درود. امروز بزرگداشت حضرت مولاناست. چکیده و سرراست این که: آن حضرت، آدم خیلی خوب و مهربانی بود!!! و شاعر هم بود و اشعار بسیار شیرین و شیوا و پرمغز و نغزی سروده و میگویند عارف هم بوده است و اشعار عارفانهی زیاد و زیبایی سروده است و مثنوی او جهان را دگرگون کرده و غزلیّات شورانگیزش قرنهاست که اهل دل و شعر و ادب را به وجد و سرور درآورده است و اگر استکبار جهانی و صهیونیزم بینالملل بگذارند، از این پس هم درخواهد آورد!!!
برای خالی نبودن عریضه! تفألوار دیوان غزلیّات شمس را باز کردم، دو بار!؛ و این دو غزل را دیدم که برایتان مینویسم. هر چه هست مولانا فرموده است!
ای شاهد سیمینذََقن! در دِه شرابی همچو زر تا سینهها روشن شود، افزون شود نور نظر
کوری هشیاران بده! آن جام سلطانی بده تا جسم گردد همچو جان، تا شب شود همچون سحر
چون خواب را در هم زدی، در دِه شراب ایزدی زیرا نشاید در کرم، بر خلق بستن هر دو در!
ای خورده جامِ ذوالمِنَن، تشنیع بیهوده مزن زیرا که «فازَ مَن شَکَر» زیرا که «خابَ مَن کَفَر»
ای تو مقیم میکده! هم مستی و هم میزده تشنیعهای بیهده، چون میزنی ای بیگهر
ُ
و غزل دوم:
آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینهی ما بنشین، ای جان مَنَت مسکن!
سرمست شدم ای جان! وز دست شدم ای جان! ای دوست! خمارم را از لعل لبت بشکن
ای ساقی هر نادر! این مَی ز چه خُم داری؟! من بندهی ظلم تو، از بیخ و بنم برکن!
هم پردهی من میدر، هم خون دلم میخَور آخر نه تویی با من، شاباش زهی ای من!
از دوست ستم نَبود، بر مست قلم نبود جز عفو و کرم نبود، بر مست چنین مسکن
از معدن خویش ای جان! بخرام در این میدان رونق نبود زر را تا باشد در معدن
با لعل چو تو کانی، غمگین نشود جانی در گور و کفن ناید، تا باشد جان در تن
پس نگارش!
در همین روز، در نگارخانهی سورهی شهرکرد، به همّت آقای شیروانی، دوست نازنینم، از طرف حوزهی هنری شهرکرد، نشستی برپا شد و در آغاز، جناب استاد رحیمخانی با شرح غزل «مرده بُدم زنده شدم...» به شرح افکار مولانا پرداخت و سپس استاد آلگونه، دربارهی زبان عرفانی مولانا سخنرانی پرباری کردند.
دست همگی درد نکناد!

