تبليغاتX
ناگهان‌های بی‌سببی - اشعار ویراسته (غزل / سپید)
پرى‏ساى جعفرى

‏ اين واژه‏ها كه در قفس دفتر من‏اند،‏
‏ تا اوج آسمان تو، بال و پر من‏اند‏
‏ جايى به جز بهشت، سرانجام كار نيست‏
‏ آن جا كه چشم‏هاى تو پيغمبر من‏اند‏
‏ آتش به جان شانه به سرهاست، از حسد‏
‏ وقتى كه شانه‏هاى تو، زير سرِ من‏اند‏
‏ در من غزل برقص و رها شو، كه چشم‏هات،
‏ شب‏هاى پُرستاره‏ىِ شهريورِ من‏اند‏

‏  پرى‏ساى جعفرى
‏ ديرى است شوق پَرزدنى نيست در سرم‏
‏ من يك پرى كوچكم، امّا نمى‏پرم‏
‏ غمگينم، آن قدر كه فروغم به شعر گفت‏
‏ غمگين‏ترم از آن كه نكردند باورم!‏
‏ حس مى‏كنم كه جز قفسى سرد و تيره نيست،‏
‏ »پيراهنى كه تنگ گرفته است در برم«‏
‏ تو، بى‏قرارى از لب اين رود بگذرى‏
‏ من، ناگزيرم از دل اين رود بگذرم!‏
‏ بى‏مقصدى، به راهم و بى‏قايقى، به آب‏
‏ دريا! بايست نى‏لبكم را بياورم‏

‏ پرى‏ساى جعفرى
‏ اى آن كه غزل ريخته‏اى روى لبانم!‏
‏ پروانه‏ى دل‏نازكِ دائم نگرانم!‏
‏ درياتر از آنى كه به شعرت بسرايم‏
‏ زيباتر از آنى كه بگُنجى به زبانم‏
‏ هر موى سپيد تو، مرا شام سياهى است‏
‏ آه! اى گرهِ روسرى‏ات بسته به جانم!‏
‏ تو، شعر خداى منى وُ، از تو سرودن،‏
‏ اعجاز بزرگى است كه كوچك‏تر از آنم‏
‏ هر چند كه از كودكى‏ام رد شده، امّا،‏
‏ دل‏تنگ توام، باز به زانو بنشانم!‏

حمزه ی هاشمی
نشست مرغ نگاهم به باغ پيرهنت
‏ كه خَرمنِ گلى از دور مى‏نمود تنت‏
‏ شكست پشت من از وعده‏هاى ساده‏ى تُرد،‏
‏ به پاى‏بندىِ بابونه‏زار پُرشكنت‏
‏ ‏
تمام حيرتم از قلب سنگِ آينه است
‏ كه ديد روى تو را رو به رو، چرا نشكست؟!‏
‏ ولى ... نه، آن كه تو را ديد وُ، سيرِ سير نديد،
‏ دل من است كه تيرِ دلش گذشت از شست‏
‏ ‏
‏ چكاوكى كه سرِ شاخِ بيد بود، شنيد‏
‏ چه داستان، سرِ نوپاىِ پاكِ باغ رسيد‏
‏ چهار قطره‏ى خون، مانده بود روى زمين‏
‏ پَسى كه قصّه‏ى رفتن، به گوش لاله وزيد!‏
‏ ‏
‏ نشسته بودى و گل، مستِ عطرِ نابِ تنت‏
‏ به قاب چشم من، عكس كنارِ ياسمنت،
‏ هنوز هست؛ چرا نيست هيچ ياد منت؟!‏
‏ تو رفته اى وُ، نگاهم به راهِ آمدنت‏

‏ حمزه‏ى هاشمى
‏ در كوره‏راهِ خاطره‏ها، جاى پات هست‏
‏ در گوش كوه و چشمه، طنين صدات هست‏
‏ هر صبح، بر بساط چمن، مست مى‏شوم:‏
‏ در هر نسيم، عطر خوشِ پرنيات هست‏
‏ پر مى‏كشم غروب، از اين جا به مشرقى،
‏ كه مِهر روىِ ماهِ تو هست وُ، هوات هست‏
‏ آن سوى دشت هم تويى و يك سبد غزل‏
‏ بر روى گونه‏هاى تو هم، اشك‏هات هست‏
‏ انكار اشتياق نكن، پيش من هنوز،‏
‏ هم شعرهات مانده وُ، هم نامه‏هات هست!‏
‏ در هر غزل، كه نام مرا صرف كرده‏اى‏
‏ عطر لبت، وَ سرخى گل‏بوسه‏هات هست
‏ برگرد، بوته‏ات به دلم سبز مانده است‏
‏ فرصت براى وا شدن وعده‏هات هست!‏

‏  حمزه‏ى هاشمى
‏ شكست خواب نگاه تو، خواب ماهى‏ها‏
‏ بُريد، پيچش موىِ تو، تاب ماهى‏ها‏
‏ خروش رود، به قصد پرىِّ دريا بود‏
‏ گرفت چشمه‏ى سرخت، شتاب ماهى‏ها‏
‏ شكوفه، خنده زد وُ، رازيانه، دست افشانْد
‏ به پاى‏كوبىِ اين انتخاب ماهى‏ها!‏
‏ دو سوى رود، نشستند صف به صف گل‏ها‏
‏ رفيق حجره‏ى شاعرمآب ماهى‏ها!‏
‏ تمام شب به تغزّل گذشت وُ، نوشيدند،‏
‏ در آرزوى سلامت، شراب ماهى‏ها‏
‏ ميان مستيشان، باد مصرعى سر داد‏
‏ كه ماه، غرق صفا شد، در آب ماهى‏ها‏
‏ ...‏
‏ مسير رود دگرگونه شد به آمدنت‏
‏ شدى شعارِ شبِ انقلاب ماهى‏ها!‏

حميد برزگر
‏ هر چند كه كشته‏ام تو را در يادم،‏
‏ امّا چه كنم كه داده‏اى بر بادم؟‏
‏ هر وقت نگاهم به نگاهت افتاد،‏
‏ از درس و كتاب و زندگى افتادم!‏
‏ ×××‏
‏ ديدى همه را شمرد، نشمرد تو را؟!‏
‏ با دست خودش چه گونه پژمرد تو را؟!‏
‏ ديرى است كه بايد به خودت فكر كنى‏
‏ با يك من عسل، نمى‏شود خورد تو را!‏

‏  محمّدجواد خدابنده‏
‏ آيا مرا به حال خودم وا گذاشتى؟‏
‏ در اين زمانه، بى‏كس و تنها گذاشتى؟‏
‏ گويا تو رفته‏اى و فقط بنده مانده‏ام‏
‏ من را ميان خاطره‏ها جا گذاشتى؟‏
‏ باشد، درست، بنده خطا كرده‏ام ولى،
‏ بر دل، خطا نكرده، تو هم پا گذاشتى؟‏
‏ قلبم به سينه‏ام شده يك آتش مهيب‏
‏ ممنون كه يادگارى زيبا گذاشتى!‏
‏ تنها براى بنده همين مانده: شعرها‏
‏ جايى براى شكر كه اين را گذاشتى!‏

‏ محمّدجواد خدابنده
‏ دل را كه سپردى، اعتنايى به تو كرد؟‏
‏ هر هديه كه بردى، اعتنايى به تو كرد؟
‏ آيا تو، كه عاشقانه از خون جگر،‏
‏ صد مرتبه خوردى؛ اعتنايى به تو كرد؟‏
‏ وقتى كه ز حسرتش به چنگال، دو دست،‏
‏ بر سينه فشردى؛ اعتنايى به تو كرد؟‏
‏ بعد از همه‏ى جنون و عاشق شدنت،‏
‏ يك گوشه فسردى؛ اعتنايى به تو كرد؟‏
‏ روزى كه براى آخرينِ لحظات،‏
‏ معكوس شمردى؛ اعتنايى به تو كرد؟
‏ سخت است، ولى سؤال آخر اين است:‏
‏ آيا تو كه مُردى اعتنايى به تو كرد؟!‏

‏ محمّدجواد خدابنده‏
‏ آغوش من از سر تو خالى امشب‏
‏ اين قامتم از غمت، سؤالى امشب‏
‏ بعد از غم رفتن تو، اين جا ماندم‏
‏ امّا دل من، در آن حوالى امشب...‏
‏ اين ماه، تداعى چه چيز است مرا؟
‏ :يادآورِ ابروى هلالى امشب‏
‏ در دورى او، به آتش غم سوزان‏
‏ اين دل، شده دانه‏ى بلالى امشب‏
‏ از غرب و جنوب و شرق، يارى نرسيد‏
‏ من منتظر توام شمالى! امشب‏
‏ آن شيشه‏ى نازك شرابم كه شكست،‏
‏ من ماندم و اين جام سفالى امشب‏
‏ شوريده كه در غم تو يك سال گذشت
‏ از سر شده تقويم جلالى امشب‏
‏ از صحبت ديوانه تو اين بار نرنج‏
‏ او گشته نزار و لاابالى امشب!‏

‏ زهراى خدادوستان‏
‏ به هم بريز دلم را وُ، بعد باز بخند‏
‏ دريچه‏هاى دلم را به روى غصّه ببند‏
‏ بخند، تا كه دو بالِ شكسته‏ام اين بار،‏
‏ به بى‏نهايتِ هفت آسمان بپيوندند‏
‏ مخواه سهم من از تو، فقط شود رويا
‏ كه دست‏هاى من و دست‏هات، هم‏جنس‏اند‏
‏ مرا به سمت غزل مى‏برى چه بى‏تشويق‏
‏ به ميهمانىِ عشق و ترانه و لب‏خند‏
‏ بخند، خسته‏ام از لحظه‏هاى اخم‏آلود‏
‏ كه شعرهاى مرا هم، كشيده‏اند به بند‏
‏ چه قدر حال و هوايم گرفته و ابرى است‏
‏ به خاطر دلِ من هم شده است، باز بخند!‏

‏ زهراى خدادوستان‏
‏ ... و پنجره، قفسِ دست‏هاى ما مى‏شد‏
‏ غروب‏ها كه به روى من و تو، وا مى‏شد‏
‏ دلم چه قدر غزل‏سازِ چشم‏هاى تو بود‏
‏ كه با نگاه تو، از اين قفس رها مى‏شد‏
‏ من و تو، آه! دو تا بيت آشنايى كه،‏
‏ به زور فاصله‏ها، از غزل جدا مى‏شد‏
‏ و بعد، خسته از اين امتداد و تنهايى‏
‏ دوباره عابرِ تنهاى كوچه‏ها مى‏شد‏
‏ تمام وسعت دل‏تنگى‏ام به آسانى،‏
‏ كنار خاطره‏هايت، عزيز! جا مى‏شد‏
‏ نمى‏گذاشت غزل تا هنوز فرصت بود‏
‏ و گر نه، پنجره آغاز ما دو تا مى‏شد‏

‏ سمانه‏ى اسكندرى‏
‏ بعد از تو درد آمد و در من جوانه زد
‏ بر دل نشست وُ، حرف تو را عاشقانه زد‏
‏ بى‏نيلگونِ چشم تو، ديوانه مى‏شوم‏
‏ دل، بى‏خيال و مست، به اين بى‏كرانه زد‏
‏ حالا قطار مى‏رود از ريل انتظار‏
‏ باران شروع گشت وُ، تو را بى‏بهانه زد‏
‏ هر روز دخترى به خيال نگاه تو،‏
‏ بر روزهاى زندگى‏اش تازيانه زد‏
‏ تا اين كه يك نفر برساند تو را به من،
‏ بغض هزارساله‏ام، امشب جوانه زد‏

‏ سمانه‏ى اسكندرى‏
‏ حرفى نمانده است دگر در ميان ما‏
‏ گم شد بهار خاطره‏ها در گمان ما‏
‏ هى دست مى‏برم كه بچينم دل تو را‏
‏ امّا خراب مى‏شود آه آسمان ما!‏
‏ يادت نشست در غزلم، غصّه پا گرفت‏
‏ آيا بهار مى‏شود امشب، خزان ما؟
‏ اين واژه‏ها كه دور غزل پرسه مى‏زنند،‏
‏ شايد پريده‏اند شبى از دهان ما‏
‏ ديگر به آسمان و به باران نمى‏رسيم‏
‏ آخر شكسته است دلِ نردبان ما‏
‏ حرفى نمى‏زنم، نه، تو را گريه مى‏كنم‏
‏ قفل سكوت، خورده به باغ زبان ما‏
‏ حتّى به گوش فاصله‏ها هم رسيده كه،‏
‏ حرفى نمانده است دگر در ميان ما!‏

‏ سمانه‏ى على‏بابايى‏
‏ امشب به دور از شانه‏ات، قدرى فسرده‏ام‏
‏ حس مى‏كنم اندازه‏ى يك قرن مرده‏ام‏
‏ حس مى‏كنم در ابتداى اين غزل كمى،‏
‏ شاعرترم با واژه‏هاى خيس‏خورده‏ام‏
‏ آبى‏ترين درياى من! با قايقم شبى،‏
‏ در موج‏موجِ گيسوانت دست برده‏ام
‏ ساحل رها كن، بعد از اين دنبال من نگرد‏
‏ خود را به موجِ وحشىِ دريا سپرده‏ام‏
‏ من رفته‏ام، با شعرهايم خوب تا كنيد‏
‏ با نامه‏هاى بى‏نشان تانخورده‏ام‏
‏ با چشم‏هاى آبى دريا كه مدّتى است،‏
‏ بى‏آن كه باشم، بر زلالش دل سپرده‏ام‏

‏ سمانه‏ى على‏بابايى‏
‏ نبود توى دل بركه، ماه پيدايش‏
‏ شبى كه دهكده، تاريك بود هر جايش‏
‏ شبى كه هانيه با دست كوچكش زده بود،‏
‏ گره به بقچه‏ى گُل‏دار نان و حلوايش‏
‏ همين كه ده قدمى پا به پشت كلبه گذاشت،‏
‏ سكون دهكده با برفِ سخت تنهايش،‏
‏ عجيب توى خودش رفته بود ... نه ... نكند،‏
‏ كه پاى مردم ده، وا شود به دنيايش؟!‏
‏ كه كاش معجزه‏اى رخ دهد و او بشود،‏
‏ درست مثل همان مرد توى رويايش‏
‏ خدانكرده، نفهمند اهل دهكده، او‏
‏ دوباره رفته به دنبال قبر بابايش؟!‏
‏ سپيده‏دم، تبِ سردش شديدتر شد با،‏
‏ حدود يك وجبى برف روى پاهايش‏
‏ عجب شبى شده بود، آن شبى كه رفت و نگفت‏
‏ عجب شبى شده بود آن شبى كه فردايش،
‏ تمام دهكده سرزير شد به سينه‏ى دشت‏
‏ نگاه‏ها همه بر روى ردِّ پاهايش‏
‏ نگاه‏ها همه بر روى ردپاهايى،‏
‏ كه رفته‏رفته، رسيدند پيش بابايش‏
‏ تمام قصّه همين بود: يك پرنده كه مرد‏
‏ كنار بقچه‏ى گُل‏دار نان و حلوايش‏

‏ سمانه على بابايى‏
‏ هر پنجره را به سمت شب وا كردى
‏ آرى، به گمانم آمدى شب‏گردى‏
‏ اى آن كه تو را به ماه نسبت دادند،‏
‏ ديدى چه به روز آفتاب آوردى؟!‏
‏ ×××‏
‏ مى‏دانم! جرعه‏جرعه مستت كردند‏
‏ يك بركه‏ى آسمان‏پرستت كردند‏
‏ ديشب، تو عروسشان شدى، بعدش هم،‏
‏ انگشترِ نقره‏كوب دستت كردند!‏
‏ ×××‏
‏ تنها دو - سه بيت ... اگر غزل بگذارد‏
‏ چشمان تو را به مثنوى نسپارد‏
‏ امّا نه، نمى‏شود سرودت، وقتى‏
‏ درد از سر و روى واژه‏ها مى‏بارد!‏

‏ سيّداصغر صالحى‏
‏ گر چه مى‏بينم گريزان از من و ترسو، تو را‏
‏ دوست دارم آهوى زيباتر از آهو، تو را!‏
‏ هر كه دستى رو؟؟؟ به مويى برد، ديوانى نوشت‏
‏ كى شبى در بر بگيرم - دست در گيسو - تو را؟!‏
‏ سخت مى‏لرزد تنم، وقتى تصوّر مى‏كنم،‏
‏ شانه در گيسو وُ، گيسو تا سرِ زانو تو را!‏
‏ خوش به حال تك‏تكِ آيينه‏هايى كه هنوز،‏
‏ اين چنين بى‏پرده مى‏بينند رو در رو، تو را!‏
‏ آه! لعنت بر دلى كه مى‏كشد اين سو مرا‏
‏ واى! نفرين بر دلى كه مى‏برد آن سو تو را
‏ سهم من از تو همين وُ، سهم او از تو، همان‏
‏ من غمت را روى زانو مى‏نشانم؛ او تو را!‏

‏  سيّداصغرصالحى‏
‏ جغرافيا، خوش مى‏درخشاند وجودت را،‏
‏ وقتى مشخّص مى‏كند حدّ و حدودت را‏
‏ همواره چشمانم نوازش مى‏كنند از دور،‏
‏ اندام كوهستانى صعب‏الصّعودت را
‏ هر روز صبح زود، هى خورشيد مى‏آيد‏
‏ ها مى‏كند دستان از سرما كبودت را‏
‏ قاليچه‏ى بومى، تويى وُ، رنگرز انگار،‏
‏ با برف و باران، رنگ كرده تار و پودت را‏
‏ چه سرزمين‏هايى كه مى‏ميرند، اگر يك روز،‏
‏ قايم كنى پشت سرت زاينده‏رودت را!‏
‏ نه، هيچ كس مانند ماهى‏ها نمى‏داند
‏ فرق دو فعلِ ساده‏ى بود و نبودت را‏
‏ بايد به سالم بودن بزغاله‏ها شك كرد‏
‏ وقتى نمى‏خوانند چوپان‏ها سرودت را!‏

عادل حيدرى
‏ در خبر خوانديم جنگل را بيابان كرده‏اند‏
‏ دفترِ صدبرگ را گورِ درختان كرده‏اند‏
‏ بيست و سى مى‏گفت: در شهرى كويرى، مَردُمش،‏
‏ گندمِ امسالشان را نذرِ باران كرده‏اند
‏ عيد نزديك است، با اين حال، مَردُم در جنوب،‏
‏ فكرِ يك تقويمِ سر تا سر زمستان كرده‏اند‏
‏ مادرم جز نانِ خالى از خدا چيزى نخواست‏
‏ ساده بودى مادرم، نان را خدامان كرده‏اند!‏
‏ آخ! ... يادت هست تابستان و آشِ دوغِ عصر؟‏
‏ خانه‏ى مادربزرگم را خيابان كرده‏اند
‏ خاطراتِ خانه‏ى مادربزرگم برنگشت‏
‏ بختمان برگشت، آجر را فراوان كرده‏اند‏
‏ عيد نزديك است و ما در سينِ اوّل مانده‏ايم‏
‏ بعد مى‏گويند: جنگل را بيابان كرده‏اند!‏

‏ عادل حيدرى‏
‏ طفلكى از همان سال‏ها پيش، آرزو داشت من زن بگيرم‏
‏ مدّتى با ندارى بسازم، بعد يك وام مسكن بگيرم!‏
‏ چون به قولِ خودش خام بودم، قول دادم كنارش بمانم‏
‏ اوّلش زيرِ آن سقفِ چوبى، تا كمى بعد آهن بگيرم‏
‏ كاش در قلّكِ كودكى‏هام، سكّه‏ها جنسشان كاغذى بود‏
‏ تا كه يك بار هم روزِ مادر، جاى جوراب، دامن بگيرم‏
‏ كاش در آيِنه گم نمى‏شد، بچّگى‏هاى پيراهنم، تا،
‏ جاى اين قدر »اى كاش«، فردا، نانِ صبحانه را من بگيرم‏
‏ شايد امروز دير است امّا، سال‏ها پيش‏تر قول دادم،‏
‏ آخرش انتقامِ تو را از، وصله و چرخ و سوزن بگيرم‏
‏ شايد امروز دير است مادر! بى تو اين روزها ... راستى كاش!‏
‏ آخرِ هفته يادم بماند، شيره و نان و روغن بگيرم!‏

‏ عادل حيدرى‏
‏ آرزو داشتم از تنهايى، با خودم اين همه خلوت نكنم‏
‏ جاى اين قدر دعا و گريه، كاش مى‏شد به تو عادت نكنم‏
‏ از همان روز كه رفتى ديگر، به نگاه همه بدبين شدم وُ،‏
‏ توبه كردم كه به اين آسانى، عشق را با همه قسمت نكنم‏
‏ كاش بى‏كار نبودم، شايد، ذرّه‏اى زندگى‏ام به‏تر بود
‏ لااقل كاش در اين بدبختى، چاره‏اى بود كه خدمت نكنم!‏
‏ آى مَردم! خودتان مى‏بينيد، سال‏ها در صفِ مرگم، امّا،‏
‏ مَرد باشيد، وَ اين نوبت را، بگذاريد رعايت نكنم!‏
‏ راستى اين دو - سه شب تنهايى، داشت كم‏كم به سرم مى‏زد كه ...‏
‏ دوست دارم كه در اين يك مورد، با كسى غيرِ تو، صحبت نكنم‏
‏ حرف، سرمايه‏ى مَرد است نه درد، به خدا بى‏رگ و نامَردم اگر،‏
‏ گوشه‏اى دِنج خودم را آخر، يك شب از دستِ تو راحت نكنم!‏

‏ عادل حيدرى‏
‏ من هم، خدا را شُكر! هستم، زنده‏ام، خوبم‏
‏ اصلاً ملالى نيست، جز دوريْت، محبوبم!‏
‏ هستم، ولى در بودنم انگار شك دارند:‏
‏ پيراهنِ خونينِ يوسف، دستِ يعقوبم‏
‏ مثلِ درختم، سال‏ها قد مى‏كشم، امّا،‏
‏ - بالا رَوم پايين بيايم - آخرش چوبم!‏
‏ اصلاً، شبيه يك مترسك در زمستانم‏
‏ با اين تفاوت كه، به ابروهات مصلوبم‏
‏ شايد خدا مى‏خواست اين طورى شود، من هم،‏
‏ ميراث‏دارِ عمرِ نوح و صبرِ ايّوبم‏
‏ مثلِ هميشه، نامه‏ام را پاره كن، امّا،‏
‏ بر اين درِ قفلِ قديمى، باز مى‏كوبم‏
‏ شرمنده‏ام! خيلى سَرَت را درد آوردم‏
‏ باور نكن، امّا خدا را شُكر، من خوبم!‏

‏ عادل حيدرى‏
‏ حالا كه دلى شبيه دريا دارى،‏
‏ مرداب‏ترى، غيرِ من آيا دارى؟‏
‏ من، يك‏سره در فكرِ رسيدن به توام‏
‏ تو يك سَرى و هزار سودا دارى!‏
‏ ×××‏
‏ جاى من و تو، دو نقطه‏چين مى‏مانَد‏
‏ تقدير همين است، همين مى‏مانَد‏
‏ امروز، هزار آشنا دُور و برم‏
‏ فردا، جسدم روى زمين مى‏مانَد!‏
‏ ×××‏
‏ آن روز كه سمتِ مُردگانم ببرند،‏
‏ اى كاش كنارِ خاندانم ببرند!‏
‏ اى كاش، براى لااقل چند قدم،‏
‏ تابوتِ مرا برادرانم ببرند!‏

‏ اكرم عبداللّهى‏
‏ پاسخ كسى نداشت براى سؤال من‏
‏ اين جا، كه عمر مانده به گردن، وبال من‏
‏ در كنجِ كارگاه زمان خاك مى‏خورد،‏
‏ اين پيرِ سال‏خورده‏ىِ تنها، سفال من‏
‏ در غربت آمدم كه ببينم فقط تو را‏
‏ يك لحظه بيش نيست در اين جا وبال من
‏ يك لحظه بيش نيست، كه چيزى نمانده است،‏
‏ تا روز و هفته و چهل و ماه و سال من!‏
‏ در من بسى اميد رسيدن به باد رفت‏
‏ ديگر اجل! بيا و بچين سيب كال من!‏

‏ اكرم عبداللّهى‏
‏ اى خوب! اى الهه‏ى چشم‏انتظارى‏ام!‏
‏ »من مى‏روم كه تو با خود بيارى‏ام«‏
‏ آرامش هميشه‏ى پروازها تويى‏
‏ من بى‏تو، كفتر قفس بى‏قرارى‏ام‏
‏ اين جوى، هر چه مى‏رود، آغاز جاده است‏
‏ در بى‏نهايتِ غمِ عشق تو جارى‏ام‏
‏ عمرى است، يا به بغض زمستان نشسته‏ام،‏
‏ يا اين كه در هواى تو، ابر بهارى‏ام‏
‏ در جسم خود فرو شده‏ام مثل نقطه‏اى‏
‏ تا كى به رسم عشق، به خود مى‏فشارى‏ام؟!‏
‏ آوارگان عشق تو، بسيار بوده‏اند‏
‏ من نيز مبتلاى همين زخم كارى‏ام‏
‏ در كنج غم نشسته و چشمم به راه توست‏
‏ تا كى كمى از اين دلِ واپس در آرى‏ام‏
‏ من آن مسافرم كه چنين خسته آمدم‏
‏ اى از سفر عزيزترين يادگارى‏ام!‏

‏ اكرم عبداللّهى‏
‏ اى بهار ناشكفته! كاش بارانى بيايد
‏ بر زمستان غم من نيز، پايانى بيايد‏
‏ درد سنگينى درون سينه دارم دوستان!‏
‏ سفره‏ام پهن است امّا، كاش مهمانى بيايد‏
‏ مرگ از هر چار ديوار دلم مى‏بارد امشب‏
‏ درد مجهول مرا، اى كاش، درمانى بيايد‏
‏ »كوه بى‏دردى« به راه ابرِ غم مانده است، اى كاش،
‏ ابرِ مانده پشتِ اين ديوار زندانى بيايد‏
‏ من دلم مى‏گيرد از اين آسمان خشك و بى‏روح‏
‏ تا كه دردم را بگريد، كاش بارانى بيايد‏

‏ اكرم عبداللّهى‏
‏ اى دل! امشب تو همان ماهى در مردابى‏
‏ رفته در حلقه‏ى قلاّب و به خود مى‏تابى‏
‏ رودها در پى دريا همه رفتند ولى،‏
‏ با تو اى جان! چه كنم؟ لايق اين گندآبى!‏
‏ بى‏خيال از غم و پرواز به سويش، امشب،‏
‏ باز هم در دل مرداب، پىِ هم‏تابى‏
‏ دلِ حسرت‏زده‏ات را به كه دادى شاعر؟!‏
‏ مرگ بر رسم تو كه بنده‏ى بى‏اربابى!‏
‏ اى لب لهو! چه كردى به دلِ پُر تب و تاب؟‏
‏ زده‏اى مهرِ سكوتى به لب گردابى‏
‏ آمدى عشق! ولى دير، تو ثابت كردى،
‏ نوش‏داروى پس از مردن هر سهرابى‏

‏ اكرم عبداللّهى‏
‏ دوباره درد تو دارم، دوباره پاييزم‏
‏ تمام هستى خود را به پات مى‏ريزم‏
‏ در اين كويرِ هميشه كه رنگ غربت ماست،‏
‏ »قباى ژنده‏ى خود را كجا بياويزم؟«‏
‏ ×××‏
‏ امشب من و آسمان و غم، هم‏درديم‏
‏ با ماه و شب و ستاره‏ها دل‏سرديم‏
‏ پرواز من و پرنده‏ها بى‏هوده است‏
‏ هر قدر به دنبال دلت مى‏گرديم‏
فرشته‏ى محمّدى
‏ مى‏خواستم تو را بنويسم، غزل شدى‏
‏ تصويرى از تو، نه، كه تويى بى‏بدل شدى‏
‏ در خاطرات كهنه‏ى من، طرحى از تو بود‏
‏ افسانه‏اى‏ترينى وُ، ضرب‏المثل شدى‏
‏ موهات، جاده‏هاى پُر ابريشمِ شب‏اند
‏ ديبافروشِ شرقىِ بين‏الملل شدى!‏
‏ پيشانى‏ات، به قامت ديوار چين، بلند‏
‏ از شورِ چشم‏ها، پُرِ چين و گسل شدى‏
‏ منظومه‏هاى چشم تو، خورشيد من شدند‏
‏ در حلقه‏ى مدارِ نگاهم زُحل شدى‏
‏ بر كوه نور، گندم رويت جوانه زد‏
‏ نادرترين جواهرِ تاجِ محل شدى
‏ لب‏ها خمار و مستِ شرابِ لب تواَند‏
‏ قند از لب تو، وام گرفت و عسل شدى‏
‏ بر سيب چانه‏ى تو، حوا بوسه زد وَ بعد،‏
‏ اسطوره‏ى گناهِ بزرگِ ازل شدى!‏
‏ ‏
فرشته‏ى محمّدى
‏ خورشيد نشسته در شب چشمانت‏
‏ جبريل شده مقرّب چشمانت‏
‏ وقتى كه خدا قلم به آب و گِل زد،‏
‏ خواند آدم را به مكتب چشمانت
‏ با خطّ شكسته، طرح ابرو مى‏زد‏
‏ با قطره‏اى از مركّب چشمانت‏
‏ چرخيد زمين وُ، آسمان زانو زد‏
‏ لب را كه گذاشت بر لب چشمانت‏
‏ انگار كه مى‏رسند تا اقيانوس،‏
‏ هفتاد و دو موج، در تب چشمانت‏
‏ در همهمه‏ى كبوتران گم شده‏اند،‏
‏ دل‏باختگان مذهب چشمانت
‏ افسانه‏ى شهرزاد را در هم ريخت‏
‏ جادوى هزار و يك شب چشمانت‏
‏ تو، مادرِ شاه‏نامه‏ى خورشيدى‏
‏ دنباله‏ى اوست كوكب چشمانت‏

‏ سميّه‏ى فعّال‏
‏ چندى است با مرام دلم تا نمى‏كنى‏
‏ من، با منِ تو، بگو ما نمى‏كنى؟!‏
‏ گفتى كه: آخرش من و تو، جمله مى‏شويم‏
‏ حالا بگو، بگو كه چرا تا نمى‏كنى،
‏ اين پاره‏هاى كاغذ بى‏ارزش و كمى،‏
‏ آتش كشى به همه! ها؟ نمى‏كنى؟!‏
‏ اين جا من و غم تو، جاى شعر؟ نه!‏
‏ رحمى به حال شاعرتنها نمى‏كنى؟‏
‏ آخر، غزال شعر تنم! چشم خويش را،‏
‏ بر دشت بى‏رياى دلم، وا نمى‏كنى؟‏
‏ اى اتّفاق تازه‏ى امروز، لحظه‏اى،‏
‏ تا مى‏كنى تو با دل من، يا نمى‏كنى؟‏
‏ بر روى صفحه‏هاى دلم مى‏سرايمت‏
‏ افسوس، دل‏نوشته‏ام امضا نمى‏كنى!‏

‏ سميّه‏ى فعّال‏
‏ به اميدى كه شب شود، شايد تو بيايى، به شب سفر كردم‏
‏ تشنه‏ى اين كه مى‏شود مايى، پا به پايى به شب سفر كردم‏
‏ كنج ديوار پُرسكوتم باز، بغض، حلقه زد ولى تا صبح،
‏ تا ببينم طلوع چشمانت، تا رهايى، به شب سفر كردم‏
‏ من همه آبىِ ترانه و شعر، تو همه رنگ شعرهايم شو‏
‏ تا نگويند بى‏سؤالم من! بى چرايى، به شب سفر كردم!‏
‏ من رساندم به مرز بودن، نه، تا شدن، رنگ انتهايى تو‏
‏ دستِ سردِ بهانه‏ام را كه اِستوايى، به شب سفر كردم‏
‏ قاب چشمم پر است از جاى خالىِ شعرِ ناب چشمانت
‏ به اميدى كه شب شود، شايد تو بيايى، به شب سفر كردم‏

‏ سميّه‏ى فعّال‏
‏ منم آبستن حضور تو وُ، ابر بارانىِ زمرّدچشم‏
‏ دختر قصّه‏هاى ديروزت، ماه‏پيشانى زمرّدچشم‏
‏ دخترى كه هزار سالى هست، سر سپرده است به رفيقى كه،‏
‏ مرغ احساسِ كودكانه‏ى او، شده زندانى زمرّدچشم
‏ پس بيا تا به فال فنجانت، غزلى عاشقانه بنوازم‏
‏ تو برقص، دف بزن، پا كوب! با غزل‏خوانى زمرّدچشم‏
‏ توى طغيان دست‏هايم باز، جا بگير و كمى در آغوشت،‏
‏ تر كن اين خوشه‏هاى انگور از، جام پنهانى زمرّدچشم‏
‏ پاى اين انتظار امضا كرد: دوستار شما كمى تنهاست
‏ دختر قصّه‏هاى ديروزت، ماه‏پيشانى زمرّدچشم‏

‏ سميّه‏ى فعّال‏
‏ جاده را مِه سراسر گرفته است‏
‏ مرغ افكار شب، پر گرفته است‏
‏ در هواى مه‏آلود چشمت،‏
‏ آسمان، رنگ ديگر گرفته است‏
‏ خطِّ ممتد بى‏رنگ جاده،‏
‏ در كمربند محور گرفته است‏
‏ و تمامىِ «من»، بى «منِ تو»،‏
‏ رنگِ پرواز آخر گرفته است‏
‏ روى پيراهن دختر شب،‏
‏ جاده را مِه سراسر گرفته است‏

‏ سميّه‏ى فعّال‏
‏ طوفان چشم‏هايم ... اين ماندم از شبى كه‏
‏ سوز سكوت من بود، فريادم از شبى كه‏
‏ بر شانه‏هاى حسرت، داغى نشانده بودى‏
‏ من داد مى‏زدم يا ...؟ بى‏دادم از شبى كه‏
‏ رفتى و روى شب‏ها، جارى شدم ببينى
‏ فرياد مى‏زنم باز، فريادم از شبى كه‏
‏ گل‏برگ‏هاى سرخم، را هديه دادم و تو،‏
‏ دادى دوباره بر باد، آزادم از شبى كه‏
‏ اى حضرت غزل! تو، ديدى شرنگ ما را‏
‏ بر روى گونه‏هايت افتادم از شبى كه‏
‏ ايّوب گشتم وُ، تو، بر فقر من نشستى‏
‏ دادى - هرآن چه بودت - بر بادم از شبى كه
‏ گفتم كه: اى مسافر! تكليف اين شب من؟!‏
‏ چشمت تبسّمى كرد، اين ماندم از شبى كه... .‏

‏ ليلاى جعفرى‏
‏ به شور آمده امشب، دلِ پرى‏روها‏
‏ كه ريخته است نگاهت عسل به كندوها‏
‏ كليم، نقش تو را در خيال كاشان زد‏
‏ پس از نگاه تو، شاعر شدند شب‏بوها
‏ چنان به عطر تو گيج‏اند دشت‏هاى زمين‏
‏ كه مست از ازلت مى‏روند آهوها‏
‏ به لكنت‏اند همه كوليان و مى‏پرسند‏
‏ ز چشم‏هاى تو آن شب، چراغ جادوها‏
‏ خدا دوباره بر اين شاخه دست آورده است‏
‏ رسيده‏اند به لب‏هايت آلبالوها‏

‏ مجتبى بخشايش‏پور‏
‏ حيف است در اين همهمه، بى‏هم باشيم‏
‏ دل‏واپسِ لحظه‏هاى مبهم باشيم‏
‏ بگذار دقيقه‏اى به سامان برسيم‏
‏ مگذار براى تا ابد، بم باشيم‏
‏ يك‏بار سرى به ضرب و تقسيم بزن‏
‏ كم نيست هميشه از همه كم باشيم؟!‏
‏ خشك است گلوى زندگى، اى باران!‏
‏ برخبز كه قطره‏هاى نم‏نم باشيم‏
‏ تا بى‏خبر از لحظه به آخر نرسيم،‏
‏ چون عقربه‏ها هميشه با هم باشيم‏
‏ دنياست، من و تو را مى‏شكند‏
‏ تا ما بشويم، كه بلكه محكم باشيم‏

‏ مجتبى بخشايش‏پور‏
‏ ديگر نه من و نه هم شما، اين سوها‏
‏ پايان تمام ماجرا، اين سوها‏
‏ گفتم دو - سه روز عمر با هم باشيم‏
‏ انگار نشد قسمت ما اين سوها‏
‏ بگذارم از اين فاصله‏ها بگريزم
‏ يك بامِ خراب و صد هوا اين سوها‏
‏ دل، خسته شد از چوبِ حراجى خوردن‏
‏ سرگشته شدم از اين بها اين سوها‏
‏ هر لحظه زنم سايه‏ى خود را با تير‏
‏ شايد شوم از خودم رها اين سوها‏
‏ جز مادرم، از ناكس و كس بى‏زارم‏
‏ كفر است بگويم از خدا، اين سوها!‏
‏  زندانى من، تمام شد زندانى!‏
‏ ديگر تو بمان و روزها اين سوها‏

مجتبى بخشايش‏پور
‏ چشم‏هايم را به نامت مى‏كنم‏
‏ با هوايم آشنايت مى‏كنم‏
‏ هى درون دل، به آخر مى‏رسى‏
‏ هى از اوّل ابتدايت مى‏كنم‏
‏ گاه، هنگام مناجات شبم،‏
‏ با خدايم، جا به جايت مى‏كنم‏
‏ تا غرورم بار ديگر له شود،‏
‏ دست را آويز پايت مى‏كنم
‏ هر چه مى‏گويى، برايت مى‏شوم‏
‏ هر چه مى‏خواهى، برايت مى‏كنم‏
‏ مى‏روى، بى آن كه هم‏راهم شوى‏
‏ صبر كن، دارم صدايت مى‏كنم‏
‏ من براى با تو بودن، زنده‏ام‏
‏ زندگانى را فدايت مى‏كنم‏

‏ مريم اسكندرى‏
‏ شبى كه چشم تو را از بهار كم كردند،‏
‏ دوباره لشكر پاييز را علم كردند
‏ به باغ، داغ غريبِ پرنده را دادند‏
‏ و سهم پنجره‏ها را غبارِ غم كردند‏
‏ نخواستند غزل از تو تازه‏تر باشد‏
‏ كه دست‏هاى خيال مرا قلم كردند!‏
‏ هميشه آينه‏اى رو به روى من بودى‏
‏ مرا و نام تو را قصّه‏گوى هم كردند‏
‏ نه كوه بود و نه صحرا، نه بيستون نه جنون‏
‏ فقط دو چشم نجيب تو، عاشقم كردند
‏ وجود خسته‏ام، عريان بى‏تو بودن بود‏
‏ لباس كهنه‏ى عشق تو را، تنم كردند‏
‏ دوباره غربت پاييز، سهم شعرم شد‏
‏ دوباره چشم تو را از بهار كم كردند‏

‏ مريم اسكندرى‏
‏ در سايه‏سار چشم تو، كَلاّر پا گرفت‏
‏ از قامت تو، هر چه سپيدار پا گرفت‏
‏ دنيا كه بسته بود به عمق تبسّمت،
‏ با خنده‏هات در تبِ تكرار پا گرفت‏
‏ پيچيد نام سبز تو در گوش بيشه‏ها‏
‏ رقصى چنين، ميانه‏ى نيزار پا گرفت‏
‏ افتاد عكس روى تو در قاب بركه، بعد؛‏
‏ گفتند: ماه نو، به شبى تار پا گرفت‏
‏ تنهاترين پيمبر عشقى، كه با تو شعر،‏
‏ - اين آيه‏هاى روشنِ تب‏دار - پا گرفت
‏ در من، هزار قلّه، به نامت شكست و ريخت‏
‏ آن وقت زير پاى تو كَلاّر پا گرفت‏
‏ (كَلاّر: نام كوهى در استان چهارمحال و بختيارى.)‏

جواد محمّدى
‏ ذكرى بخوان كه اين شب پُردرد، سر شود‏
‏ اين آخرين شب است، دعا كن سحر شود‏
‏ تسبيح را بگير و بچرخ و سماع كن
‏ بايد مدينه تاب و تبش بيش‏تر شود‏
‏ مادر! نخواب، بعد تو بايد چه مرهمى،‏
‏ تسكين زخم‏هاى عميق پدر شود؟!‏
‏ مادر! نخواب بعد تو بايد تمام عمر،‏
‏ در كوچه‏هاى كوفه، دلش در به در شود‏
‏ از داغت، آسمان به زمين چنگ مى‏زند‏
‏ ديگر نياز نيست كه «شقّ القمر» شود‏
‏ داغت به جوهر قلمم رخنه كرده است
‏ چيزى نمانده است غزل، شعله‏ور شود‏
‏ نازل كن آيه‏هاى دلت را به شعر من‏
‏ تا اعتبار «نون و قلم» بيش‏تر شود‏
‏ حالا بخواب، من دهنم قرص و محكم است‏
‏ حتّى سپرده‏ام به دلم، كور و كر شود‏
‏ نگذاشتم جز اشك - رديفم در اين غزل -‏
‏ از جاى قبرتان، احدى باخبر شود‏
‏«ترسم كه اشك در غم ما پرده‏در شود‏
‏ وين راز سر به مُهر، به عالم سمر شود»‏
‏ بانو! دلم گرفته و خوابم نمى‏برد‏
‏ ذكرى بخوان كه اين شب پُردرد، سر شود‏

‏ جواد محمّدى‏
‏ خلاصه اين كه: گمانم كه عاشقت باشم‏
‏ هنوز هم نگرانم كه عاشقت باشم‏
‏ تو از نژاد پرى‏هاىِ كَه‏كشانى، من،
‏ كجاست نام و نشانم كه عاشقت باشم؟!‏
‏ تو چشم‏هاى مرا خواب مى‏كنى، وقتى،‏
‏ لبالب از هيجانم كه عاشقت باشم‏
‏ و برگ‏هاى تنت را دخيل مى‏بندى‏
‏ به شاخه‏هاى جوانم كه عاشقت باشم‏
‏ قبول، اوّل راه است، بعد از اين بايد؛‏
‏ هميشه زنده بمانم كه عاشقت باشم‏
‏ تمام عقربه‏ها را بگيرم و با خود،
‏ به لحظه‏اى بكشانم كه عاشقت باشم‏
‏ براى عشق، جنون لازم است، مى‏دانم‏
‏ خدا كند بتوانم كه عاشقت باشم‏

‏ الهام جهان‏بازى‏
‏ پدر، چه قدر، بزرگ و شكسته‏بار آمد‏
‏ چه قدر با خودش آن روزها كنار آمد‏
‏ چه قدر نرخ پدرهاى خوب سنگين شد!‏
‏ به شانه‏هاى بلند پدر، فشار آمد
‏ درست، فصل شكوفايى درختان بود‏
‏ پدر شكسته، شب از زير نورِ كار آمد‏
‏ همين كه خواست براى خودش پدر بشود‏
‏ براى دختر دُردانه، خواستگار آمد‏
‏ جهيزيه، شب عيد و خريد و وام، چه قدر ...‏
‏ چه قدر، پشت سرِ هم، ضرر به بار آمد‏
‏ شكست قلّك پوسيده‏ى پدر با كار‏
‏ و تكّه‏هاى پدربودنش، به كار آمد
‏ دوباره آخر اسفند شد، پدر امّا ...‏
‏ دوباره داغ دلم تازه شد ... بهار آمد‏

‏ الهام جهان‏بازى‏
‏ تنگ است غروب چشم‏هايت در دل‏
‏ مانده است هنوز ردِّ پايت در دل‏
‏ هر چند كه نيستى كنارم امّا،‏
‏ خالى است هنوز جاى پايت در دل‏
‏ ‏
‏ دير آمدنت دليل بارز دارد‏
‏ انگار هميشه بوى هرگز دارد‏
‏ هر وقت دلت خواست بيا، حرفى نيست‏
‏ آقا! تو كه غيبتت مجوز دارد‏

‏ الهام جهان‏بازى‏
‏ من كيستم؟ در پاسخم، هاشور بگذاريد‏
‏ پشت تمام لحظه‏هايم زور بگذاريد‏
‏ در شعرهايم، حرف‏هاى زشت دارم، پس؛‏
‏ دفترچه‏ام را نيز در كافور بگذاريد!‏
‏ من عاشقم، هر جا كه باشم مى‏رسم در خاك
‏ با من شراب كهنه‏ى انگور بگذاريد‏
‏ روزى كه مى‏ميرم، براى شادى روحم‏
‏ «اى واى شيرين»، در نواى شور بگذاريد!‏
‏ من از گلى ديگر به دنيا آمدم، مردم!‏
‏ من را ز خاك بستگانم، دور بگذاريد‏
‏ تنهايى‏ام را دوست‏تر دارم، مرا شب،‏
‏ تنهاى تنها، با خودم، در گور بگذاريد!‏

‏ نغمه‏ى محقّق‏
‏ باز در بى‏انتهاى چشمِ ماهى‏ها غزل‏
‏ شعر مى‏گويم، وَ بعد از مثنوى‏ها وُ رباعى‏ها، غزل‏
‏ چشم مى‏شويند آن دريادلان با آستين‏
‏ باز مى‏گويم به شوق چشم‏آبى‏ها غزل‏
‏ بوسه در پيشانى‏ام، دريا به دريا، تا ازل‏
‏ در غروب عشق مجنون‏ها و ليلى‏ها غزل
‏ در كنار مثنوى‏ها، قطعه‏ها، تصنيف‏ها‏
‏ باز در گيسوى موج‏افشان حورى‏ها، غزل‏
‏ كوك كردم ساز را، در پرنيان، احساس را‏
‏ مى‏نوازم با دو رِ مى فا سُلا سى‏ها غزل!‏

‏ نغمه‏ى محقّق‏
‏ در آن شب مه‏تابى، در راه تو را ديدم‏
‏ در بركه‏ى چشمانت، در ماه تو را ديدم
‏ در آينه‏ى چشمه، در ره‏گذر قلبم،‏
‏ در آن شب تنهايى، ناگاه تو را ديدم‏
‏ در دشت شقايق‏ها، در سازِ همه نى‏ها،‏
‏ يك لحظه به حيرانى، كوتاه تو را ديدم‏
‏ دنبال دلى تشنه، از عشق تو و باران،‏
‏ در راه خودم ناگاه، در چاه تو را ديدم‏
‏ در كش‏مكش ذهنم، با ياد تو مى‏خوابم
‏ من باز در اين خوابم اى واى تو را ديدم!‏

‏ وحيد برزگر‏
‏ آخر كشيد عشق من و تو به دل‏خورى‏
‏ معلوم شد كه كيست كه مى‏خواند كركرى!‏
‏ مى‏خواندم از نخست، كه آخر، سرِ مرا؛‏
‏ با دست مى‏نوازى و، با پنبه مى‏برى!‏
‏ چون خانه‏ام، خرابه و چادرنشين شدم،‏
‏ پيدا چو شد نگاه تو از زير چادرى
‏ بعد از تو، درد، روح مرا تكّه‏تكّه خورد‏
‏ درمان نكرد درد مرا هيچ دكترى‏
‏ آرى! بدون تو، تنِ من، جسم خالى است‏
‏ جسمى كه مى‏خورد به زمين با تلنگرى‏
‏ منعم مكن، كه پوچى محض است حرف تو‏
‏ بايد رسيد بى‏تو، به هم‏چين تصوّرى‏

‏ وحيد برزگر‏
‏ افسوس! جان گرفت، صد افسوس! جان نداد
‏ اين تن، تنى كه گوش به حرف كسان نداد‏
‏ اين تن، منم، همان كه از آغاز مرده بود‏
‏ دستى نيامد و جسدم را تكان نداد‏
‏ در كوره‏راه حادثه، رفتم به اشتباه‏
‏ كس راهِ راست را به من آخر، نشان نداد‏
‏ از روز اوّلى كه به دوزخ سپردى‏ام‏
‏ مى‏خواستم كه گل كنم، آتش امان نداد‏
‏ مى‏خواستم بيايم وُ، يك‏دم خدا شوم‏
‏ امّا براى آمدنم نردبان نداد‏
‏ خُم‏خُم، شراب عشق، به هر كس رسيد، داد‏
‏ دستِ منِ فلك‏زده، يك استكان نداد!‏
‏ من با گناه، طاقتم از طاق رد شده‏
‏ آيا كسى به گوشِ كرِ من، اذان نداد؟!‏
‏ از حد گذشته است وفاى من، اى دريغ!‏
‏ مردى ز ره نيامد و يك استخوان نداد

‏ وحيد برزگر‏
‏ در دلم غم ريختى، غم، غم براى سوختن‏
‏ آفريدى عالم و آدم، براى سوختن‏
‏ اوّل كار، عشق را بخشيدى، آخر، صبر را‏
‏ اين براى ساختن، آن هم براى سوختن!‏
‏ مرده‏ام من، زنده‏ام كن، در تنم آتش بريز‏
‏ آه! من چندى است مى‏ميرم براى سوختن!‏
‏ اين اجاقِ ديرپا، آتش نمى‏بيند به خويش‏
‏ دل مهيّا مى‏كند كم‏كم براى سوختن‏
‏ چون درختى در زمستانم، وَ با اين حال و روز،‏
‏ خويش را آماده مى‏سازم براى سوختن‏

‏ وحيد حيدرى‏
‏ وقتى صداى شعر به جايى نمى‏رسد،‏
‏ فرياد مى‏زنم كه بيايى، نمى‏رسد‏
‏ صد بار نامه داده‏ام، امّا به دستِ حوض
‏ شرمنده‏ام از اين كه به جايى نمى‏رسد!‏
‏ آدم شدم، پرنده شدم، آخرش چه سود؟‏
‏ حوّا نمى‏رسد نه ... هوايى نمى‏رسد‏
‏ دارم كلافه مى‏شوم از دستِ واژه‏ها‏
‏ از دستِ اين رديفِ كذايى، نمى‏رسد!‏
‏ پيمانِ ما كنارِ غزل، ساعتِ چهار‏
‏ ساعت رفيقم است، نيايى نمى‏رسد
‏ هر شب دعايم است: «خدايا مرا ببخش!»‏
‏ جز اين به ذهنِ من كه دعايى نمى‏رسد!‏

‏ وحيد حيدرى‏
‏ انگار كه رو به روى او خم شده‏اند‏
‏ زندانى يك مدارِ مبهم شده‏اند‏
‏ يك گوشه‏ى منظومه‏ى شمسى عمرى است‏
‏ بهرام وَ زهره، عاشقِ هم شده‏اند!‏
‏ ‏
‏ انگار كه در خودم اسيرم مَردم!‏
‏ بايد بپذيرم كه بميرم، مردم!‏
‏ از هر طرفى، مرگ مرا مى‏خوانَد‏
‏ من واوِ ميانِ مرگ و ميرم، مردم!‏

‏ وحيد حيدرى
‏ من هم كه خانواده‏ى دارا نداشتم‏
‏ از كودكى، عروسكِ دارا نداشتم‏
‏ اين جمله، سال‏هاست كه وردِ زبانم است:‏
‏ اين را ندارم از خودم آن را نداشتم!‏
‏ در شهرِ من تمامِ لغت‏ها محلّى‏اند
‏ من خواهر و برادر و بابا نداشتم!‏
‏ مجنون شدم، ولى همه تقديرِ فقر بود‏
‏ عشقم دوچرخه بود كه ليلا نداشتم‏
‏ هر جزءِ زندگانى من، مثلِ انبياست‏
‏ با يك تفاوت: اين كه خدا را نداشتم!‏
‏ موسى شدم، چه سود؟ عصايى نداشتم!‏
‏ يوسُف شدم، چه سود؟ زليخا نداشتم!‏
‏ حالا دوباره دفترِ شعرِ برادرم:‏
‏ از كودكى عروسكِ دارا نداشتم!‏

‏ كبرى همّتى‏
‏ به چراغانى امشب، خبر از ماه نشد‏
‏ شادمانم كه كسى از غمم آگاه نشد‏
‏ قسمتم از تو، فقط خاطره‏اى كم‏رنگ است‏
‏ ياد تو، مرهمِ اين غصّه‏ى جان‏كاه نشد‏
‏ شب مى‏خانه‏ى چشمم، به غم عادت دارد‏
‏ و كسى با غم چشمم، هيچ هم‏راه نشد!‏
‏ شب، سيه‏پوشِ غزل‏هاى غم‏آلودم شد‏
‎ ‎دل، سپيد از من وُ، اين قصّه‏ى دل‏خواه نشد


‏(اشعار سپید)


‏ اكرم‏السّادات سيف‏زاده
‏ چه قدر سخت است‏
‏ پايانى ناپيدا!‏
‏ تهديد مى‏شويم‏
هميشه همين بوده!‏
‏ حرف‏هايت را قورت مى‏دهم‏
‏ اين‏جا چند كلمه كم است
‏ خودم را مچاله مى‏كنم‏
‏ يك ساعت مى‏گذرد‏
‏ فردا زير و رو خواهم شد‏
‏ دست‏هايم را چفت مى‏كنم،‏
‏ آسفالت‏هاى خيابان را متر.‏
‏ و چشمانى را كه در عمق تاريكى مى‏لولند‏
‏ تا آخرين ايست‏گاه مرا مى‏پايند‏
‏ و يك به يك قدم‏هايم را مى‏شمارند.‏
‏ زبان به دهان نمى‏گيرى؟‏
‏ حرفى نيست!‏

‏ اكرم‏السّادات سيف‏زاده‏
‏ و عمق زمانى را،‏
‏ به كشفِ با تو بودن گذر خواهم كرد‏
‏ تا انتهاى خواب كهف‏
‏ و من يكى‏يكى مى‏شمارمشان.‏
‏ قد مى‏كشند به اندازه‏ى تو‏
‏ و روز خوابيده است.‏
‏ هنوز باد، بازى‏بازى مى‏كند‏
‏ و تو نمى‏فهمى،‏
‏ آماده‏ى هبوط مى‏شوى‏
‏ بى‏اعتنا به زمين مى‏بارى.‏
‏ جايى كه گم مى‏شوى!‏
‏ راهى از آسمان به زمين كشيده مى‏شود.‏
‏ ديگر از عريانى خويش نمى‏ترسم،‏
‏ حتّى صداى نگاه‏ها را لمس خواهم كرد‏
‏ صداى زنگوله‏هايى كه اخطار مى‏دهند.‏
‏ تمام شد، تمام شد.‏
‏ هر روز، روز فراموشى است!‏

‏ اكرم‏السّادات سيف‏زاده‏
‏ باران مى‏بارد
‏ و من همه چيز را به رنگ تو مى‏نويسم.‏
‏ درنگى كن،‏
‏ آوازى بخوان.‏
‏ انديشه‏اى نمى‏كنم،‏
‏ اين جا،‏
‏ آن جا،‏
‏ همه جا مال من است‏
‏ مرا به ياد بياور!‏
‏ كلامى‏كه نمى‏آيدم‏
‏ ميان آسمان‏ها ببر‏
‏ نه، خط نمى‏كشم،‏
‏ نگاه‏هاى سنگِ ديوار را مى‏شكنم‏
‏ گم مى‏شوم.‏
‏ مرا به ياد بياور!‏

‏ الهام رييسى‏
‏ ...‏
‏ مرده‏اى در من راه مى‏رود!‏
‏ كلاغان، قبر كندن را از ياد برده‏اند‏
‏ سوگواران ابرهاى سترون را!‏
‏ ما‏
‏ ديرى است،‏
‏ به جاى ابرها مى‏گرييم‏
‏ و مرده‏هامان را‏
‏ در زمين مى‏كاريم.‏
‏ ما دايه‏هاى مادرمرده‏ايم!‏
‏ ×××‏
‏ روزها كوتاه‏اند‏
‏ آرزوها بلند!‏
‏ ×××‏
‏ شب‏ها بلندند‏
‏ روياها كوتاه!‏
‏ قلّكى كه ترك برداشت،‏
‏ در التهاب شكستن؛‏
‏ تمام آرزوهاى من بود.‏
‏ و‏
‏ باز‏
‏ نان گران شده بود!‏
‏ به‏نام كريمى‏
‏ عقربه چرخيد،‏
‏ گلّه از كوه سرازير شد.‏
‏ طوفان خسته، آسمان را گريخت،‏
‏ كوه، آفتاب را بلعيد؛‏
‏ تا من و تو،‏
‏ باز‏
‏ ديوانى شعر بنوشيم.‏

‏ به‏نام كريمى‏
‏ هنوز باد كه مى‏آيد،‏
‏ بوى پيراهنى،‏
‏ در گوش تمام چاه‏هاى خشكيده بانگ مى‏زند:‏
‏ پدر! پدر!‏
‏ تا تو و جادّه،‏
‏ پاهاى شوم برادرانم را،‏
‏ به انتظار بنشينيد.‏

‏ به‏نام كريمى‏
‏ غروب بود،‏
‏ هوا سنگين و گنديده،‏
‏ شهر، پر از همان‏هايى بود كه حسين مى‏گويد.‏
‏ دشت، پر از گلوله‏هاى گوشت‏خورده،
‏ و سربازى تازه چلّه‏نشينم.‏
‏ همه بودند،‏
‏ همه.‏
‏ حالا همه چيز گذشته‏
‏ صبح شده‏
‏ و هنوز آن طرف‏
‏ ... مردمانى درون غروب‏

‏ حامد كريمى‏
‏ آرام‏
‏ روى سفيدى كاغذ‏
‏ دراز كشيده‏اى ...‏
‏ و دلم نمى‏آيد بيدارت كنم‏
‏ كه به كارهاى دنيا برسى ...‏
‏ مى‏دانم
‏ همين كه لاى اين ملاّفه‏ها،‏
‏ مى‏توانم‏
‏ لطافت شعر ناب را لمس كنم،‏
‏ براى دنيا كافى است!‏

‏ حامد كريمى‏
‏ آن روز‏
‏ سقف »دبيرستان بهشتى« را،‏
‏ روى سرِ يك‏يكِ خاطره‏هايم خراب كردند!‏
‏ - »نوسازى مدارس گفته بود... .»‏
‏ لباس سياه پوشيدم‏
‏ براى تمام خاطره‏هايى كه‏
‏ پشت درِ كلاسِ سوم تجربى جا گذاشته بودم.‏
‏ بروم دانش‏گاه ...‏
‏ كه اگر نمى‏رفتم،‏
‏ حالا‏
‏ كنار هم‏كلاسى‏هاى سابقم‏
‏ سقف مدرسه را روى سرمان خراب مى‏كردند!!!‏

‏ حامد كريمى‏
‏ برف كه ببارد‏
‏ هر چه قدر هم كه باشد،‏
‏ سير نمى‏شوى!‏
‏ زمين هنوز ... زمين‏
‏ با‏
‏«ز» و «ميم» و «ى» و «ن»‏
‏ و آسمان ...‏
‏ با همه‏ى ادّعايش‏
‏ هنوز‏
‏ با‏
‏«الف» و «سين» و «ميم» و «الف» و «نون»‏
‏ نوشته مى‏شود!‏
‏ تازه مى‏فهمى كه ‏
‏ بى‏خودى عاشق شده‏اى‏
‏ و رو سفيدى بعد از برف،‏
‏ دل‏خوش‏كنكِ شاعرها بيش‏تر نيست!‏
‏ اگر نه،‏
‏ همه مى‏دانند‏
‏ آسمان و زمين به «نون» ختم مى‏شود.‏

‏ دل‏بر مرادى
‏ تو مى‏آيى‏
‏ از ميان فلق‏
‏ تا مرواريد شوم‏
‏ در صدف جان خسته‏ات.‏
‏ خون مى‏چكد‏
‏ از آسمان ابرى چشمانت‏
‏ تا كه مى‏گريم.‏
‏ سيراب شيره‏ى جان تو مى‏شوم‏
‏ هر صبح و شام‏
‏ نكند تلخ كنم كام تو را؟!‏
‏ مى‏سپرى مرا به زمهريرى از خواب ناز‏
‏ و دل‏واپس‏
‏ نكند ...؟‏
‏ از خواب مى‏پرى هر دم
‏ گاه و بى‏گاه دلت شور مى‏زند‏
‏ كه من‏
‏ پنجه‏ى ماهور.‏
‏ وقتى راه مى‏برى مرا‏
‏ نه پاى من،‏
‏ كه دل در دل تو مى‏لرزد‏
‏ هر دم به دست پينه‏بسته‏ات‏
‏ گرهى‏
‏ از تار و پود عشق تو‏
‏ تنيده مى‏شوم.‏
‏ شب زلفان تو‏
‏ مه‏تابى‏
‏ تا كه روى من سفيد‏
‏ روحت به وسعت دريا‏
‏ كه اقيانوس شود، دلم
‏ هموار مى‏كند‏
‏ راه زندگى مرا‏
‏ خطوط پيچ در پيچ پبشانى‏ات.‏
‏ نكند دچار امواج بى‏كران غرور شوم؟‏
‏ نكند گم كنم قبله‏گاهت را؟‏
‏ نكند به پايت نخوانم نماز؟ ...‏

‏ رضاى نادرى‏
‏ گلويم ورم كرده‏
‏ از قصّه‏هاى ناگفته‏
‏ ورم كرده گلويم‏
‏ از غصّه‏هاى نگفته.‏
‏ وقتى كه ابليس ميخ‏هايش را به ديوارهاى جهنم مى‏كوبيد
‏ تار موى آدمى حسرت خورد‏
‏ به آرزوهايش!‏
‏ قاصدك‏ها براى من مرده‏اند‏
‏ در عصر اين انقلاب‏هاى اورانيومى‏
‏ كلمات‏
‏ سرهاشان را به دست گرفته‏اند‏
‏ و ضجّه مى‏كشند،‏
‏ ايست!؟‏
‏ چراغ قرمز است و موسم انتظار‏
‏ من خدايم را‏
‏ در كوزه‏ى قديمىِ زيرزمينمان تنها گذاشته‏ام
‏ و در ميان مترسك‏هاى كاغذى،‏
‏ كلاغ‏پر بازى مى‏كنم.‏
‏ كاش آتشى پيدا مى‏شد‏
‏ و تمام مترسك‏ها را مى‏سوزاند.‏

‏ رضاى نادرى‏
‏ باران مى‏بارد‏
‏ و باغ مى‏داند كه:‏
‏ گردوها به دروغ سبز مى‏شوند.‏
‏ نعل به پايم كردند‏
‏ رامم كردند،‏
‏ از ميان آدم‏ها جدايم كردند.‏
‏ پروانه! نانم بده‏
‏ پروانه! آبم بده‏
‏ به خدا‏
‏ آدم و حوّا‏
‏ سيب را با گردو اشتباه گرفته بودند پروانه!‏
‏ كوره خاموش بود‏
‏ انسان‏ها مرده بودند‏
‏ آ‏
‏ ذ‏
‏ ر‏
‏ خ‏
‏ ش‏
‏ آمد‏
‏ و هنوز خدا‏
‏ در گير و دارِ چخماق‏ها مانده بود‏
‏ حمّال زغال‏سنگ‏ها بودم‏
‏ آدم‏ها دور آتش مى‏رقصيدند
‏ ما بت‏پرستيم‏
‏ بت مى‏پرستيم تا ابد‏
‏ پروانه!‏

‏ ساراى نادرى‏
‏ ما چيزى نداشتيم براى با هم بودن‏ها،‏
‏ جز قلبى تك و تنها‏
‏ و درختى كه شاخه‏هاى بلوغ آن، سر به سايش مى‏گذاشت.‏
‏ ما جايى نداشتيم براى با هم ماندن‏ها‏
‏ ؟؟؟ زيرا اين گنگ ثانيه‏ها‏
‏ راهى دراز در آغاز و سرنخى كه گم شد‏
‏ در ابتداى راه.‏
‏ ما راه را اشتباه آمديم‏
‏ اين جا مال ما نيست.‏
‏ آدم بودن را از آدم گرفتند‏
‏ و در قعر چاهى به دار آويختند‏
‏ و روزنامه با سرعت از زير دست‏گاه چاپ، كلمه پروراند‏
‏ و آن قنارى تا ابد آواز را پرواز داد.‏
‏ در سايه‏سار زمان، صبورانه ايستاديم
‏ امّا،‏
‏ ما چيزى نبوديم‏
‏ جز دو ابر سرگردان در دستان باد!‏

‏ ساراى نادرى‏
‏ در غياب خداوند،‏
‏ تمام گل‏ها را چيد باغبان.‏
‏ حرير نرم تنش،‏
‏ تمام آن‏ها را بوييد‏
‏ و قاب عكس چشمانش‏
‏ روشن شد از گل‏برگ‏هاى خاطرات.‏
‏ باغبان تمام مسير خدا را، گل باران كرد‏
‏ از قفس، آزادى ساخت
‏ و رها شد‏
‏ در ميان آسفالت زمان‏
‏ از احساس آهن، نرم شد‏
‏ كوله‏بارش را پرنده برد‏
‏ و نيم‏بهاى عمرش را گل شقايق پرداخت.‏
‏ طاهره‏ى ربيعى‏
‏ تقويم،‏
‏ نگاه مرده‏ى فصل‏ها را‏
‏ در آغوش مى‏كشد‏
‏ و اوهام سبز شدن،‏
‏ در كوره‏راه‏هاى تاريخ،‏
‏ دفن خواهد شد.‏
‏ دانه‏ى كوچك،
‏ با آواز خسته‏ى نياكان‏
‏ در گوشش،‏
‏ خاموش مى‏شود،‏
‏ وقتى،‏
‏ گنجشك‏هاى سرزمين‏
‏ گرسنه مى‏خوابند.‏

‏ طاهره‏ى ربيعى‏
‏ مشعل به دست مى‏گيرند‏
‏ در غارها‏
‏ و هندسه‏ى موزون سنگ‏ها را،‏
‏ لمس مى‏كنند نياكانم‏
‏ و تمامِ تنهايى خويش را،‏
‏ در ناى شكسته‏ى نى‏ها‏
‏ يا در پرهايى بازمانده از پرنده‏اى ناآشنا
‏ فرياد مى‏زنند.‏
‏ زمان،‏
‏ آسيابى كه مى‏چرخد و‏
‏ مى‏چرخد و‏
‏ مى‏چرخد‏
‏ و هستى،‏
‏ ذرّه‏
‏ ذرّه‏
‏ از آن فرومى‏ريزد.‏
‏ پدرانم بزرگ مى‏شوند‏
‏ موميايى واژه‏ها،‏
‏ در قلب كتيبه‏ها جان مى‏گيرند‏
‏ و كلمات،‏
‏ نشخوار مى‏كنند انديشه‏ها را‏
‏ و چشم‏هاى برهنه‏
‏ سيراب مى‏شوند.‏
‏ زمان،‏
‏ از فرياد عقربه‏ها گيج مى‏شود‏
‏ و كَه‏كشان‏ها، غوطه‏ور در خويش‏
‏ خاموش مى‏شوند.‏
‏ شهاب‏سنگ‏ها‏
‏ از بيم انفجارى دوباره‏
‏ محو مى‏شوند.‏
‏ و آدمى‏
‏ فسيل خويشتن را‏
‏ در جغرافيايى ديگر باز مى‏جويد.‏
‏ مشعل‏داران در غارها‏
‏ فرياد مى‏زنند‏
‏ و مرغابى‏ها،‏
‏ در آسمان
‏ پرواز مى‏كنند.‏

‏ زهراى فرهادى‏
‏ حلول مى‏كند اين جهان در من‏
‏ در بى‏نهايت مجهول ذهن‏
‏ در امتداد چشم‏
‏ در امتداد لمس بى‏واسطه‏ى ذرّه ذرّه‏ى تخريبِ ققنوس‏وار تو،‏
‏ پنداشتى كه زمان بشارت ختم است؟!‏
‏ و گردونه‏ى عاصى و سرمست؟!‏
‏ اى دريغا كه شيپور جاودانگى‏
‏ فريبى بيش نيست!‏

‏ زهراى فرهادى‏
‏ من با دست‏هاى خويش مى‏سازمشان‏
‏ با گردونه‏اى زير پايم‏
‏ با دست‏هايى گل‏آلوده،‏
‏ خدا مى‏شوم‏
‏ و اين خميرِ خام بى‏خويش‏تنى‏ام را‏
‏ ورز مى‏دهم.‏
‏ نجات دهنده‏اى مى‏سازم‏
‏ شيپورچى‏
‏ و سور و سات بزمش را‏
‏ و يك قنارى‏
‏ تا صدايش، تنها صدايى باشد،
‏ كه بى‏كسى‏هايم را به بازى مى‏گيرد.‏

‏ سميّه‏ى فعّال‏
‏ مى‏شمارم‏
‏ تا صبح!‏
‏ تا طلوعى كه به چشمان تو آويزان است.‏
‏ مى‏چكم از مه‏تاب،‏
‏ صبح در پشت حصارى سنگين، بوى فردا دارد،‏
‏ و كسى از ديروز‏
‏ رنگ نقّاشى من مى‏شود و‏
‏ زير پاى قلم‏موهايم گم!‏
‏ باورم كن‏
‏ امشب!‏
‏ نفسم بوى شقايق دارد،‏
‏ بوسه‏ى صورتى‏ام از ديروز‏
‏ كنج لب‏هاى تو آويزان است‏
‏ و هوايم امشب،‏
‏ تنگ،‏
‏ آغوش تو را مى‏بارد!‏
‏ روى دستانم باز‏
‏ عطر صد پنجره مى‏پاشم تا‏
‏ عابر صبح،‏
‏ توى رگ‏هام قدم بردارد.‏
‏ مى‏شمارم،‏
‏ تا صبح!‏
‏ تا طلوعى كه به چشمان تو آويزان است.‏

‏ سميّه‏ى فعّال
‏ سكوت،‏
‏ درست وقتى چشم‏هات‏
‏ از ارتفاع حجيم كاش‏هام بالا مى‏رود،‏
‏ تنها سكوت!‏
‏ سكوتى كه از طاق چشمه آويزان است‏
‏ و بوى فروردين مى‏دهد،‏
‏ آغاز زمين را‏
‏ زير گوش ماه تكرار مى‏كند.‏
‏ ديروز، كاش‏هام دست نخورده بود‏
‏ چشم‏هام آبى ...!‏
‏ باد بر حرير كودكى‏ام گندم مى‏كاشت.‏
‏  دخترك كودكانه‏اش را به سيب مى‏بخشد!‏
‏ فردا بزرگ مى‏شود‏
‏ و پرواز را به آسمان ... .‏
‏ سايه‏ها بلندتر از آرزوهاش!‏
‏ آبى چشم‏هاش، گرگ و ميش‏
‏ و آواز چلچله‏ها براى هميشه حبس مى‏شوند!‏
‏ سايه‏ها، ارتفاع كاش‏هاش را رصد مى‏كنند‏
‏ و ماهِ از يك رنگىِ پيراهن شب آويزان،
‏ شمردن كودكان شب را بيدار نمى‏ماند!‏
‏  گم مى‏شود،‏
‏ توى شعرهاش!‏
‏ دخترى كه كودكانه‏اش را به سيب مى‏بخشد!‏
‏ بزرگ مى‏شود و‏
‏ پرواز را به آسمان ...!‏

‏ سميّه‏ى فعّال
‏ با واژه‏هاى غريب مى‏نويسم‏
‏ كه نزول نمى‏كنند جز بر آسمان دست‏هات.‏
‏ از آن شبى كه تو‏
‏ احساست را لاى گل‏برگ‏هاى ياس جا گذاشتى،
‏ مى‏دانى؟‏
‏ هنوز چشم‏هام‏
‏ در امتداد شيرى آسمان قدم برمى‏دارند‏
‏ و صدايم‏
‏ فاخته را از بر كرده است.‏
‏ از تو‏
‏ - از گم‏شده‏اى كه چشم‏هاش، لاى گل‏برگ‏هاى ياس، شب‏نم شد -‏
‏ انتظارم را به آسمان مى‏دوزم‏
‏ و طواف مى‏كنم واژه‏هاى غريب را‏
‏ واژه‏هايى را كه جز بر آسمان دست‏هات نزول نمى‏كنند.‏
‏ مى‏نويسم‏
‏ از شبى كه ... .‏

‏ سميّه‏ى فعّال‏
‏ در آينه، تصوير پرنده‏اى را مى‏بينم‏
‏ محصور در چشم‏هاى بلورينش مى‏لرزد.‏
‏  بى‏هوده انتظار مى‏كشيدم پرواز را‏
‏ صبح، روى گل‏برگ‏هاى سرخ اتراق كرده‏
‏ و هنوز پرواز در قفس روياها،
‏ روى ديوارهاى شهر، پشت سنگ‏ها‏
‏ بند بند‏
‏ پرنده پرنده‏
‏ تصوير مى‏شود‏
‏  سى‏مرغ در جهنّم كاش‏هاش يخ مى‏بندد‏
‏ بلورين!‏
‏ جايزه‏ى دست‏هاى به‏ترين نقّاش مى‏شود‏
‏ جهنّم به پا مى‏كند‏
‏ تقويم‏ها، آسمان ديروز را به تمسخر مى‏گيرند‏
‏ به ياد نمى‏آورند پرستو را‏
‏  پرواز را به شاخه‏هاى بيد مى‏آويزم‏
‏ ةخيل مى‏بندم!‏
‏ بر شانه‏هاى پنجره، لانه مى‏سازم‏
‏ شهر را از نو مى‏گريم‏
‏ و آسمان را به گيسوان دختركى سنجاق مى‏كنم.‏
‏ شعر مى‏گريد!‏
‏ پرنده مى‏شود‏
‏ پرواز مى‏كند‏
‏ و در انتظار خودم مى‏نشينم‏
‏ من!‏
‏ «پرنده‏اى كه پرهاش را پشت تقويم جا گذاشته است ... .»‏

مجتبى سلطانى
‏ آمدن قطار،‏
‏ يعنى چيزى نمانده كات بخورد زنى آن سوى ايست‏ گاه،‏
‏ كه نگاه عاشقانه‏ ى مردى را گرم می ‏نوشد‏
‏«لطفاً پشت خطّ قرمز»‏
‏ با اين همه وسوسه‏ ى عبور،‏
‏ چپيده مى ‏شوم درون حجمى خسته،‏
‏ كه مى ‏خورند با بوى عرق به هم.‏
‏ تصوير زنى از پنجره عبور مى ‏كند،
‏ لهيده از ديوار ايست‏ گاه بيرون زده،‏
‏ با سيبى در دست،‏
‏ و هيچ‏ گاه سوار نمى‏ شود و پياده از تابلو.‏
‏ اين حركت‏ ها چه قدر معكوس‏ اند‏
‏ و قطار بعدى، تو را به آن سوى شهر خواهد برد.‏
‏ تا من،‏
‏«ايست‏ گاه شوش»‏
‏ - هزاره‏ ى دوم قبل از ميلاد  -‏
‏ پياده مى ‏شوم از قطار اكنون.‏
‏ و زنى از چُغازنبيل مى‏ گريزد،‏
‏ با زنبيلى پر از ميخ‏ هاى الفبا.‏
‏ تا كتيبه‏ ى نام تو را به خودم ميخ كنم،‏
‏ كه هزاره‏ هاست مى‏ رقصى در معابد ذهن،‏
‏ و گاه لهيده مى ‏شوى در تابلوى گچى ايست‏ گاه.‏
‏ تا مصلوب شوم با گردنى افتاده بر سينه.‏
‏ در جست و جوى تو، ميان هياهوى دست‏ ها و سنگ‏ ها
‏ نگاهت ملتهب است‏
‏ و لرزش لبانت، حكايت شمارش زخم‏ هاى من بود‏
‏ پاره مى‏ كنى پيراهنت را كه ... .‏
‏ نه! اين زخم‏ ها بسته نمى‏ شوند‏
‏ برهنه مى ‏شوى اگر در،‏
‏ در قضاوت دست‏ها و سنگ‏ ها خواهى مرد،‏
‏ اين را خطوط ميخىِ تاريخ مى‏ گويند
‏ اين را خطوط خواناى چشم ‏هاى تو مى ‏گويند،‏
‏ كه مصلوبم به جرمشان،‏
‏ وقتى ندا آمد بخوان.‏
‏ اين را از زنى بپرس كه از معابد پرستش و قربانى گريخت،‏
‏ از مردى كه به حكم سنگ‏ ها،‏
‏ حرام‏ زاده ‏ى تاريخ است‏
‏ مى ‏دانم شهامت حضور تو،‏
‏ به شهادت همين سنگ‏ هاست‏
‏ تو با دختران حجاز،
‏ طعم شور خاك را، به التماس نگاه چشيدى‏
‏ و كسى نشنيد ...‏
‏ حساب سر انگشتىِ اين زخم‏ ها، مرا به جايى نمى‏ برد‏
‏ نمى‏ شود در مترو خوابيد،‏
‏ بيا دوباره از باغ خدا سيب بچينيم‏
‏ شايد از جهنّم بيرونمان كند!‏

مجتبى سلطانى
‏ كسى بگويد تبار اين حادثه،‏
‏ به كدام لحظه‏ ى سياه مى‏رسد؟
‏ از كى كاشته شد درختى درون ديوار،‏
‏ يا ديوارها، دو طرف اين درخت؟‏
‏ شك كرده بودم و سالِ پُربارانى شد‏
‏ وحى نيامده بود، طوفان مى‏ شود و بايد كشتى بسازم!‏
‏ هى بالا مى‏ آيد آب و بالاتر، تمنّاى رفتن‏
‏ نه!‏
‏ از اين همه جفت‏
‏ تنها چشم‏ هاى هراسانى را سوار مى ‏كنم،
‏ كه زيستن ميان ديوارهاى مشكوك را مى‏ بيند،‏
‏ سختاى ديوارى كه نرماى رشدنكرده ‏ى تنم را مى ‏پايد.‏
‏ بيا!‏
‏ مرا،‏
‏ بكن از اين همه ديوار،‏
‏ اين همه آب.‏
‏ تا دوباره ريشه كند در تو،‏
‏ اين روزها كه دنبال هواى معتدلى هستم.‏
‏ بجنب!‏
‏ بيا!‏
‏ تو را به تمام اساطير به تمامِ ... به تمامِ تو
‏ آب روى لبانم رسيده است!‏
‏ ‏
نداى عباسى
‏ ما عشق را چون نيمه‏ ى تكامل روح ناميديم‏
‏ چون سوسوى ستاره‏ ى شيدا در آسمان شبِ دل‏
‏ و گفتيم:‏
‏ گر چه عشق، آواز آفرينش دو قلب است،‏
‏ امّا آن را تكامل دو قلب‏
‏ و جذْبه‏ ى نهانِ دو نگاه، مى ‏سازد
‏ دو بال پرواز، براى آشيانه ساختن‏
‏ ما عشق را به سرخى و سبزى گل، گره داديم‏
‏ و گفتيم:‏
‏ ديگر ايست!‏
‏ ماندن ميان نگاه و سكوت‏
‏ ماندن ميان گفتن و نگفتن‏
‏ رنجى گران به قلب شيداست.‏
‏ آن را كه بر ژرف‏ ترين نگاه شد فراز‏
‏ ديگر شكى نيست‏
‏ مگر رفتن يا كه نرفتن‏
‏ ‏
وحيد اسكندرى
‏ شبى سرد، توى دست‏ هام‏
‏ كنار منظره‏ هاى بدون تو‏
‏ چه قدر در چشمان تو گيجم‏
‏ كنار جانمازى كه آب نمى ‏كشم‏
‏ چه قدر ابليس را هوس كرده بودم‏
‏ چه قدر ديوانگى ريخته روى دست‏ هاى تو‏
‏ تا كوچك‏ ترين اتم‏هاى بدنت آفتاب نخورد‏
‏ سوت قطار را ممتد كند‏
‏ كه برسم به انتهايى كه پارك نمى ‏شوم
‏ بايد جهان را يك‏ سره بشمارم‏
‏ و بعد، چيزى شاعرانه به تمايلات من ببخشى‏
‏ بايد شروع مى ‏شدم‏
‏ از غروب‏ هايى كه در نوسان سپيده‏ دم ثانيه است‏
‏ ته‏ نشين شوم‏
‏ آى آدمك!‏
‏ قايم‏ موشك، هنوز بازى كودكان شهر است‏
‏ ‏
وحيد اسكندرى
‏ مى‏ ترسم از تو و باران‏ هايى كه معلّق‏ اند‏
‏ روى ذهن بى ‏ويرايش سيب‏
‏ تا روح برمَلاشده‏ ى گندم‏
‏ و تو كه اعصابت را روى شعر من مى ‏ريزى‏
‏ تا حاشيه‏ هاى مرا جوهرى كند‏
‏ مى‏ ترسم از تو،‏
‏ كه پيراهن يوسف را بو نمى‏ كنى!‏
‏ و من تا اردي بهشت خودم‏
‏ با تو به توافق نرسيده‏ ام‏
‏ كه از جمهورى عشق مى ‏آيى
‏ و بدون هيچ لشكرى مرا فتح مى ‏كنى!‏
‏ و من‏
‏ كه پيش از تو روى سكوت خودم جارى مى ‏شوم‏
‏ ‏
اسماعيل منصوريان
‏ در كمين من، كلمه‏ اى‏
‏ هميشه‏ ام دوباره بود‏
‏ اين دوباره عاشقم مى ‏كند‏
‏ تا هر آمدنى لب‏ خندم بزند‏
‏ و اين كه جهان كلمه‏ اى ...‏
‏ - «بخشى ‏ام را به خنده‏ هايى مخابره ‏ام
‏ بخشى ‏ام به نمى رسد‏
‏ و به نيمه‏ه اى شب نمى ‏رسم»‏
‏ خود را به بازى، بلند شديم‏
‏ قبيله‏ اى دست به تفنگ‏
‏ و از زور اساطيرى‏
‏ قبيله ‏اى ترك مى خورد‏
‏ تاريخ‏ نويسان از شمارش اجساد‏
‏ مستمرى مى ‏گيرند‏
‏ و فلاسفه، دهان‏ باز مى ‏شوند‏
‏ كه بر تازه‏ ها نام بگارند
‏ - «بدخواب شده‏ ام‏
‏ كمى آرام خواهش مى ‏كنم كلمه»‏
‏ كلمه‏ اى بگذاريد‏
‏ و رويايى كه از سرم بگذرد‏
‏ از اين سطر بى ‏دليل‏
‏ هر انكارى مى ‏شود‏
‏ دخترى خنده ‏اش را مجّانى‏
‏ دعوتمان مى ‏شود تا زمين زندگى ‏تر ...‏
‏ - «صدايى همين نزديكى، هر نزديكى»‏
‏ كلمه‏ اى مى ‏كشد به لب
‏ مى‏ كشد به بوسه‏
‏ بوسه هر كلمه‏ اى است.‏

‏ اسماعيل منصوريان‏
‏ يعنى همين:‏
‏ از فرط زندگى،‏
‏ برايت گل از بهار مى ‏آورم.‏
‏ اى سفيد پوشيده!‏
‏ كمى بخند‏
‏ گريه كن‏
‏ كمى حرف بزن‏
‏ بايد كمى حرف ...‏
‏ چراغ روشن كن‏
‏ بايد، بايد، بايد ...‏
‏ - نه!‏
‏ صندلى نه‏
‏ به تمام دخالت‏ هاى زمستانى
‏ بگو: نه‏
‏ آه! آه!‏
‏ كه از ايستادگى ندارى‏
‏ و از ندارى‏
‏ اى ندارى!‏
‏ به هندسه ى روياهايم‏
‏ دندان مى‏ دهم‏
‏ كه تو را از زمستان بگيرد‏

‏ مرتضى درخشان‏
‏ برگ‏ ها، خود را به دست باد مى ‏سپارند‏
‏ و خورشيد هر روز مى ‏تابد.‏
‏ خستگى، عادت ايّام است.‏
‏ برگ‏ ها به آغوش زمين مى ‏انديشند‏
‏ و درخت،‏
‏ هنوز مادر مهربانى است.‏
‏ روزهاى ورق‏ ورق، مى ‏گذرند‏
‏ بادِ نوحه‏ گر با نفس‏ هاى سرد‏
‏ بر سينه‏ ى درخت گريه مى ‏كند‏
‏ در آغوش سرد خاك‏
‏ برگ‏ هاى زرد و خشك‏
‏ بر دامان هر ره‏ گذرى دست مى ‏آويزند،‏
‏ و بازگشت ديگر آسان نيست.‏
‏ درخت عريان بر آستانه ‏ى افق، به غروب مى ‏نگرد،
‏ خورشيد به آغوش كوه‏ ها مى ‏رود‏
‏ و پرتو طلايى‏ اش، در صخره‏ هاى سنگىِ كوه گم مى ‏شود،‏
‏ و ماه در بستر تاريك و سياه شب،‏
‏ آرام‏ آرام نفس مى ‏كشد.‏
‏ مردى بر تكيه‏ گاه سردى ايستاده‏
‏ و مى‏ انديشد:‏
‏ «عطر موهايت، بهشت را به كدام بستر مى ‏كشد؟
‏ و ژرفاى تنت، آغوش كدامين كس راست؟‏
‏ نرمى بال‏ هاى لطيفت را دست‏ هاى حريصش چه گونه مى ‏آزارد؟!»‏
‏ خورشيد خود را از آغوش كوه‏ ها مى رهاند‏
‏ و ماه از بستر نمور شب مى ‏گريزد،‏
‏ بر شاخه‏ هاى خشك درخت، برف مى ‏نشيند‏
‏ مردى در آغوش سرد و نمناك خاك خفته
‏ و ديگر نمى ‏انديشد!‏
‏ ‏
مرتضى درخشان
‏ لباس نو پوشيده ‏ام‏
‏ خانه را روشن مى كنم:‏
‏ خيال توام، ميهمان است‏
‏ صداى سكوت، روى ثانيه ‏ها هوار مى ‏شود‏
‏ و هجوم انديشه، ناگهان همه جا‏
‏ چشمان بسته‏ ام به چهره‏ى تو ايمان مى‏ آورند‏
‏ و ريتم تمام اجزايم صداى بى‏ منتهايت‏
‏ با تو به گفت و گو
‏ ميان واژه‏ ها‏
‏ من «الف» مى‏ ايستم‏
‏ تو روى «ب» بنشين‏
‏ به «لام» ها لم مى ‏دهى‏
‏ و من با «طا» بادت مى ‏زنم‏
‏ فداى موهاى سياهت در رقص باد شوم‏
‏ چه با شكوهى تو‏
‏ چون حلقه‏ ى «غين و قاف» تنگ‏
‏ بين «ب و لامت» به بغل گيرم‏
‏ و «اوووى» لبت، بر «هاآآآآ»ى لبم!‏

‏ محمّدرضاى رياحى‏
‏ سيب ‏هايى كه از لب ‏خندت‏
‏ روى پياده‏ روهاى عبورت مى‏ افتد‏
‏ نيوتون‏ هاى تن مرا تحريك مى‏ كند‏
‏ در جاذبه ‏ى تو، دريچه ‏اى تازه به قلبم كشف مى ‏شود‏
‏ و واكنش نمكى ابروهات‏
‏ فشار خون مرا بالا مى‏ برد‏
‏ يوسُفى كه در چاه چشم‏ هاى توست‏
‏ پيراهن چهارخانه‏ اى دارد‏
‏ كه مى‏ خواهم در يكى از خانه ‏هايش زندگى كنم‏
‏ و زندانى شوم‏
‏ و در هر ثانيه ‏اى «اَمَّن يجيب» بگويم‏
‏ تيك تاك‏
‏ تيك تاك‏
‏ گرينويچ، اين مدارِ صفردرجه‏
‏ ضربانم را تنظيم مى‏ كند‏
‏ صفر مختصات جهان، بين ‏النّهرينِ بازوان توست‏
‏ چشم‏ هايت را غلاف كن‏
‏ به روميان نگاهت بگو امان بدهند
‏ يا بگو خدا آيه ‏اى «اَمَّن يجيب»تر نازل كند!‏
‏ اين جغرافياى غريب، هيچ كريستف كلمبى را نديده است‏
‏ من كال‏ تر از سيب ‏هاى اين درخت‏ هاى زمينى ‏ام‏
‏ كال‏ تر از سيب‏ هاى دخترِ هم‏ سايه‏
‏ كه رويشان ماتيك مى ‏كشد‏
‏ ماتيك، تاك‏
‏ تيك، تاك
‏ پياده ‏روهاى مرا، برف پوشانده است‏
‏ مثل پياده ‏روهاى سرد مسكو‏
‏ ثانيه ‏ها با پوتين روى تنم راه مى‏ روند‏
‏ چه پاى ‏تخت سردى است، مسكو‏
‏ بايد نيكوتين خونم را در جوهر اين خودكار بريزم‏
‏ و شعرهاى نيكوتين ‏دارى براى چشم‏ هايت بنويسم‏
‏ چشم‏ هاى تو پاى‏ تخت دنياست‏
‏ سردتر از مسكو
‏ سيب‏تر از جاذبه‏ ى زمينِ گيجى كه دور خودش مى ‏چرخد‏
‏ و نيوتون‏
‏ در سرگيجه‏ ى قوانين لعنتى‏ اش‏
‏ جاذبه را تحريف مى ‏كند‏
‏ لعنت به قوانين نيوتون‏
‏ من جاذبه را سال‏ هاست كشف كرده‏ ام!‏
‏ ‏
محمّدرضاى رياحى
‏ فرشتگى بال‏ هات،‏
‏ خالىِ هوا را نوازش مى ‏كند.‏
‏ من از اردى‏ بهشت رانده مى ‏شوم‏
‏ و نيمه‏ ى تير، در تنم زاينده ‏رود مى ‏شود‏
‏ و تا اصفهانِ شاه‏ عبّاسى ‏ات،‏
‏ صداى كوبيدن مس در من مى ‏پيچد.‏
‏ ميوه‏ ى ممنوعه ات را بياور‏
‏ تا مَهر حوّاى «النِّكاح سنّتى»ات بكنم.‏
‏ من از كودكى، حافظ مى ‏دانستم‏
‏ و روى جانماز مادربزرگ، «ودكا» مى ‏ريختم!‏
‏ حالا‏
‏ روى چادرنماز مادربزرگ سيب مى ‏كشم‏
‏ و در خاك مُهرش، گندم مى ‏كارم‏
‏ و مادربزرگ، فوت مى ‏كند،‏
‏ پروانه‏ هاى در من را.‏
‏ بادهاى شهريورى احاطه‏ ام مى ‏كنند‏
‏ احاطه مى‏ كنند چين‏ هاى دامنت را‏
‏ بيا!‏
‏ بيا برقص روى روسرى گلى‏
‏ در سرشارى انگورهاى پيراهنت،
‏ توى شاخه‏ هام بپيچ‏
‏ تا‏
‏ مسافر در من پياده شود‏
‏ و مردى كه تمام نان‏ ها در املاى كودكانش جيغ مى ‏كشند،‏
‏«نون و القلم و ما يسطرون» بخواند.‏
‏ حالا‏
‏ كودكان گرسنه‏ ى در من را،‏
‏ بابا، نان مى ‏دهد‏
‏ من، ميزبان الف‏ ها مى ‏شوم‏
‏ و عشق نخستين،‏
‏ با الف تركيده‏ ى قامتت آغاز مى ‏شود
‏ من‏
‏ - شاگرد تنبل املاى ابجدِ نامت -‏
‏ و معلّم، هى چوب مى ‏زند‏
‏ من، هر شب از روى نامت، هزار بار مى‏ نويسم‏
‏ و به دست‏ خطّم، خون تزريق مى ‏كنم.‏
‏ امّا تو كه مى ‏دانى،‏
‏ رديف‏ آخرى‏ ها، آدم شدنى نيستند.‏
‏ بايد زبان فارسى ‏ام را به پيراهنت بياورم
‏ كودكان پيراهن تو، شاه ‏نامه مى‏ دانند!‏
‏ نيمه‏ ى تير در تنم زاينده ‏رود شده است‏
‏ و تهمتنِ تنم تير مى ‏كشد.‏
‏ اگر معلم جغرافيا بگذارد، ‏
‏ زاينده‏ رود را به دريا مى ريزم‏
‏ و ماهيانِ در من «انّا اليه راجعون» مى ‏خوانند.‏
‏ مسيحاى مصلوب من،‏
‏ بوداى شناور من،
‏ ورد مى خوانند.‏
‏ و ماهِ فاحشه،‏
‏ شب‏تاب‏ هاى مرا وسوسه مى ‏كند،‏
‏ عريانى آب‏ها را،‏
‏ لبه‏ ى برّاق رابطه ‏ى آب‏ ها را.‏
‏ آهوهاى لخت در رود مى ‏زايند،‏
‏ و زاينده‏ رود، در ستون فقرات كوه‏ هاى تنم مى ‏پيچد.‏
‏ من از جدار فصل‏ ها مى ‏گذرم،‏
‏ از تلخى سيگارهاى كوبايى،‏
‏ از طعم گس ماتيك‏ هاى فرانسوى،‏
‏ از صراحت قهوه‏ ى ترك،‏
‏ از بوى ريواس.‏
‏ اسلحه‏ ی دولول پدر بزرگ را برمى ‏دارم،‏
‏ و كت و شلوار برادر بزرگ ‏ترم را،‏
‏ به خيابان مى‏ روم،‏
‏ و خيابان را،‏
‏ گيس‏ هاى مطنطن، شلوغ مى ‏كنند.‏
‏ - ميدان فردوسى و گيس‏ هاى فرنگيس،‏
‏ كه بر دارِ آسمان، جيغ مى ‏شوند،‏
‏ و پرهاى سوخته ‏ى سى ‏مرغ،‏
‏ كه در ذرّات خاك عابران حلول مى ‏كند.‏
‏ خيابان حافظ و دل‏ فريبان نباتى،‏
‏ كه ابروهاى موازى ‏شان مى‏ روند تا سمرقند و بخارا -‏
‏ و مسجد جامع، ‏
‏ انگورهاى پيراهنت را حد مى زند.‏
‏ شراب‏خانه‏ ى اين شهر را‏
‏ تورانيان،‏
‏ در كتاب‏ هاى خطّى ‏شان سر كشيده ‏اند.‏
‏ خداى ايلياتى اين خيابان ‏ها‏
‏ تسبسح دارد و كبوتر و ضامن‏ دار‏
‏ توى اين خيابان ‏ها،‏
‏ بلوغ،‏
‏ از دست‏ مال يزدى آغاز مى‏ شود‏
‏ و كسى هست‏
‏ كسى كه مى ‏تواند از توى اين خيابان ‏ها،‏
‏ به خيابان‏ هاىِ در من بيايد‏
‏ و «ناگهان» بشود،‏
‏«ناگهانِ» نقره‏ اى من،‏
‏ دومين نخستين من.‏
‏ از راه مى ‏رسى،‏
‏ با انگورهاى پيراهنت،‏
‏ كت و شلوار پدرانم را‏
‏ ارثيه‏ ى مادرانم را‏
‏ كتاب مقدّسم را‏
‏ شعرهاى شيش و هشتم را،‏
‏ شراب مى ‏كنى‏
‏ اين خرقه‏ ى آلوده را.‏
‏ و كبريت، ضرب در دست‏ هات،‏
‏ تار مى ‏زند‏
‏ يار مى ‏شود‏
‏ تار مى ‏تند در من
‏ و شقيقه‏ هاى حباب من سرخ مى‏ شود‏
‏ و ماهيچه ‏هايش كش مى ‏آيد‏
‏ و من، دشنه‏ ى ميهمان را تيز مى ‏كنم‏
‏ تا در تو‏
‏ تولّد ديگرم رسوخ كند‏
‏ تو از راه مى ‏رسى‏
‏ با فرشتگى بال‏ هات‏
‏ جاى هوا را نوازش مى ‏كنى‏

‏ محمّدرضاى رياحى‏
‏ اى شوق آغاز!‏
‏ اى آشناتر از باد!‏
‏ از گل‏برگ‏ها، دشنه مى‏سازى‏
‏ با لب‏خند، دشنه مى‏كشى‏
‏ اى هماره آبى‏هاى ملايم آزاد!‏
‏ دست‏هاى جوهرى‏ات، سيب‏ها را وسوسه مى‏كند‏
‏ شاخه‏ى نارس گيسوانت، ملايمت خواب اقاقى‏هاست‏
‏ من هميشه، مجاورترين شاخه‏ها بودم‏
‏ مرا بچين، طاقتم رسيده است‏
‏ لبالب شده‏اى در من‏
‏ تا اين جاى شعرم بالا آمده‏اى‏
‏ اى كبوتر آزاد!‏
‏ يا بمان، يا بگو فرشته‏هايت قدّاره بكشند!‏
‏ بگو فرشته‏هاى نامسلمانت، خونم را بمكند‏
‏ سيب‏ها، سرخ مى‏خواهند‏
‏ زمستان، به مدادرنگى‏ها زده است‏
‏ بگو خدا رنگ بيافريند‏
‏ يا تمام خونم را در لبان انارى‏ات بريز‏
‏ من، بعد از تو فقط هذيان خواهم گفت
‏ يا بمان،‏
‏ يا براى شعرهايم فاتحه‏اى بخوان!‏
‏ - مى‏خواهم شعرهايم را،‏
‏ تمام ناسروده‏هايم را،‏
‏ به تو بدهم‏
‏ تا در حواس‏پرتى دست‏هات،‏
‏ تمام بادها را خبر كنى‏
‏ تا ورق‏پاره‏هاى شعرم، توى زاينده‏رود بريزد‏
‏ من بعد از تو را، خيال نكرده‏ام‏
‏ بلد نيستم بعد از تو باشم
‏ نگو نمى‏شود‏
‏ مدادهاى زردت را بشكن‏
‏ يا تمام زردهايت را آفتاب شو‏
‏ مى‏خواهم آفتاب‏گردان بميرم‏
‏ بگذار مثلث نيكوتينى مرگ‏هايم را بشكنم‏
‏ بين نهايت‏ها، بندبازى مى‏كنم با تو‏
‏ رديفِ جان شده است نامت‏
‏ اى تنفّس آزادى!‏
‏ نان شده‏اى‏
‏ نمك شده‏اى‏
‏ تلخ قهوه‏اى شبانه شده‏اى‏
‏ ترس لذّتناكِ رها كردنِ بادبادك شده‏اى‏
‏ مشاجره‏ى گل‏هاى بادوَز شده‏اى‏
‏ صنوبرى آزاد، سروِ قداست و زيبايى‏هاى رفيع‏
‏ شرم ميوه دادن درخت‏هاى سيب شده‏اى‏
‏ شعر مطنطن من‏
‏ باغ ميوه‏دار مجاور‏
‏ هواى حوّا و دل‏تنگى آدم است در من‏
‏ من آدم‏تر از اين نمى‏شوم ديگر‏
‏ تو نباشى، شيطان به من نيش‏خند خواهد زد‏
‏ اى شب عزيمت رسولان پاك!‏
‏ شبانه‏ى جيرجيركى مرداد، گيلاس ناب!‏
‏ با تو، كبوترانه‏هايم، بى‏نياز از خواب مى‏شوند‏
‏ با تو پرنده‏پَر مى‏شوند آهوهام‏
‏ موهاى سفيدم را شمرده‏اى؟‏
‏ من، بعد از تو پيرتر از اين نمى‏شوم‏
‏ به شعرهايم رحم كن اى قدّاره‏كش مهربان!‏
‏ چاقويت را با آب‏ها تيز مى‏كنى‏
‏ به من سيب پرتاب مى‏كنى‏
‏ كبوتر نيستم اگر سيب‏هايت را نمى‏برم.‏

‏ بتول فاضلى‏
‏ اى خوب!‏
‏ دستت، گيسوان سرخ خورشيدهاست‏
‏ يال سرخ اسب‏هاست‏
‏ نيلوفرى است‏
‏ كه خواب نمى‏داند!‏
‏ آن را به من بده‏
‏ از دم دماى صبح،
‏ تا انتهايى كه، بارش سپيدهاست‏
‏ دستت خنياگرى است‏
‏ كه آوازش تا ميان سپيده‏دم‏
‏«درخت سيه‏گيسو» را نقّاشى مى‏كند‏
‏ دستت را به من بده‏
‏ پيش از آنى كه بگريم!‏

‏ بتول فاضلى‏
‏ امروز از چشم،‏
‏ مرا فرياد ديگرى بود‏
‏ پشت پنجره‏ى هيس‏
‏ اطلسى‏هاى سرخ گلدانم را، سر بريدند
‏ چه گونه امّا، بازگشت را بينديشم؟!‏
‏ مرا با خورشيد ميثاق ديگرى است!‏
‏ ميان دفتر يادداشتم‏
‏ آرام و سرد، خاكستر مى‏شوم‏
‏ تا روز ديگرى‏
‏ ميلاد ديگرى‏
‏ گرم‏
‏ بشكفم!‏

‏ بتول فاضلى‏
‏ ... و او، تاريخِ تلخِ زيستن است‏
‏ تا آرنجِ پُركينه‏اش،‏
‏ رنج را‏
‏ و در شبيخون رگ‏هايش،
‏ محكوميّت را‏
‏ پنهان كرده است‏
‏ و مثل آب، دوره كرده است سنگ را‏
‏ و صداى جريحه‏دار خوشه‏هاى گندم را.‏
‏ او آيين پوشالى آسمانى است،‏
‏ كه ماه ندارد‏
‏ و هر روز شعبده‏هاى هيس و آه،‏
‏ از آن فرومى‏ريزد‏
‏ آرى! او خشم عريان نى‏لبكش را‏
‏ با رديف دندان‏هاى بلورينش‏
‏ به خنده مى‏كشايد
‏ و من با دست‏هاى فلزى،‏
‏ ميان سلولم، در نگاه مختصرش‏
‏ انقلابى ديگر آغاز مى‏كنم.‏
‏ مرا به رسميّت عينك دودى‏ام‏
‏ راهبه مى‏دانند‏
‏ او حسّى است - شايد هيجانى است -‏
‏ كه ميان دفتر شعرم،‏
‏ سنجاق شده است.‏
‏ چوپان مسلول دشت‏هاى ناآرام‏
‏ عروس سياه‏پوش‏
‏ سرشار از اعجاز زنانه‏ى كيست!‏
‏ پرانتظارِ نجواى عاشقانه‏ى مردى است‏
‏ كه با درنگ در شادمانى خاكسترى‏اش،‏
‏ از انقراض شعبده‏هاى مسموم،‏
‏ سخن بگويد.‏
‏ مرد سرود خاموشى است.‏
‏ كه ميان آهنگِ پُرطنينِ نى‏لبكش،‏
‏ محو مى‏شود‏
‏ و من در آسمان‏ها به جست و جويش مى‏گريم... .‏

‏ بتول فاضلى‏
‏ تو كيستى؟‏
‏ كيستى؟‏
‏ با چراغ آمده‏اى‏
‏ و روياهاى مرا،‏
‏ در چشم‏انداز سبزها قدم مى‏زنى‏
‏ و متن گيسوان خيسم را‏
‏ مثل يك نسيم‏
‏ در پناه آفتاب، شانه مى‏كنى‏
‏ من‏
‏ - ديوانه‏اى آه!-‏
‏ كه خطوط آبى ذهنت را از بر مى‏نويسم‏
‏ و تو پيامبرى،‏
‏ كه آيه‏هاى مقدّسش را‏
‏ با چشمانم زمزمه مى‏كند
‏ ابتداى باران آمدى‏
‏ و عصيان گيج و مردّدم را‏
‏ پس از باران بردى‏
‏ و مرا!‏

‏ بتول فاضلى‏
‏ او را صدا كنيد‏
‏ او‏
‏ كه بازمانده‏ى يك شادمانى خاكسترى است.‏
‏ كه از ياد برده است‏
‏ درخت زبان‏گنجشك كودكى‏اش را‏
‏ و جسم مرده‏اش‏
‏ هُرم قلب منقلبش را محبوس كرده است‏
‏ او‏
‏ كه سوگند ماه و ستاره و آب را شكسته است
‏ و هذيان گيسوان نا موزونش‏
‏ در بى‏آفتابى ورق مى‏خورد.‏
‏ او را صدا كنيد‏
‏ كه هيجان آب و آتش بود.‏
‏ او از ياد برده است‏
‏ چشمان منتظرش را‏
‏ كه مثل يك سرود‏
‏ در آستانه‏ى ماه مى‏درخشيد،‏
‏ و صداى جارى‏اش‏
‏ كه از مدار رگ‏ها مى‏گذشت،‏
‏ عقيم مانده است.‏
‏ چه بى‏هوده،‏
‏ چه بى‏هوده،‏
‏ از ياد برده است!‏
‏ به او بگوييد‏
‏ بگوييد‏
‏ كه عشقش را:‏
‏ زيباترين نجواى شقايق و باران‏
‏ زيباترين نداى پرنده و پرواز را‏
‏ ديوانه‏وار شايد‏
‏ از ياد برده است‏
‏ او را صدا كنيد‏
‏ او را صدا كنيد‏
‏ كه لب‏ريز از صداست!
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه 10 دی1387 و ساعت 15:30 |