پري سای جعفري: اين واژهها كه در قفس دفتر مناند... / و: ديري است شوق پَرزدني نيست در سرم... / و: اي آن كه غزل ريختهاي روي لبانم!...
اكرم السّادات سيفزاده: چه قدر سخت است پاياني ناپيدا!... / و: و عمق زماني را، به كشفِ با تو بودن گذر خواهم كرد... / و: باران ميبارد و من همه چيز را به رنگ تو مينويسم...
الهام ریيسي: مردهاي در من راه ميرود! كلاغان، قبر كندن را از ياد بردهاند...
بهنام كريمي: عقربه چرخید، گلّه از کوه سرازیر شد... / و: هنوز باد که میآید، بوی پیراهنی،... / و: غروب بود، هو سنگین و گندیده،...
حامد كريمي: آرام روي سفيدي كاغذ .... / و: آن روز سقف «دبيرستان بهشتي» را ... / و: برف كه ببارد هرچه قدر هم كه باشد...
حمزه ی هاشمي: نشست مرغ نگاهم به باغ پیرهنت... / و: در كوره راه خاطرهها جاي پات هست / و: شکست خواب نگاه تو خواب ماهیها...
حميد برزگر: اجازه ميدهي آقا زبان گشودن را.... / و: در سايهي سبز كاروان ميآييم... / و: چشمان گل نرگس تو، گر تر شد... / و: هر چند كه گشتهام تو را در يادم... / و: ديدي همه را شمرد، نشمرد تو را...
محمّدجواد خدابنده: آيا مرا به حال خودم وا گذاشتي؟ ... / و: دل را كه سپردي، اعتنايي به تو كرد؟... / و: آغوش من از سر تو خالي امشب...
دل بر مرادی: تو میآيی از ميان فلق...
رضای نادری: گلویم ورم کرده از قصّههای.../ و: باران میبارد و باغ میداند که...
زهرای خدادوستان: به هم بريز دلم را و بعد باز بخند... / و: و پنجره، قفس دستهاي ما می شد...
سارای نادری: ما چیزی نداشتیم برای با هم بودنها جز قلبی تک و تنها ... / و: در غیاب خداوند تمام گلها را چید باغبان...
سمانه ی اسکندری: بعد از تو درد آمد و در من جوانه زد... / و: حرفی نمانده است دگر در میان ما...
سمانه ی علیبابايی: آغوش اگر هر شب به رويم واكنی تو،... / و: امشب به دور از شانهات، قدری فسردهام... / و: نبود توی دل بركه، ماه پيدايش... / و: هر پنجره را به سمت شب وا كردی / و: میدانم! جرعه جرعه مستت كردند... / و: تو مشق دبستان منی: ... بابا رفت!... و: تنها دو سه بيت ... اگر غزل بگذارد...
سيّد اصغرصالحي: گرچه ميبينم گريزان از من و ترسو، تو را... / و: جغرافیا خوش میدرخشاند وجودت را،... / و: خبر پيچيد تا كامل كند ديگر خبرها را...
طاهره ی ربيعي: تقويم نگاه مردهي فصلها را در آغوش ميكشد .... / و: مشعل به دست ميگيرند در غارها...
عادل حيدري: در خبر خوانديم جنگل را بيابان كردهاند... / و: طفلكي از همان سالها پيش، آرزو داشت من زن بگيرم... / و: آرزو داشتم از تنهايي، با خودم اين همه خلوت نكنم... / و: من هم خدا را شُكر، هستم، زندهام، خوبم... / و: حالا كه دلي شبيه دريا داري / و: جاي من و تو، دو نقطه چين ميمانَد / و: آن روز كه سمتِ مُردگانم ببرند،...
اكرم عبداللهي: پاسخ كسي نداشت براي سؤال من... / و: دوباره درد تو دارم، دوباره پاييزم... / و: امشب من و آسمان و غم، همدرديم.../ و: اي خوب اي الههي چشم انتظاريام!... / و: اي بهار نا شكفته كاش باراني بيايد!... / و: اي دل! امشب تو همان ماهي در مردابي ...
فرشته ی محمدي: ميخواستم تو را بنويسم غزل شدي... / و: خورشيد نشسته در شب چشمانت...
زهرای فرهادي: حلول ميكند اين جهان در من در بينهايت مجهول ذهن ...
سميه ی فعال: چندي است با مرام دلم تا نميكني... / و: ميشمارم تا صبح! تا طلوعي كه به چشمان تو آويزان است... / و: به اميدي كه شب شود شايد تو بيايي، به شب سفر كردم.../ و: درست وقتي چشمهات از ارتفاع حجيم كاشهام بالا ميرود،... / و: منم آبستن حضور تو و؛ ابر باراني زمرد چشم... / و: جاده را مه سراسر گرفته است... / و: طوفان چشمهايم ... اين ماندم ازشبي كه... / و: با واژههاي غريب مينويسم كه نزول نميكنند جز بر آسمان دستهات... / و: در آينه، تصوير پرندهاي را ميبينم...
ليلای جعفري: به شور آمده امشب دل پري روها...
مجتبي بخشايشپور: حيف است در اين همهمه بيهم باشيم... / و: ديگر نه من و نه هم شما، اين سوها... / و: چشمهايم را به نامت ميكنم...
مجتبی سلطانی: آمدن قطار، یعنی چیزی نمانده کات بخورد زنی آن سوی ایست گاه،... / و: کسی بگوید تبار این حادثه، به کدام لحظهی سیاه میرسد؟...
مریم اسکندری: شبی که چشم تو را از بهار کم کردند،... / و: در سايهسار چشم تو كلّار پا گرفت...
ندای عباسي: ما عشق را چو نيمهي تكامل روح ناميديم ...
جواد محمدی: ذکری بخوان که این شب پردرد، سر شود... / و: خلاصه این که گمانم که عاشقت باشم...
وحید اسکندری: شبی سرد توی دستهام کنار منظرههای بدون تو ... / و: میترسم از تو و بارانهایی که معلقاند...
اسماعیل منصوریان: در کمین من کلمه ای همیشهام دوباره بود ... / و: یعنی همین از فرط زندگی برایت گل از بهار میآورم...
الهام جهانبازی: در چه قدر بزرگ و شکسته بار آمد... / و: تنگ است غروب چشمهایت در دل... و: دیر آمدنت دلیل بارز دارد... / و: من کیستم؟ در پاسخم هاشور بگذارید...
مرتضي درخشان: برگها خود را به دست باد ميسپارند و خور شيد هر روز ميتابد... / و: لباس نو پوشيدهام خانه را روشن ميكنم ...
محمدرضای رياحي: سيبهايي كه از لب خندت روي پياده روهاي عبورت ميافتد... / و: فرشتگي بالهات، خاليِ هوا را نوازش ميكند... / و: اي شوق آغاز! اي آشناتر از باد!...
نغمه ی محقق: باز در بيانتهاي چشم ماهيها غزل ... / و: در آن شب باراني، در راه تو را ديدم...
وحيد برزگر: آخر كشيد عشق من و تو به دلخوري... / و: افسوس جان گرفت صد افسوس جان نداد ... / و: در دلم غم ريختي غم، غم براي سوختن...
وحيد حيدري: وقتي صداي شعر به جايي نميرسد،... / و: انگار كه رو به روي او خم شدهاند... / و: انگار كه در خودم اسيرم مَردم... / و: من هم كه خانوادهي دارا نداشتم...
بتول فاضلي: اي خوب دستت گيسوان سرخ خورشيدها ست.... / و: امروز از چشم، مرا فرياد ديگري بود... / و: و او تاريخ تلخ زيستن است تا مرفق پر كينهاش... / و: تو كيستي؟ كيستي با چراغ آمدهاي.../ و: او را صدا كنيد او كه بازماندهي يك شادماني خاكستريست...
كبري همتي: به چراغاني امشب خبر از ماه نشد...
از این دوستان نیز داستان دارم:
1. قبل از غروب: رضای يزدانپناه. 2. اثیری: امید مردانی. 3. چشمها همیشه راست نمیگویند: پری وش میرزاییان. 4. امیـدهای پژمرده: پری وش میرزاییان. 5. رویا: الهه ی ابراهیمپور. 6. باور غلط: سودابه ی مهدور7. آرزو به دل: احمد کیهانی. 8. یک ساعت بدون . . . : آرش جهاندیده. 9. زیر درخت آلبالو: آرش جهاندیده. 10. قصهای که نگفت: مریم غلامی. 11. روياي خام: سمیه ی کریمی.
از بسیاری از دوستان نیز شعر و داستان دارم اما به صورت نوشتاری نه تایپ شده که به سبب فرصت بسیار محدود و کم بود شدید وقت و پافشاری ناشر٬ خود دوستان باید زحمت این کار را بکشند. یعنی آثار خود را به صورت تایپی به من برسانند. وجدانا و مردانه و زنانه! تا می توانید آثار خود را از نظر فنی و املایی و نشانه گذاری و رعایت فاصله بین کلمات٬ ویرایش کنید تا کارها زودتر انجام گیرد.
دو یادآوری بسیار مهم: آوردن نام دوستان و شعر و داستانشان در این نوشته به این معنی نیست که حتما از ایشان و یا همین آثاری که ذکر شده است؛ اثری چاپ خواهد شد.
دیگر این که: در کشور فرهنگ پرور ما، اتفاقات عجیب و غریب و به ویژه ناگهانی و یهویی!، زیاد رخ می دهد! یک وقت دیدید فردا به هزار و یک دلیل نشد این کتاب ها چاپ شود! این را گفتم که فردا، فردی مدعی پیدا نشود و کبابم کند!!! به هر حال من نهایت کوشش خود را می کنم و از افتخاراتم این خواهد بود که به اهل ادب این استان؛ کمکی بکنم.
حتما پیش نهادهای خود را در بخش نظریات بنویسید.
مهلت نهایی ارسال آثار 25 دی ماه، بدون تمدید.
مطمئن باشید!!!
شاد هم باشید و پیروز!
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در دوشنبه 2 دی1387 و ساعت
12:22 |
