تبليغاتX
ناگهان های بی سببی
پنجره ای به سوی بی انتهای ادبیات به ویژه داستان و شعر

 

درود.

درودي پس از سكوتي چهار ماهه!!!

امّا مگر چاره اي هم بود؟!

(البتّه برخي پس از اين خواهند گفت: آشكار است كه چاره اي بود!)

اصلا شايد به تر بود كه نوشته ام را با نيايشي مدرن بياغازم!:

«خدايا مادربرد هيچ رايانه كاري را مسوزان!!!

خداوندا اگر مادربرد كسي را سوزاندي، سر و كار او را با شركت هاي بي پايه و بي وجدان پشتيبان - آن هم از نوع تهراني اش - مينداز!!!

خدايا ... .»

     بله دوستان، اواخر تعطيلات نوروزي امسال بود که مادربرد نگارنده ي اين خطوط، سوخت!!! 18/01/87 به مانجيگري شركت فروشنده، آن را به تهران فرستادم و نزديك چهارماه ناقابل طول كشيد تا پس از بيش از بيست- سي بار تلفن و تلفن كشي و جنگ و ناسزا (باور بفرماييد وادار شديم!) و پس از واريزي مبلغي اضافه به عنوان پول زور! روي مادربرد را بوسيديم و جمالش چهره آراي وجودمان گشت! (اين كه يكي- دو تا فعل آخري جمع شد، براي اين است كه فروشنده ي رايانه هم در اين باره، ياري فراواني رساند و اصلا اگر او نبود، مادربرد نمي آمد كه نمي آمد!)

(ال.... فا .....تحه!)

امّا آن برخي كه در بالا گفتم پس از اين خواهند گفت: البتّه كه چاره اي بود؛ اين جاست كه مي گويند: «ديديد گفتيم چاره اي بود! خب چرا نمي رفتي از جايي ديگر (مثلا كافي نت) يا محل كاري يا خانه ي دوست و آشنايي، وبلاگت را به روز كني و بر ما درود بفرستي و چهار ماه، ما را معطل نكني؟!»

در پاسخ، مي گويم كه: شايد حق با شما باشد اما من اين كارها را بلد نيستم و هزار گرفتاري از گونه ي درس و پژوهش و كار و زندگي هم نمي گذاشت و نمي گذارد در جايي غير از خانه، به اين كارها بپردازم (به اضافه ي ناشيگري!).

به هر حال من آمده ام... .

برويم سرِ اصل مطلب:

راستش اين است كه از همان روزي كه اين وبلاگ را راه انداختم، يكي از هدف هايم اين بود كه: آثار شاگردان و دوستان و سروران نازنيني را كه در نشست ها و كلاس هاي شعر و داستانِ «خانه ي هنرمندان شهركرد»، گرد هم مي آيند؛ در معرض خوانش و داوري اهل ادب قرار دهم و از اين راه؛ هم وبلاگ خود را پربارتر سازم و هم فرصتي براي اين دوستان كه به هر علّت توان حضور در اينترنت را ندارند؛ فراهم كنم و هم شايد (روي «شايد» تاكيد دارم!) زمينه ساز انگيزه اي بيش تر براي جوان ترهاي عرصه ي شعر و داستان باشم.

اما تاريخچه اي! اندك از اين نشست ها و كلاس ها:

سال 1378 بود كه تعدادي از شاعران جوان تصميم گرفتند نشست شعري جداگانه اي در شهركرد راه بيندازند و از روي لطف، از من خواستند كه گرداننده ي اين نشست باشم. به پيش نهاد خودم و تصويب دوستان، نام انجمن را «شاملو» نهاديم (و شاملو هنوز زنده بود!) و قرار شد نشست ها سه شنبه ها در خانه ي سوره ي شهركرد برگزار شود و شد و در حد خود، استقبال جوانان هم بد نبود.

نشست هاي انجمن شاملو ادامه داشت تا اين كه حوزه ي هنري پس از چند سال تعطيلي، دوباره آغاز به كار كرد و طبيعتا خانه ي سوره تعطيل شد و انجمن ما هم پس از دو سال فعاليت از كار بازماند. البتّه قرار نبود چنين باشد و قرار اين بود كه از آن پس در حوزه ي هنري به كار ادامه دهيم؛ امّا ناسازگاري مديريّت آن زمان حوزه و به طور كلّي نداشتن ديدگاه فرهنگي – ادبي - هنري ايشان باعث شد كه نه تنها ما، كه هيچ كس با حوزه ي هنري آن زمان، هم كاري نكند و سرانجام همين مسائل باعث شد كه مديريت حوزه ي هنري تغيير كند و فضا براي فعاليّت هاي ادبي - هنري مساعدتر گردد.

از سال 82 مديريت واحد ادبيات حوزه به من واگذار شد و در كنار اين مسئوليّت، گرداندن و برگزاري نشست هاي شعر و داستان را نيز به عهده گرفتم و دوستان اهل ذوق و انديشه، بار ديگر و در محفلي ديگر گرد هم آمدند.

از آن زمان، پياپي، سه شنبه ها نشست هاي شعر و پنج شنبه ها نشست هاي داستان را برگزار مي كنيم و خوش بختانه استقبال اهل ادب و به ويژه جوانان چشم گير بوده و بي هيچ مبالغه اي، در همين چند هفته ي اخير خود مرا هم بسيار شگفت زده كرده است!

   گفتني درباره ي اين نشست ها بسيار است و قطعا نقد و انتفاداتي - چه مثبت، چه منفي - نيز هست (كه به منصفانه هايش گوش مي دهم و به كار شان مي بندم.)؛ اما به همين ها بسنده مي كنم و به آگاهي مي رسانم كه از اين پس بخش عمده اي از نوشته هاي وبلاگ من به آثار عرضه شده در نشست ها و كلاس هاي شعر ئ داستان خانه ي هنرمندان اختصاص دارد، چه آثاري كه پيش ترها خوانده شده و چه آثاري كه به تازگي عرضه مي شود و اميدوارم بتوانم با عكس و تفصيلات بيش تر اين مهم را برآورده سازم.

        دريغم مي آيد اين يادداشت را به پايان ببرم بدون اين كه به دو نشست پرشور ديگر خانه ي هنرمندان شهركرد، اشاره نكنم: نشست هاي حافظ خواني و شاه نامه خواني. درست24/01/1383 بود كه نخستين نشست شاه نامه خواني به همت دوست داران شاه نامه برگزار شد. نكته ي جالب اين جاست كه در راه اندازي اين نشست، من هيچ نقشي نداشتم و خود دوست داران - كه بيش تر بچّه هاي اهل نمايش بودند - پيش نهاد برگزاري اين نشست را دادند و از من خواستند كه تدريس و شرح و گزارش شاه نامه را به عهده بگيرم و براي كسي مانند من كه شاه نامه را ديوانه وار دوست دارد، چه پيش نهادي از اين به تر؟!

اكنون بيش از چهار شال است كه اين نشست ها به طور مرتّب و هفتگي برگزار مي شود. از آغاز شاه نامه آغاز كرده ايم و هم اكنون داريم داستان سياوش را به پايان مي بريم.

حدود نيمه هاي سال 84 بود كه به پيش نهاد دوستان، تصميم گرفتم نشست هاي حافظ خواني را نيز برپا كنم كه خوش بختانه اين پيش نهاد نيز با اشتياق رو به رو شد و انگيزه ي بالاي دوست داران باعث شد با شور و شوق، نشست ها را پي بگيرم و اين هفته غزل صد و سي و سوم ديوان حافظ را مي خوانيم؛ يعني هم اكنون 133 هفته است كه نشست هاي حافظ خواني در شهركرد برپاست. هر هفته و هر نشست يك غزل!

دبيران بازنشسته، دانش جويان رشته هاي گوناگون، دانش آموزان و نهايتا بسياري از مردم عادي كوچه و بازار، از حاضران و علاقه مندان پر و پا قرص نشست هاي هفتگي حافظ خواني و شاه نامه خواني هستند.

 

سايه ي همه ي دوست داران پابرجا و مهرشان افزون باد!

 

چكيده ي كلاس ها و نشست هاي خانه ي هنرمندان شهركرد به گونه ي زير است:

1.   سه شنبه ها: شعرخواني و نقد شعر. 5 تا 7 عصر.

2.   چهارشنبه ها: حافظ خواني و شاه نامه خواني. 5 تا 30/7 عصر.

3.   پنج شنبه ها: داستان خواني و نقد داستان. 5 تا 7 عصر.

 (از دو هفته ي پيش نيز براي نوجوانان از ساعت 4 تا 5 عصر پنج شنبه ها كلاس داستان نويسي برقرار ساخته ام.)

به زودي نشست هاي سعدي خواني و مولوي خواني نيز با حضور استادان: عباس قنبري و احمد رحيم خاني برپا خواهد شد.

نشاني خانه ي هنرمندان: شهركرد، بالاتر از چهارراه فردوسي، بين چهارراه مولوي و برق. تلفن:2224061

چه مقدمه ي پرمايه و درازي شد! به هر حال بايد عقده ي چهار ماه ننوشتن اينترنتي را در مي آوردم ديگر!!!

اما شعرهاي برگزيده ي اين هفته ي نشست خانه ي هنرمندان را بخوانيد و حتما نقد كنيد اگر چه كوتاه:

 

از دم دماي صبح ...

 

اي خوب!

دستت گيسوان سرخ خورشيدهاست

يال سرخ اسب هاست

نيلوفري ست كه خواب نمي داند.

آن را به من بده

از دم دماي صبح

تا انتهايي كه بارش سپيدهاست.

دستت خنياگري ست

كه آوازش تا ميان سپيده دم

«درخت سيه گيسو» را نقاشي مي كند

ديگرگونه دستت را به من بده

پيش از آني كه بگريم!

 

بتول فاضلي

2/4/87

 

  ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

                            ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

 

پري كوچك

 

ديري ست شوق پـرزدني نيست در سرم

من يك پري كـــوچكـــم، امّــا نمي پـــرم

غمگينم آن قدر كه فـــروغم به شعر خواند

غمگيـن ترم از ايـن كه: نكردنـد بـــاورم!

حس مي كنم كه جز قفسي سرد و تيره نيست،

پيراهني كــه تنگ گــرفته است در بــرم

تــو بي قراري از لب ايـن رود بگــذري

من نــا گـزيـرم از دل ايـن رود بگــذرم

بي مقـصدي به راهم و؛ بي قايـقي به آب

دريـا! بــايـســت ني  لـبـكـم را بيـــاورم

 

پريسا جعفري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:54  توسط غلام رضا صفار  | 

نوروزي‌هاي خيّام

 

با آرزوي برآورده شدن آرزوهايتان در سال نو؛‌ اين

سه خردمندانه‌ي حكيم همه‌ي دوران «خيّام

نيشابوري» را كه از خَرمنِ خردمندش برگزيده‌ام،

ارمغان آورده‌ام؛ اميدوارم پذيرا باشيد

و باشد كه بنيوشيم!

نوروز، خجسته و همگان دور از هر چه گُجسته!

 

بر چهره‌ي گل، نسيم نوروز خوش است

در صحن چمن، روي دل‌افروز خوش است

از دي که گذشت، هر چه گويي خوش نيست!

خوش باش و ز دي مگو، که امروز خوش است!

 

چون ابر، به نوروز، رخِ لاله بشُست،

برخيز و به جام باده کن عزمْ درست

كاين سبزه - که امروز تماشاگه ماست -،

فردا همه از خاک تو برخواهد رُست

 

چون لاله به نوروز، قدح‌ گير به دست

با لاله‌رخي - اگر تو را فرصت هست - ،

مَی نوش به خرّمی؛ که اين چرخ کهن،

ناگاه تو را چو خاک، گردانَد پست


+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 1:8  توسط غلام رضا صفار  | 

‏(درود بر دوستان. داستان «تاريكي» را از مجموعه داستان «شهر من گم شده است»،‌ كه به تازگي چاپ كرده ام،‌ آورده ام. در صورت تمايل،‌ براي آشنايي بيش‌‌تر با اين مجموعه داستان و دو مجموعه شعر ديگر، مي‌توانيد به مطالب پايين‌تر مراجعه كنيد. شاد و به‌روز باشيد.)‏

 

٭٭٭٭٭٭٭٭

 

... تاريكى‏‏...‏

 غلام‏رضا صفّار

 

 خشكه‏سرما بى‏داد مى‏كرد. همه سر در گمِ انتظار بودند و نگران. تيرِ دعا از هر گوشه، روان بود و چشم‏ها خشك از اميد‏.

 چهل روزِ اوّل گذشت و برقى از چشمى ندرخشيد. همه پا به پا، پشت به پشت، دست به دست، كمانى ساختند به پهناى فلك. تير در چلّه‏اش راندند. نشانه رفتند. شايد فرجى ... گشايشى ... امّا نه. يكى گفت: «اين چلّه هم، هيچ پِشگلى به قاچ ننداخت.»٭ همه كمان را نگاه كردند.‏

 چهل روز دوّم هم گذشت. اين بار، هر كس كمانى پرداخت، به حدّ  طاقت خويش، خميده‏قامت و پير. تير در چشم چلّه فروكرد و قِرِچ، قِرِچ، قِرِچ ... «خروش از خمِ چرخ چاچى بخاست» و ديدگان هم با تير رفت. گويى جان‏ها نيز چون رشته‏اى باريك از چشم‏ها بيرون كشيده مى‏شد. نه، راهى به دِهى نبردند اين بار هم. يكى گفت: «اين چلّه هم، گُلى به سرِ ما نزد.» همه كمان‏ها را نگاه كردند. ‏

 اميد هم انگار با تير رفته بود: «هنر خوار شد، جادويى ارجمند.» لب‏ها ورد مى‏خواند، برخى هم دعا. چشم‏ها سفيد بود، امّا چشم آسمان خشك و بى‏حيا. روزى، اميدى بود كه صبح، چشم را به سپيدى‏اش نوازش دهند، امّا «نهان راستى، آشكارا گزند.» اميد هم با دل‏ها خاك شد. ولى تا كى؟ چه قدر؟ ... سرانجام بايد روزى و يا شبى ... مگر نه پايان شبِ سيه‏ ...

 و سيب زمين، مثل پيلىِ مادربزرگ چرخيد و چرخيد. ريسيد و ريسيد. يك شب، وقتى پدر مى‏خواست، ستاره‏ى دختر را نشانش دهد، هيچ‏ ستاره‏اى نبود. انگشت پدر خشك شد و خالىِ آسمان را نگاه كرد.

 صبح، همه جا پر از كبوترهاى سفيد بود. يكى فرياد زد: «... سپيد است.»

 ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

٭ پِشگل به قاچ (= قاش) انداختن: كنايه از سود و نفع رساندن، يا هنر نشان دادن.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:12  توسط غلام رضا صفار  | 

درود بر همه‌ي دوست‌داران شعر و داستان.
راستش را بگويم در اين مدت كم كه سه كتاب تازه‌چاپ شده‌ام (شهر من گم شده است - از هزار رنگ شعر - ناگهان‌هاي بي‌سببي) را در دنياي مجازي؛‌ اما كاملا حقيقيِ اينترنت، به علاقه‌مندان معرفي كرده‌ام؛‌ هرگز فكر نمي‌كردم كه اين همه مورد لطف دوستانِ اغلب ناشناس قرار بگيرم و بسيار قوت قلب پيدا كردم؛‌ خصوصا كه در كمال ناباوري چندين سفارش خريد دريافت كردم ؛‌ در حالي كه بارها دوستان در گوشم خوانده بودند كه:‌ اين كار در اينترنت جواب نمي‌دهد! اما نمي‌دانم چرا داد!!!! اميدوارم براي همه همين طور باشد.
اين يادداشت را فقط براي سپاس‌گزاري نوشته‌ام و بس. هميشه كه نبايد شعر و داستان و مقاله نوشت! اين طور نيست؟؟؟! شاد و آزاد باشيد.

(براي آشنايي با سه كتاب يادشده؛‌ به مطالب پايين‌تر مراجعه كنيد. اميدوارم بپسنديد.)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:34  توسط غلام رضا صفار  | 

به نام خداوند جان و خرد

مصائب صائب از اصفهان تا هندوستان

(غلام‏رضا صفّار)

 در بررسى ادبيّات دوره‏ى صفويّه، يكى از بارزترين مضامين و مفاهيم شعرى، توجّه فراوان شعرا به سرزمين هندوستان است. به طور سنّتى، هميشه شنيده و خوانده‏ايم كه مهم‏ترين علّت توجّه و به ويژه مهاجرت شاعران عهد صفوى به ديار هندوستان، بى‏توجّهى پادشاهان، وزيران، اميران و به طور كلّى حاكمان درشت و ريز صفوى به شعر و شاعرى و شاعران بوده است. براى نمونه، استاد ارجمند شادروان دكتر ذبيح‏الّله صفا، در كتاب گران‏ارج خود «تاريخ ادبيّات در ايران»، هند را «تفرّج‏گاه اهل ذوق و ادب ايران» خوانده و سپس به واشكافى علل اين مطلب پرداخته‏اند. ايشان، حاكمان صفوى را خلاف پادشاهان هند كه به همّت آنان، هندوستان «سرزمين روايىِ سخن پارسى و فرهنگ ايرانى شده بود»، «شمشيرزنانِ تركمان و رداپوشان تازى‏گوى يا تازى‏خوى» مى‏دانند كه سرزمينِ زير سلطه‏شان، يعنى ايران، نه مانند هند، «نعمت وافر» داشت و نه خودشان پادشاهانى «نعمت‏بخش و گشاده‏دست» بودند و به طور كلّى توجّه به شعر و شاعرى در دوره‏ى صفوى را «جَسته و گريخته» مى‏خوانند. جناب استاد، سپس از قول شاعران مختلف، ايران را «كشور بى‏رواج» مى‏خوانند كه از «بى‏جوهرى»، «وسع گنجايىِ» شاعرانى را كه از «شرف، پنجه‏ى خورشيد و دست مشترى» هستند، ندارد. شاعرانى كه معتقد بودند: «نيست در ايران‏زمين، سامان تحصيل كمال» و آنان با اين كه طبعى گيتى‏فروز دارند، در ايران مانند چراغى در روز هستند و به يك نان نيز نمى‏ارزند و در هر كوى و انجمنى حقيرند و كسى به آنان رغبتى ندارد و بايد از اين ديار خراب كه «تمام، خس و خارِ بى‏كسى» است، چنان بروند كه ماهى از خشكى به سوى آب مى‏رود......................

(براي خواندن همه‌ي مقاله، لطفا بر روي «ادامه‌ي مطلب» كليك كنيد.)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:8  توسط غلام رضا صفار  | 

تصاوير زير، طرح جلد دو مجموع شعر و يك مجموعه داستان است كه به تازگي از نويسندگان و شاعران استان چهارمحال و بختياري؛ در شهركرد چاپ و منتشر شده است. در زير هر تصوير، به طور مفصل، درباره‌ي مطالب هر كتاب؛ توضيحاتي آمده است كه شما را كاملا با محتواي آن آشنا مي‌سازد. از جمله: پيش‌گفتار كتاب به اضافه‌ي نام شاعران و نويسندگان و نام شعرها و داستان‌ها مهم‌تراز هر همه: چند سطر نخست هر شعر‌ و داستان ، كه شما را با حال و هواي اشعار و داستان‌ها آشنا مي‌كند. با كليك كردن بر روي «ادامه‌‌ي مطلب» مي توانيد اين مطالب را بخوانيد.

دوست‌داران فقط با واريز كردن مبلغ كتاب؛ به حساب0009701508103 بانك تجارت؛ به نام غلام‌رضا صفار؛ و اعلام نشاني پستي خود در همين وبلاگ،‌  بسيار سريع كتاب‌هاي مورد نظر خود را دريافت خواهند كرد.  مي توانيد  هم؛ اول كتاب‌ها  را بخوانيد و  سپس اگر پسنديد مبلغ يادشده را  واريز كنيد!

قيمت كتاب‌ها:

1. شهر من گم شده است (مجموعه داستان): 1600 تومان.

2. ناگهان‌هاي بي‌سببي (مجموعه شعر سپيد) 1000 تومان.

3. از هزار رنگ شعر (مجموعه غزل‌هاي نئوكلاسيك) 1100 تومان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:7  توسط غلام رضا صفار  | 

ناگهان هاي بي سببي



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:51  توسط غلام رضا صفار  | 

شهر من گم شده است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:48  توسط غلام رضا صفار  | 

از هزار رنگ شعر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:42  توسط غلام رضا صفار  | 

بوي پاييز مي‌دهند

اين بادهاي شهريوري

كه از سمت چشم‌هاي عميق تو مي‌وزند.

چه آفتاب بي‌حالي

اين روزها

سر مي‌خورد از انحناي آسمان.

مادرم راست مي گفت،

پاييز

امسال خيلي جلو انداخته.

بايد كاري كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:53  توسط غلام رضا صفار  |