تبليغاتX
ناگهان‌های بی‌سببی

درود. راستش نمی‌دانم از کجا شروع کنم! اماّ به هر حال باید از یک جایی شروع کرد دیگر!‏
خب بیایید از این جا شروع کنیم:
نمی‌دانم کسی نمی‌خواهد این مسابقه‌ی فوتبال را که چند روز است راه افتاده و بازندگان آن، هی همین طور عصبانی و بی‌کلّه و گیج و ویج! از استادیوم می‌زنند بیرون و هی از چراغ قرمز رد می‌شوند و این پلیس بی‌چاره هم، هی آن‌ها را جریمه می‌کند؛ تمام کند؟؟؟!!! (عجب جمله‌ی روده‌درازی شد!)
بابا جان! ای رییس فدراسیون فوتبال سیاسی ِ ایران، به قول حافظ، جان من و جان شما! یک کاری بکنید این ماجرای فوتبال و رد شدن از چراغ قرمز، تمام شود! باباجان! صدای راه‌نمایی و رانندگی و رییس – رؤسای محترم آن هم درآمده! آخر چه قدر جریمه کنند؟!
شعر سپید:
هر چه من جریمه می‌کنم
باز این بازندگان بی‌ظرفیّت فوتبال
می‌آیند و می‌آیند و می‌آیند
و هی از چراغ قرمز رد می شوند!
دست‌هایمان از کار افتاد
جوهرهای خودکارهایمان ته کشید
ای داد!
ای بی‌داد!
... .
خب این از این!

امّا برویم سراغ «خس و خاشاک‌ها»!!!
نمی‌دانم چرا در این هوای بهاری، مقدار اندکی! خس و خاشاک بی‌‌مقدار وابسته به چهارگوشه‌ی دنیای آدمای بد و چیز! (گفته‌اند: اسمش را نیار!) هی می‌آیند در این هوای پاک، می‌روند توی چشم مردم ِ همیشه در صحنه و ایجاد ناراحتی‌های چشمی و چیزی می‌کنند؟!!! بابا جان! بروید توی خیابان ببینید مردم ما چه قدر با هم دوست هستند و در سایه‌ی فرمان‌روایی ِ قانون و قانون‌مداری، دارند گل می‌گویند و گل می‌شنوند!!! آخر مگر می‌شود در سرزمین گل و بلبل، غیر از این هم کاری کرد؟! مردم ِ گل و سنبل که داریم، بلبل خوش‌گوی ِ خوش‌خویِ ِ هزاردستان ِ خوش‌لهجه‌ی خوش‌آواز ِ خوش‌چهره را هم که داریم! پس – دور از جان و محضر شما – مرگ می‌خواهیم، برویم قندهار دیگه! (هم قندهار بود دیگه؟!)
خب این هم از این!
دیگر چه می‌ماند؟! ... .

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 11:21 |