یادی از محمّد حقوقی و مهدی آذریزدی
درود.
سالها پیش در 20 مهرماه 82 یا 83 بود که به مناسبت بزرگداشت حافظ، انجمنی در دانشگاه شهرکرد، جشنی شبانه ترتیب داده بود و از جملهی مهمانان، یکی هم زندهیاد حقوقی بود. من وقتی با رضای یزدانپناه (داستاننویس) که دانشجوی دانشگاه شهرکرد بود و به پیشنهاد او به آن نشست رفته بودیم، وارد سالن شدم، سرم از شدّت زیادی حاضران و البتّه سر و صدای شدید آنها گیج رفت در حالی که آقایی هم داشت دربارهی حافظ، دادِ سخن میداد!!! میدانم که باور نمیکنید، امّا آن شب بسیاری از دانشجویان عزیز با شلوار راحتی و زیرپوش، همین طور از خوابگاه بلند شده بودند و آمده بودند در آن نشست فرهنگی – ادبی، که فرهنگ و ادب از سر و رویش میبارید، شرکت فرموده بودند!!!
بله شک نکنید، آن جا دانشگاه شهرکرد بود و مثلاً جشنی دربارهی حافظ شیرینسخن برقرار! حالا این سر و وضع دانشجویان عزیز و این که هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد و طبیعتاً هر لباسی نیز! به کنار؛ مسأله این است (یا بود!) که دانشجویان محترم، اصلاً و ابداً برای شرکت در یک جشن فرهنگی و بزرگداشت یکی از مفاخر خود نیامده بودند؛ بلکه فقط و فقط آمده بودند برای دلقکبازی! همین و بس! در سطرهای اوّل از شدّت سر و صدا که گفتم؛ همین بود. بیش از پنجاه شصت درصد دانشجویان، متحّد و یکصدا یا وسط سخنرانی آن آقا دست میزدند یا عربده میکشیدند یا سوت میزدند و از این جور کارها!
هنوز محمّد حقوقی نیامده بود و من دعا میکردم نیاید! خودم هم هنوز ننشسته بودم و قصد داشتم برگردم که به اصرار رضا ماندم و نشستم همان ته سالن. یکدفعه حقوقی آمد و سیل هورا و کف و سوت دانشجویان بالا رفت! حتماً از سر و وضعش و کلاهش و چند نفری که همراهش بودند، تشخیص داده بودند خود آن مهمان عزیز است و میخواستند در یک حرکت کاملاً فرهنگی و دانشگاهی، مهماننوازی بکنند. انصافاً اگر من هم جای پیرمرد بودم، در چند ثانیهی اوّل احتمال یک استقبال شگفتآور را میدادم! امّا فقط برای چند ثانیه و حقوقی هم – شاید – فقط برای همان چند ثانیه این فکر را کرد (شاید هم بنا بر تجربهاش نه!) دستی تکان داد و لبخندی به اجبار یا وظیفه! دانشجویان گرامی شعار میدادند: حقوقی دوسِت داریم! و حالا پیرمرد رسیده بود وسط سالن و دیگر همه چیز را دریافته بود! فقط چند ثانیه! چند ثانیه! دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و میبلعیدم! نمیدانم چرا فکر میکردم این اتّفاقات تقصیر من است!!!
نوبت به سخنرانی حقوقی رسید. واقعاً دل ِ شیر میخواهد و تجربهای به اندازهی حقوقی که در چنین فضایی بروی پشت تریبون و برای این مخاطبان عزیز دانشگاهی سخن برانی! پیرمرد رفت و چه قدر هم زیرکانه رفت! با صدایی گرم و خسته و سرزنشآمیز با شعر نظامی آغاز کرد و دربارهی اهمّیّت سخن و سکوت و گوش دادن، ابیاتی از او خواند که کم و بیش این ابیات بودند:
جنبش اوّل که قلم برگرفت، حرف نخستین ز سخن درگرفت
پردهی خلوت چو برانداختند، جَلوت اوّل به سخن ساختند
تا سخن آوازهی دل در نداد جان، تن ِ آزاده به گِل در نداد
چون قلم آمد شدن آغاز کرد، چشم جهان را به سخن باز کرد
بی سخن، آوازه عالم نبود این همه گفتند و سخن کم نبود
در لغت عشق، سخن جان ماست ما سخنیم، این طَلَل ایوان ماست
خطّ هر اندیشه که پیوستهاند بر پر ِ مرغان سخن بستهاند
نیست در این کهنهی نوخیزتر، موی شکافی ز سخن تیزتر
اوّل ِ اندیشه، پسین شمار هم سخن است، این سخن این جا بدار...
گر چه سخن خود ننماید جمال، پیش پرستندهی مشتی خیال،
ما که نظر بر سخن افکندهایم مردهی اوییم و بدو زندهایم
با سخن - آن جا که برآرد علم - حرف، زیاد است و زبان نیز هم
گر نه سخن، رشتهی جان تافتی جان، سر این رشته، کجا یافتی؟!
ملک طبیعت به سخن خَوردهاند مُهر شریعت به سخن کردهاند
کان سخن ما و زر ِ خویش داشت هر دو به صرّاف سخن پیش داشت
کز سخن تازه و زرّ کهن، گوی چه بِه؟ گفت: سخن بِه، سخن!
پیک سخن، ره به سر ِ خویش برد کس نبَرد آن چه سخن پیش برد
سیم سخن زن، که درم، خاک اوست زر چه سگ است؟ آهوی فتراک اوست!
صدرنشینتر ز سخن نیست کس دولت این مُلک، سخن راست بس
هر چه نه دل بی خبر است از سخن شرح سخن بیشتر است از سخن
تا سخن است از سخن، آوازه باد نام نظامی به سخن تازه باد!
...
باغ سخا را چو فلک تازه کرد مرغ سخن را فلک آوازه کرد
نخل زبان را رطب ِ نوش داد دُرّ سخن را صدف ِ گوش داد
پیرمرد آن قدر محکم و استوار خواند که تقریباً تمامی دانشجویان فرهنگدوست محترم، متوجّه شدند انگار در این بیتها چیزی هست که آن محترمان را به سکوت فرامیخواند! ساکت شدم و من لذّت بردم! امّا «تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است!» زهی خیال باطل! دقایقی بعد باز پچ پچها و مسخرگیها شروع شد! امّا از حشمت سحنگویی حقوقی یا هر چیز دیگر، به آن شدّت نخست نبود تا این که کم کم، دوستان دانشجوی عزیز تشریفشان را بردند!
همیشه دوست داشتم این خاطرهی ناخوشآیند را جایی ثبت کنم که انگار شد! امّا از همان زمان، من ماندم و یک پرسش آزاردهنده: چرا این برادران و خواهران حراست که همیشه مترصّد فرصتی هستند تا جلوی اغتشاش و بینظمی را بگیرند و برای همین، همیشه به وظیفهی خطیر خود مبنی بر تذکّر دادن به دختران که: «خانم موهات را بکن تو» و «آقا و خانم! شما چه نسبتی با هم دارین؟!» عمل میکنند؛ آن شب هیچ اقدامی نکردند که نکردند؟! و بعدها هم شنیدم هیچ دانشجویی محترمی برای این اقدامات شدیداً فرهنگی خود بازخواست نشد.
یاد محمّد حقوقی گرامی!
امّا برسیم به زندهیاد مهدی آذریزدی گرامی که به تازگی درگذشت؛ بزرگمردی که تمام عمرش ساده زیست و فقط و فقط در فکر خدمات فرهنگی به فرزندان سرزمین خود بود. اگر فقط پدران میهن ما، فقط به اندازهی یک صد هزارم آذریزدی، دغدغهی تربیت فرزندانشان را داشتند، به راستی ایران، خود بهشت بود! حیف!
این یادداشت من در این جا، کمترین ادای احترام به مردی است که بهترین لحظات کودکیام را با کتابهای «قصّههای خوب برای بچّههای خوبِ» آذریزدی پشت سر گذاشته است! شاید دومین یا سومین کتابی که در دوم یا سوم دبستان خواندم، یکی از همین کتابها بود و هنوز طعم خوش آن لحظات را که داشتم شاهکاهارهای ادب و فرهنگ فارسی را میخواندم، بدون این که متوجّه باشم!، در ذهنم به خوبی حفظ کردهام. سالهاست که آن کتابها را به بچّههای فامیل عیدی و هدیه میدهم و باز هم خواهم داد!
باید به احترام این بزرگمرد، در مدارس ما زنگ مینواختند، امّا فعلاً دیگر زنگها مهمتر است!!!
من به سهم خود به احترام آن بزرگمرد، برپا میایستم و یادش را گرامی میدارم.
یادش گرامی.
