درود بر دوستان. داستان «تاريكي» را از مجموعه داستان «شهر من گم شده است»، كه به تازگي چاپ كردهام، برایتان نوشتهام. در صورت تمايل، براي آشنايي بيشتر با اين مجموعه داستان و دو مجموعه شعر ديگر، ميتوانيد به مطالب پايينتر مراجعه كنيد.
شاد و بهروز باشيد.
... تاريكى...
خشكهسرما بىداد مىكرد. همه سر در گمِ انتظار بودند و نگران. تيرِ دعا از هر گوشه، روان بود و چشمها خشك از اميد.
چهل روزِ اوّل گذشت و برقى از چشمى ندرخشيد. همه پا به پا، پشت به پشت، دست به دست، كمانى ساختند به پهناى فلك. تير در چلّهاش راندند. نشانه رفتند. شايد فرجى ... گشايشى ... امّا نه. يكى گفت: «اين چلّه هم، هيچ پِشگلى به قاچ ننداخت.»٭ همه كمان را نگاه كردند.
چهل روز دوّم هم گذشت. اين بار، هر كس كمانى پرداخت، به حدّ طاقت خويش، خميدهقامت و پير. تير در چشم چلّه فروكرد و قِرِچ، قِرِچ، قِرِچ ... «خروش از خمِ چرخ چاچى بخاست» و ديدگان هم با تير رفت. گويى جانها نيز چون رشتهاى باريك از چشمها بيرون كشيده مىشد. نه، راهى به دِهى نبردند اين بار هم. يكى گفت: «اين چلّه هم، گُلى به سرِ ما نزد.» همه كمانها را نگاه كردند.
اميد هم انگار با تير رفته بود: «هنر خوار شد، جادويى ارجمند.» لبها ورد مىخواند، برخى هم دعا. چشمها سفيد بود، امّا چشم آسمان خشك و بىحيا. روزى، اميدى بود كه صبح، چشم را به سپيدىاش نوازش دهند، امّا «نهان راستى، آشكارا گزند.» اميد هم با دلها خاك شد. ولى تا كى؟ چه قدر؟ ... سرانجام بايد روزى و يا شبى ... مگر نه پايان شبِ سيه ...
و سيب زمين، مثل پيلىِ مادربزرگ چرخيد و چرخيد. ريسيد و ريسيد. يك شب، وقتى پدر مىخواست، ستارهى دختر را نشانش دهد، هيچ ستارهاى نبود. انگشت پدر خشك شد و خالىِ آسمان را نگاه كرد.
صبح، همه جا پر از كبوترهاى سفيد بود. يكى فرياد زد: «... سپيد است.»
* پینوشت: پِشگل به قاچ (= قاش) انداختن: كنايه از سود و نفع رساندن، يا هنر نشان دادن.
چهل روزِ اوّل گذشت و برقى از چشمى ندرخشيد. همه پا به پا، پشت به پشت، دست به دست، كمانى ساختند به پهناى فلك. تير در چلّهاش راندند. نشانه رفتند. شايد فرجى ... گشايشى ... امّا نه. يكى گفت: «اين چلّه هم، هيچ پِشگلى به قاچ ننداخت.»٭ همه كمان را نگاه كردند.
چهل روز دوّم هم گذشت. اين بار، هر كس كمانى پرداخت، به حدّ طاقت خويش، خميدهقامت و پير. تير در چشم چلّه فروكرد و قِرِچ، قِرِچ، قِرِچ ... «خروش از خمِ چرخ چاچى بخاست» و ديدگان هم با تير رفت. گويى جانها نيز چون رشتهاى باريك از چشمها بيرون كشيده مىشد. نه، راهى به دِهى نبردند اين بار هم. يكى گفت: «اين چلّه هم، گُلى به سرِ ما نزد.» همه كمانها را نگاه كردند.
اميد هم انگار با تير رفته بود: «هنر خوار شد، جادويى ارجمند.» لبها ورد مىخواند، برخى هم دعا. چشمها سفيد بود، امّا چشم آسمان خشك و بىحيا. روزى، اميدى بود كه صبح، چشم را به سپيدىاش نوازش دهند، امّا «نهان راستى، آشكارا گزند.» اميد هم با دلها خاك شد. ولى تا كى؟ چه قدر؟ ... سرانجام بايد روزى و يا شبى ... مگر نه پايان شبِ سيه ...
و سيب زمين، مثل پيلىِ مادربزرگ چرخيد و چرخيد. ريسيد و ريسيد. يك شب، وقتى پدر مىخواست، ستارهى دختر را نشانش دهد، هيچ ستارهاى نبود. انگشت پدر خشك شد و خالىِ آسمان را نگاه كرد.
صبح، همه جا پر از كبوترهاى سفيد بود. يكى فرياد زد: «... سپيد است.»
* پینوشت: پِشگل به قاچ (= قاش) انداختن: كنايه از سود و نفع رساندن، يا هنر نشان دادن.
غلامرضای صفّار
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در جمعه 3 اسفند1386 و ساعت
1:12 |

