.
نجات دهندهاى مىسازم
شيپورچى
و سور و سات بزمش را
و يك قنارى
تا صدايش، تنها صدايى باشد،
كه بىكسىهايم را به بازى مىگيرد.
سميّهى فعّال
مىشمارم
تا صبح!
تا طلوعى كه به چشمان تو آويزان است.
مىچكم از مهتاب،
صبح در پشت حصارى سنگين، بوى فردا دارد،
و كسى از ديروز
رنگ نقّاشى من مىشود و
زير پاى قلمموهايم گم!
باورم كن
امشب!
نفسم بوى شقايق دارد،
بوسهى صورتىام از ديروز
كنج لبهاى تو آويزان است
و هوايم امشب،
تنگ،
آغوش تو را مىبارد!
روى دستانم باز
عطر صد پنجره مىپاشم تا
عابر صبح،
توى رگهام قدم بردارد.
مىشمارم،
تا صبح!
تا طلوعى كه به چشمان تو آويزان است.
سميّهى فعّال
سكوت،
درست وقتى چشمهات
از ارتفاع حجيم كاشهام بالا مىرود،
تنها سكوت!
سكوتى كه از طاق چشمه آويزان است
و بوى فروردين مىدهد،
آغاز زمين را
زير گوش ماه تكرار مىكند.
ديروز، كاشهام دست نخورده بود
چشمهام آبى ...!
باد بر حرير كودكىام گندم مىكاشت.
دخترك كودكانهاش را به سيب مىبخشد!
فردا بزرگ مىشود
و پرواز را به آسمان ... .
سايهها بلندتر از آرزوهاش!
آبى چشمهاش، گرگ و ميش
و آواز چلچلهها براى هميشه حبس مىشوند!
سايهها، ارتفاع كاشهاش را رصد مىكنند
و ماهِ از يك رنگىِ پيراهن شب آويزان،
شمردن كودكان شب را بيدار نمىماند!
گم مىشود،
توى شعرهاش!
دخترى كه كودكانهاش را به سيب مىبخشد!
بزرگ مىشود و
پرواز را به آسمان ...!
سميّهى فعّال
با واژههاى غريب مىنويسم
كه نزول نمىكنند جز بر آسمان دستهات.
از آن شبى كه تو
احساست را لاى گلبرگهاى ياس جا گذاشتى،
مىدانى؟
هنوز چشمهام
در امتداد شيرى آسمان قدم برمىدارند
و صدايم
فاخته را از بر كرده است.
از تو
- از گمشدهاى كه چشمهاش، لاى گلبرگهاى ياس، شبنم شد -
انتظارم را به آسمان مىدوزم
و طواف مىكنم واژههاى غريب را
واژههايى را كه جز بر آسمان دستهات نزول نمىكنند.
مىنويسم
از شبى كه ... .
سميّهى فعّال
در آينه، تصوير پرندهاى را مىبينم
محصور در چشمهاى بلورينش مىلرزد.
بىهوده انتظار مىكشيدم پرواز را
صبح، روى گلبرگهاى سرخ اتراق كرده
و هنوز پرواز در قفس روياها،
روى ديوارهاى شهر، پشت سنگها
بند بند
پرنده پرنده
تصوير مىشود
سىمرغ در جهنّم كاشهاش يخ مىبندد
بلورين!
جايزهى دستهاى بهترين نقّاش مىشود
جهنّم به پا مىكند
تقويمها، آسمان ديروز را به تمسخر مىگيرند
به ياد نمىآورند پرستو را
پرواز را به شاخههاى بيد مىآويزم
ةخيل مىبندم!
بر شانههاى پنجره، لانه مىسازم
شهر را از نو مىگريم
و آسمان را به گيسوان دختركى سنجاق مىكنم.
شعر مىگريد!
پرنده مىشود
پرواز مىكند
و در انتظار خودم مىنشينم
من!
«پرندهاى كه پرهاش را پشت تقويم جا گذاشته است ... .»
مجتبى سلطانى
آمدن قطار،
يعنى چيزى نمانده كات بخورد زنى آن سوى ايست گاه،
كه نگاه عاشقانه ى مردى را گرم می نوشد
«لطفاً پشت خطّ قرمز»
با اين همه وسوسه ى عبور،
چپيده مى شوم درون حجمى خسته،
كه مى خورند با بوى عرق به هم.
تصوير زنى از پنجره عبور مى كند،
لهيده از ديوار ايست گاه بيرون زده،
با سيبى در دست،
و هيچ گاه سوار نمى شود و پياده از تابلو.
اين حركت ها چه قدر معكوس اند
و قطار بعدى، تو را به آن سوى شهر خواهد برد.
تا من،
«ايست گاه شوش»
- هزاره ى دوم قبل از ميلاد -
پياده مى شوم از قطار اكنون.
و زنى از چُغازنبيل مى گريزد،
با زنبيلى پر از ميخ هاى الفبا.
تا كتيبه ى نام تو را به خودم ميخ كنم،
كه هزاره هاست مى رقصى در معابد ذهن،
و گاه لهيده مى شوى در تابلوى گچى ايست گاه.
تا مصلوب شوم با گردنى افتاده بر سينه.
در جست و جوى تو، ميان هياهوى دست ها و سنگ ها
نگاهت ملتهب است
و لرزش لبانت، حكايت شمارش زخم هاى من بود
پاره مى كنى پيراهنت را كه ... .
نه! اين زخم ها بسته نمى شوند
برهنه مى شوى اگر در،
در قضاوت دستها و سنگ ها خواهى مرد،
اين را خطوط ميخىِ تاريخ مى گويند
اين را خطوط خواناى چشم هاى تو مى گويند،
كه مصلوبم به جرمشان،
وقتى ندا آمد بخوان.
اين را از زنى بپرس كه از معابد پرستش و قربانى گريخت،
از مردى كه به حكم سنگ ها،
حرام زاده ى تاريخ است
مى دانم شهامت حضور تو،
به شهادت همين سنگ هاست
تو با دختران حجاز،
طعم شور خاك را، به التماس نگاه چشيدى
و كسى نشنيد ...
حساب سر انگشتىِ اين زخم ها، مرا به جايى نمى برد
نمى شود در مترو خوابيد،
بيا دوباره از باغ خدا سيب بچينيم
شايد از جهنّم بيرونمان كند!
مجتبى سلطانى
كسى بگويد تبار اين حادثه،
به كدام لحظه ى سياه مىرسد؟
از كى كاشته شد درختى درون ديوار،
يا ديوارها، دو طرف اين درخت؟
شك كرده بودم و سالِ پُربارانى شد
وحى نيامده بود، طوفان مى شود و بايد كشتى بسازم!
هى بالا مى آيد آب و بالاتر، تمنّاى رفتن
نه!
از اين همه جفت
تنها چشم هاى هراسانى را سوار مى كنم،
كه زيستن ميان ديوارهاى مشكوك را مى بيند،
سختاى ديوارى كه نرماى رشدنكرده ى تنم را مى پايد.
بيا!
مرا،
بكن از اين همه ديوار،
اين همه آب.
تا دوباره ريشه كند در تو،
اين روزها كه دنبال هواى معتدلى هستم.
بجنب!
بيا!
تو را به تمام اساطير به تمامِ ... به تمامِ تو
آب روى لبانم رسيده است!
نداى عباسى
ما عشق را چون نيمه ى تكامل روح ناميديم
چون سوسوى ستاره ى شيدا در آسمان شبِ دل
و گفتيم:
گر چه عشق، آواز آفرينش دو قلب است،
امّا آن را تكامل دو قلب
و جذْبه ى نهانِ دو نگاه، مى سازد
دو بال پرواز، براى آشيانه ساختن
ما عشق را به سرخى و سبزى گل، گره داديم
و گفتيم:
ديگر ايست!
ماندن ميان نگاه و سكوت
ماندن ميان گفتن و نگفتن
رنجى گران به قلب شيداست.
آن را كه بر ژرف ترين نگاه شد فراز
ديگر شكى نيست
مگر رفتن يا كه نرفتن
وحيد اسكندرى
شبى سرد، توى دست هام
كنار منظره هاى بدون تو
چه قدر در چشمان تو گيجم
كنار جانمازى كه آب نمى كشم
چه قدر ابليس را هوس كرده بودم
چه قدر ديوانگى ريخته روى دست هاى تو
تا كوچك ترين اتمهاى بدنت آفتاب نخورد
سوت قطار را ممتد كند
كه برسم به انتهايى كه پارك نمى شوم
بايد جهان را يك سره بشمارم
و بعد، چيزى شاعرانه به تمايلات من ببخشى
بايد شروع مى شدم
از غروب هايى كه در نوسان سپيده دم ثانيه است
ته نشين شوم
آى آدمك!
قايم موشك، هنوز بازى كودكان شهر است
وحيد اسكندرى
مى ترسم از تو و باران هايى كه معلّق اند
روى ذهن بى ويرايش سيب
تا روح برمَلاشده ى گندم
و تو كه اعصابت را روى شعر من مى ريزى
تا حاشيه هاى مرا جوهرى كند
مى ترسم از تو،
كه پيراهن يوسف را بو نمى كنى!
و من تا اردي بهشت خودم
با تو به توافق نرسيده ام
كه از جمهورى عشق مى آيى
و بدون هيچ لشكرى مرا فتح مى كنى!
و من
كه پيش از تو روى سكوت خودم جارى مى شوم
اسماعيل منصوريان
در كمين من، كلمه اى
هميشه ام دوباره بود
اين دوباره عاشقم مى كند
تا هر آمدنى لب خندم بزند
و اين كه جهان كلمه اى ...
- «بخشى ام را به خنده هايى مخابره ام
بخشى ام به نمى رسد
و به نيمهه اى شب نمى رسم»
خود را به بازى، بلند شديم
قبيله اى دست به تفنگ
و از زور اساطيرى
قبيله اى ترك مى خورد
تاريخ نويسان از شمارش اجساد
مستمرى مى گيرند
و فلاسفه، دهان باز مى شوند
كه بر تازه ها نام بگارند
- «بدخواب شده ام
كمى آرام خواهش مى كنم كلمه»
كلمه اى بگذاريد
و رويايى كه از سرم بگذرد
از اين سطر بى دليل
هر انكارى مى شود
دخترى خنده اش را مجّانى
دعوتمان مى شود تا زمين زندگى تر ...
- «صدايى همين نزديكى، هر نزديكى»
كلمه اى مى كشد به لب
مى كشد به بوسه
بوسه هر كلمه اى است.
اسماعيل منصوريان
يعنى همين:
از فرط زندگى،
برايت گل از بهار مى آورم.
اى سفيد پوشيده!
كمى بخند
گريه كن
كمى حرف بزن
بايد كمى حرف ...
چراغ روشن كن
بايد، بايد، بايد ...
- نه!
صندلى نه
به تمام دخالت هاى زمستانى
بگو: نه
آه! آه!
كه از ايستادگى ندارى
و از ندارى
اى ندارى!
به هندسه ى روياهايم
دندان مى دهم
كه تو را از زمستان بگيرد
مرتضى درخشان
برگ ها، خود را به دست باد مى سپارند
و خورشيد هر روز مى تابد.
خستگى، عادت ايّام است.
برگ ها به آغوش زمين مى انديشند
و درخت،
هنوز مادر مهربانى است.
روزهاى ورق ورق، مى گذرند
بادِ نوحه گر با نفس هاى سرد
بر سينه ى درخت گريه مى كند
در آغوش سرد خاك
برگ هاى زرد و خشك
بر دامان هر ره گذرى دست مى آويزند،
و بازگشت ديگر آسان نيست.
درخت عريان بر آستانه ى افق، به غروب مى نگرد،
خورشيد به آغوش كوه ها مى رود
و پرتو طلايى اش، در صخره هاى سنگىِ كوه گم مى شود،
و ماه در بستر تاريك و سياه شب،
آرام آرام نفس مى كشد.
مردى بر تكيه گاه سردى ايستاده
و مى انديشد:
«عطر موهايت، بهشت را به كدام بستر مى كشد؟
و ژرفاى تنت، آغوش كدامين كس راست؟
نرمى بال هاى لطيفت را دست هاى حريصش چه گونه مى آزارد؟!»
خورشيد خود را از آغوش كوه ها مى رهاند
و ماه از بستر نمور شب مى گريزد،
بر شاخه هاى خشك درخت، برف مى نشيند
مردى در آغوش سرد و نمناك خاك خفته
و ديگر نمى انديشد!
مرتضى درخشان
لباس نو پوشيده ام
خانه را روشن مى كنم:
خيال توام، ميهمان است
صداى سكوت، روى ثانيه ها هوار مى شود
و هجوم انديشه، ناگهان همه جا
چشمان بسته ام به چهرهى تو ايمان مى آورند
و ريتم تمام اجزايم صداى بى منتهايت
با تو به گفت و گو
ميان واژه ها
من «الف» مى ايستم
تو روى «ب» بنشين
به «لام» ها لم مى دهى
و من با «طا» بادت مى زنم
فداى موهاى سياهت در رقص باد شوم
چه با شكوهى تو
چون حلقه ى «غين و قاف» تنگ
بين «ب و لامت» به بغل گيرم
و «اوووى» لبت، بر «هاآآآآ»ى لبم!
محمّدرضاى رياحى
سيب هايى كه از لب خندت
روى پياده روهاى عبورت مى افتد
نيوتون هاى تن مرا تحريك مى كند
در جاذبه ى تو، دريچه اى تازه به قلبم كشف مى شود
و واكنش نمكى ابروهات
فشار خون مرا بالا مى برد
يوسُفى كه در چاه چشم هاى توست
پيراهن چهارخانه اى دارد
كه مى خواهم در يكى از خانه هايش زندگى كنم
و زندانى شوم
و در هر ثانيه اى «اَمَّن يجيب» بگويم
تيك تاك
تيك تاك
گرينويچ، اين مدارِ صفردرجه
ضربانم را تنظيم مى كند
صفر مختصات جهان، بين النّهرينِ بازوان توست
چشم هايت را غلاف كن
به روميان نگاهت بگو امان بدهند
يا بگو خدا آيه اى «اَمَّن يجيب»تر نازل كند!
اين جغرافياى غريب، هيچ كريستف كلمبى را نديده است
من كال تر از سيب هاى اين درخت هاى زمينى ام
كال تر از سيب هاى دخترِ هم سايه
كه رويشان ماتيك مى كشد
ماتيك، تاك
تيك، تاك
پياده روهاى مرا، برف پوشانده است
مثل پياده روهاى سرد مسكو
ثانيه ها با پوتين روى تنم راه مى روند
چه پاى تخت سردى است، مسكو
بايد نيكوتين خونم را در جوهر اين خودكار بريزم
و شعرهاى نيكوتين دارى براى چشم هايت بنويسم
چشم هاى تو پاى تخت دنياست
سردتر از مسكو
سيبتر از جاذبه ى زمينِ گيجى كه دور خودش مى چرخد
و نيوتون
در سرگيجه ى قوانين لعنتى اش
جاذبه را تحريف مى كند
لعنت به قوانين نيوتون
من جاذبه را سال هاست كشف كرده ام!
محمّدرضاى رياحى
فرشتگى بال هات،
خالىِ هوا را نوازش مى كند.
من از اردى بهشت رانده مى شوم
و نيمه ى تير، در تنم زاينده رود مى شود
و تا اصفهانِ شاه عبّاسى ات،
صداى كوبيدن مس در من مى پيچد.
ميوه ى ممنوعه ات را بياور
تا مَهر حوّاى «النِّكاح سنّتى»ات بكنم.
من از كودكى، حافظ مى دانستم
و روى جانماز مادربزرگ، «ودكا» مى ريختم!
حالا
روى چادرنماز مادربزرگ سيب مى كشم
و در خاك مُهرش، گندم مى كارم
و مادربزرگ، فوت مى كند،
پروانه هاى در من را.
بادهاى شهريورى احاطه ام مى كنند
احاطه مى كنند چين هاى دامنت را
بيا!
بيا برقص روى روسرى گلى
در سرشارى انگورهاى پيراهنت،
توى شاخه هام بپيچ
تا
مسافر در من پياده شود
و مردى كه تمام نان ها در املاى كودكانش جيغ مى كشند،
«نون و القلم و ما يسطرون» بخواند.
حالا
كودكان گرسنه ى در من را،
بابا، نان مى دهد
من، ميزبان الف ها مى شوم
و عشق نخستين،
با الف تركيده ى قامتت آغاز مى شود
من
- شاگرد تنبل املاى ابجدِ نامت -
و معلّم، هى چوب مى زند
من، هر شب از روى نامت، هزار بار مى نويسم
و به دست خطّم، خون تزريق مى كنم.
امّا تو كه مى دانى،
رديف آخرى ها، آدم شدنى نيستند.
بايد زبان فارسى ام را به پيراهنت بياورم
كودكان پيراهن تو، شاه نامه مى دانند!
نيمه ى تير در تنم زاينده رود شده است
و تهمتنِ تنم تير مى كشد.
اگر معلم جغرافيا بگذارد،
زاينده رود را به دريا مى ريزم
و ماهيانِ در من «انّا اليه راجعون» مى خوانند.
مسيحاى مصلوب من،
بوداى شناور من،
ورد مى خوانند.
و ماهِ فاحشه،
شبتاب هاى مرا وسوسه مى كند،
عريانى آبها را،
لبه ى برّاق رابطه ى آب ها را.
آهوهاى لخت در رود مى زايند،
و زاينده رود، در ستون فقرات كوه هاى تنم مى پيچد.
من از جدار فصل ها مى گذرم،
از تلخى سيگارهاى كوبايى،
از طعم گس ماتيك هاى فرانسوى،
از صراحت قهوه ى ترك،
از بوى ريواس.
اسلحه ی دولول پدر بزرگ را برمى دارم،
و كت و شلوار برادر بزرگ ترم را،
به خيابان مى روم،
و خيابان را،
گيس هاى مطنطن، شلوغ مى كنند.
- ميدان فردوسى و گيس هاى فرنگيس،
كه بر دارِ آسمان، جيغ مى شوند،
و پرهاى سوخته ى سى مرغ،
كه در ذرّات خاك عابران حلول مى كند.
خيابان حافظ و دل فريبان نباتى،
كه ابروهاى موازى شان مى روند تا سمرقند و بخارا -
و مسجد جامع،
انگورهاى پيراهنت را حد مى زند.
شرابخانه ى اين شهر را
تورانيان،
در كتاب هاى خطّى شان سر كشيده اند.
خداى ايلياتى اين خيابان ها
تسبسح دارد و كبوتر و ضامن دار
توى اين خيابان ها،
بلوغ،
از دست مال يزدى آغاز مى شود
و كسى هست
كسى كه مى تواند از توى اين خيابان ها،
به خيابان هاىِ در من بيايد
و «ناگهان» بشود،
«ناگهانِ» نقره اى من،
دومين نخستين من.
از راه مى رسى،
با انگورهاى پيراهنت،
كت و شلوار پدرانم را
ارثيه ى مادرانم را
كتاب مقدّسم را
شعرهاى شيش و هشتم را،
شراب مى كنى
اين خرقه ى آلوده را.
و كبريت، ضرب در دست هات،
تار مى زند
يار مى شود
تار مى تند در من
و شقيقه هاى حباب من سرخ مى شود
و ماهيچه هايش كش مى آيد
و من، دشنه ى ميهمان را تيز مى كنم
تا در تو
تولّد ديگرم رسوخ كند
تو از راه مى رسى
با فرشتگى بال هات
جاى هوا را نوازش مى كنى
محمّدرضاى رياحى
اى شوق آغاز!
اى آشناتر از باد!
از گلبرگها، دشنه مىسازى
با لبخند، دشنه مىكشى
اى هماره آبىهاى ملايم آزاد!
دستهاى جوهرىات، سيبها را وسوسه مىكند
شاخهى نارس گيسوانت، ملايمت خواب اقاقىهاست
من هميشه، مجاورترين شاخهها بودم
مرا بچين، طاقتم رسيده است
لبالب شدهاى در من
تا اين جاى شعرم بالا آمدهاى
اى كبوتر آزاد!
يا بمان، يا بگو فرشتههايت قدّاره بكشند!
بگو فرشتههاى نامسلمانت، خونم را بمكند
سيبها، سرخ مىخواهند
زمستان، به مدادرنگىها زده است
بگو خدا رنگ بيافريند
يا تمام خونم را در لبان انارىات بريز
من، بعد از تو فقط هذيان خواهم گفت
يا بمان،
يا براى شعرهايم فاتحهاى بخوان!
- مىخواهم شعرهايم را،
تمام ناسرودههايم را،
به تو بدهم
تا در حواسپرتى دستهات،
تمام بادها را خبر كنى
تا ورقپارههاى شعرم، توى زايندهرود بريزد
من بعد از تو را، خيال نكردهام
بلد نيستم بعد از تو باشم
نگو نمىشود
مدادهاى زردت را بشكن
يا تمام زردهايت را آفتاب شو
مىخواهم آفتابگردان بميرم
بگذار مثلث نيكوتينى مرگهايم را بشكنم
بين نهايتها، بندبازى مىكنم با تو
رديفِ جان شده است نامت
اى تنفّس آزادى!
نان شدهاى
نمك شدهاى
تلخ قهوهاى شبانه شدهاى
ترس لذّتناكِ رها كردنِ بادبادك شدهاى
مشاجرهى گلهاى بادوَز شدهاى
صنوبرى آزاد، سروِ قداست و زيبايىهاى رفيع
شرم ميوه دادن درختهاى سيب شدهاى
شعر مطنطن من
باغ ميوهدار مجاور
هواى حوّا و دلتنگى آدم است در من
من آدمتر از اين نمىشوم ديگر
تو نباشى، شيطان به من نيشخند خواهد زد
اى شب عزيمت رسولان پاك!
شبانهى جيرجيركى مرداد، گيلاس ناب!
با تو، كبوترانههايم، بىنياز از خواب مىشوند
با تو پرندهپَر مىشوند آهوهام
موهاى سفيدم را شمردهاى؟
من، بعد از تو پيرتر از اين نمىشوم
به شعرهايم رحم كن اى قدّارهكش مهربان!
چاقويت را با آبها تيز مىكنى
به من سيب پرتاب مىكنى
كبوتر نيستم اگر سيبهايت را نمىبرم.
بتول فاضلى
اى خوب!
دستت، گيسوان سرخ خورشيدهاست
يال سرخ اسبهاست
نيلوفرى است
كه خواب نمىداند!
آن را به من بده
از دم دماى صبح،
تا انتهايى كه، بارش سپيدهاست
دستت خنياگرى است
كه آوازش تا ميان سپيدهدم
«درخت سيهگيسو» را نقّاشى مىكند
دستت را به من بده
پيش از آنى كه بگريم!
بتول فاضلى
امروز از چشم،
مرا فرياد ديگرى بود
پشت پنجرهى هيس
اطلسىهاى سرخ گلدانم را، سر بريدند
چه گونه امّا، بازگشت را بينديشم؟!
مرا با خورشيد ميثاق ديگرى است!
ميان دفتر يادداشتم
آرام و سرد، خاكستر مىشوم
تا روز ديگرى
ميلاد ديگرى
گرم
بشكفم!
بتول فاضلى
... و او، تاريخِ تلخِ زيستن است
تا آرنجِ پُركينهاش،
رنج را
و در شبيخون رگهايش،
محكوميّت را
پنهان كرده است
و مثل آب، دوره كرده است سنگ را
و صداى جريحهدار خوشههاى گندم را.
او آيين پوشالى آسمانى است،
كه ماه ندارد
و هر روز شعبدههاى هيس و آه،
از آن فرومىريزد
آرى! او خشم عريان نىلبكش را
با رديف دندانهاى بلورينش
به خنده مىكشايد
و من با دستهاى فلزى،
ميان سلولم، در نگاه مختصرش
انقلابى ديگر آغاز مىكنم.
مرا به رسميّت عينك دودىام
راهبه مىدانند
او حسّى است - شايد هيجانى است -
كه ميان دفتر شعرم،
سنجاق شده است.
چوپان مسلول دشتهاى ناآرام
عروس سياهپوش
سرشار از اعجاز زنانهى كيست!
پرانتظارِ نجواى عاشقانهى مردى است
كه با درنگ در شادمانى خاكسترىاش،
از انقراض شعبدههاى مسموم،
سخن بگويد.
مرد سرود خاموشى است.
كه ميان آهنگِ پُرطنينِ نىلبكش،
محو مىشود
و من در آسمانها به جست و جويش مىگريم... .
بتول فاضلى
تو كيستى؟
كيستى؟
با چراغ آمدهاى
و روياهاى مرا،
در چشمانداز سبزها قدم مىزنى
و متن گيسوان خيسم را
مثل يك نسيم
در پناه آفتاب، شانه مىكنى
من
- ديوانهاى آه!-
كه خطوط آبى ذهنت را از بر مىنويسم
و تو پيامبرى،
كه آيههاى مقدّسش را
با چشمانم زمزمه مىكند
ابتداى باران آمدى
و عصيان گيج و مردّدم را
پس از باران بردى
و مرا!
بتول فاضلى
او را صدا كنيد
او
كه بازماندهى يك شادمانى خاكسترى است.
كه از ياد برده است
درخت زبانگنجشك كودكىاش را
و جسم مردهاش
هُرم قلب منقلبش را محبوس كرده است
او
كه سوگند ماه و ستاره و آب را شكسته است
و هذيان گيسوان نا موزونش
در بىآفتابى ورق مىخورد.
او را صدا كنيد
كه هيجان آب و آتش بود.
او از ياد برده است
چشمان منتظرش را
كه مثل يك سرود
در آستانهى ماه مىدرخشيد،
و صداى جارىاش
كه از مدار رگها مىگذشت،
عقيم مانده است.
چه بىهوده،
چه بىهوده،
از ياد برده است!
به او بگوييد
بگوييد
كه عشقش را:
زيباترين نجواى شقايق و باران
زيباترين نداى پرنده و پرواز را
ديوانهوار شايد
از ياد برده است
او را صدا كنيد
او را صدا كنيد
كه لبريز از صداست!
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه 10 دی1387 و ساعت
15:30 |

