درود. بیستم مهرماه روز بزرگداشت حافظ است و همیشه برایم این پرسش بوده که آیا میشود روزی هم باشد که روز حافظ و فردوسی و نظامی و مولانا و سعدی و صائب و بیدل و خیّام و نیما و اخوان و سپهری و شاملو و فروغ نباشد؟! آیا میشود انسان، روزی را هم بدون ادبیّات پشت سر بگذارد؟! ظواهر کار نشان میدهد که برای ملیونها ملیون ایرانی این طور است! و شاید جاهای دیگر!
اگر بزرگان کشور و دست کم مسئولان فرهنگی ما اندکی ذوق ذاشته باشند، باید در روزهایی که به نام این بزرگان است، باید با چرخبال تمام شهرهای بزرگ و مراکز استانها را گُلباران کنند و باور کنید این خواسته، آن چنان هم رویایی و دور از دسترس نیست! امّا... .
به هر روی، یاد این روز را با غزلی از خواجهی شیراز، به سهم خودم گرامی میدارم. شاید بدانید که در شهرکرد انجمن حافظ خوانی برپاست و نزدیک چهار سال است که به صورت هفتگی، چهارشنبهها، حافظ میخوانیم و «دِماغ را تر میکنیم!» به علاوهی شاهنامهخوانی. این هفته، غزل 185 دیوان حافظ را میخوانیم؛ یعنی دست کم 185 هفته است که حافظ میخوانیم. غزلی را که انتخاب کردهام، شاید فال شما هم باشد. بخوانید!
ز در درآ و شبستان ما منوّر کن هوای مجلس روحانیان معطّر کن اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز پیالهای بدهش گو دِماغ را تر کن! به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جان بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن ستارهی شب هجران نمیفشاند نور به بام قصر برآ و چراغِ مَه برکن بگو به خازَن جنّت که خاک این مجلس، به تحفه بر سوی فردوس و عود مِجمر کن از این مُزوّجه و خرقه، نیک در تنگم به یک کرشمهی صوفیوشم قلندر کن چو شاهدان چمن، زیردست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن فضول نفس، حکایت بسی کند ساقی! تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن! حجاب دیدهی ادراک شد شعاع جمال بیا و خرگه خورشید را منوّر کن طمع به قند وصال تو حد ما نبُوَد حوالتم به لب ِ لعل همچو شکّر کن لب پیاله ببوس، آن گهی به مستان ده بدین دقیقه دِماغ معاشران تر کن پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن!!!
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت
5:13 |
به شما دوستان سفارش اکیدمیکنم دربارهی چند و چون این جشن بیهمتا و زیبا و شکوهمند ایرانیان، این نوشتهی پربار را در ویکی پدیا / مهرگان بخوانید. چه چیزها که نمیدانیم ما!!!
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در پنجشنبه 16 مهر1388 و ساعت
13:12 |
درود. امروز بزرگداشت حضرت مولاناست. چکیده و سرراست این که: آن حضرت، آدم خیلی خوب و مهربانی بود!!! و شاعر هم بود و اشعار بسیار شیرین و شیوا و پرمغز و نغزی سروده و میگویند عارف هم بوده است و اشعار عارفانهی زیاد و زیبایی سروده است و مثنوی او جهان را دگرگون کرده و غزلیّات شورانگیزش قرنهاست که اهل دل و شعر و ادب را به وجد و سرور درآورده است و اگر استکبار جهانی و صهیونیزم بینالملل بگذارند، از این پس هم درخواهد آورد!!! برای خالی نبودن عریضه! تفألوار دیوان غزلیّات شمس را باز کردم، دو بار!؛ و این دو غزل را دیدم که برایتان مینویسم. هر چه هست مولانا فرموده است! ای شاهد سیمینذََقن! در دِه شرابی همچو زر تا سینهها روشن شود، افزون شود نور نظر کوری هشیاران بده! آن جام سلطانی بده تا جسم گردد همچو جان، تا شب شود همچون سحر چون خواب را در هم زدی، در دِه شراب ایزدی زیرا نشاید در کرم، بر خلق بستن هر دو در! ای خورده جامِ ذوالمِنَن، تشنیع بیهوده مزن زیرا که «فازَ مَن شَکَر» زیرا که «خابَ مَن کَفَر» ای تو مقیم میکده! هم مستی و هم میزده تشنیعهای بیهده، چون میزنی ای بیگهر ُ و غزل دوم:
آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینهی ما بنشین، ای جان مَنَت مسکن! سرمست شدم ای جان! وز دست شدم ای جان! ای دوست! خمارم را از لعل لبت بشکن ای ساقی هر نادر! این مَی ز چه خُم داری؟! من بندهی ظلم تو، از بیخ و بنم برکن! هم پردهی من میدر، هم خون دلم میخَور آخر نه تویی با من، شاباش زهی ای من! از دوست ستم نَبود، بر مست قلم نبود جز عفو و کرم نبود، بر مست چنین مسکن از معدن خویش ای جان! بخرام در این میدان رونق نبود زر را تا باشد در معدن با لعل چو تو کانی، غمگین نشود جانی در گور و کفن ناید، تا باشد جان در تن
پس نگارش!
در همین روز، در نگارخانهی سورهی شهرکرد، به همّت آقای شیروانی، دوست نازنینم، از طرف حوزهی هنری شهرکرد، نشستی برپا شد و در آغاز، جناب استاد رحیمخانی با شرح غزل «مرده بُدم زنده شدم...» به شرح افکار مولانا پرداخت و سپس استاد آلگونه، دربارهی زبان عرفانی مولانا سخنرانی پرباری کردند.
دست همگی درد نکناد!
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در چهارشنبه 8 مهر1388 و ساعت
15:17 |
درود. در چند روز گذشته، صحن مجلس ایران به اصطلاح اهل سیاست و روزنامهنگاران، کانون توجّه همگان بود و همه در پی آن بودند که سرانجام ِ کار چه خواهد شد و چند نفر رأی اعتماد نمیگیرند؟! بسیاری هم در پی چیزهای دیگری بودهاند قطعاً که من از آنها بیخبرم! هزار و یک بحث هم میشد و میشود دربارهی این کابینه کرد که یکی از آنها شاید بحث مشروعیّت و این حرفها باشد که صد البتّه به من اصلاً هیچ ربطی ندارد! هر کس نیز بنا به دیدگاه و اندیشهاش میتواند به مباحث حاشیهای و مرکزی و کناری و وسطی این روزهای مجلس نگاه کند و تفسیری ارائه دهد و نظری و انتقادی و چه و چه. یکی از رخدادهای حاشیهای که انگار به مذاق خیلیها، از خود مجلسیان گرفته تا خبرنگاران رسانههای دیداری و شنیداری و نوشتاری و ...، خوش آمد، شعر و شعرخوانی در طیّ سخنان موافقان و مخالفان وزرای پیشنهادی و به ویژه در پایان سخنان ایشان و ظاهراً برای حسن ختام و تأثیرگذای بیشتر بود! قضیّه انگار معمولی بوده، امّا کم کم شوخیها جدّی گرفته میشود و هر کس میکوشیده تا به شعری متوسّل شود و سخن را رنگینتر عرضه کند و آن قدر قصیّه کش پیدا میکند و عادّی میشود که «ترابی» نمایندهی اصلاحطلب شهرستان خودمان، شهرکرد، برای هنجارگریزی و آشناییزدایی! میگوید من شعر نمیخوانم و رییس مجلس هم از ایشان سپاسگزاری ویژه میکند!!! خلاصه رییس مجلس که در برابر شعرخوانی یکی از سخنرانان، در دفاع از باباطاهر عریان گفته بود که شعر باباطاهر را خراب کردید! نهایتاً قول میدهد که کشکولی از شعرهای خواندهشده در مجلس در طیّ این چند روز، تهیّه و چاپ شود!!! خب تا این جا فقط پیشگفتاری آوردم که شاید کم و بیش آن را شنیده بودید و به احتمال بسیار از خود گفتار طولانیتر خواهد شد! (در پایان این نوشتار مشخّص خواهد شد!) به هر حال فقط یک چیز به ذهنم رسید و ای کاش کسی پیدا میشد و آن را به گوش نمایندگان محترم و محترمهی مجلس و هیئت وزیران میرساند؛ چرا که وبلاگ من ِ شهرستانی ِ پشت کوهنشین را که بزرگان ِ پایتختنشین نمیخوانند! من از این خیل شعرخوان و شعردوست ِ مجلس و هیئت وزیران، خواهشی دارم: حالا که ارزش و اهمّیِت شعر را درک کردهاید و میبینید که یک بیت یا یک مصراع، چه قدر میتواند در تأثیر سخن شما نقش داشته باشد؛ خدایی، مردانه و شرافتمندانه بیایید و بیشتر به شعر و ادب بها بدهید و فقط از آن استفادهی ابزاری نکنید و تمام! گفتم: «بیشتر بها بدهید»، ولی انصافاً باید می گفتم: «اندکی بها بدهید»؛ چرا که شوربختانه بسیاری از این فرهیختگان به این «حرفها» از بیخ و بن، بها نمیدهند که زیادتر و بیشترش کنند! و این کارها و چیزها را کار آدمهای شکمسیر و بیکار و احیاناً بیعار میدانند! در دولت نهم، شنیدیم و دیدیم که بودجهی فرهنگی کشور کمتر شد! امیدوارم که این مجلس و دولت، که خوشبختانه روی به شعر و ادب آوردهاند، بودجهی شعر و ادب و و به طور کلّی بودجهی فرهنگ کشور را بیشتر و بیشتر کنند و توجّه به این امور را بیهوده ندانند و بدتر: آن را ترویج اندیشههای بد و آنچنانی و غیره تلقّی نفرمایند! حتماً این روزها، به ویژه پس از اعترافاتِ (؟) سعید حجّاریان، زمزمههایی برای محدود یا حذف کردن رشتهها و درسهایی از علوم انسانی که به حال جامعهی، زیانبخش به نظر میرسند، شنیدهاید!!! راستش نکتهای پیوسته من را آزار میدهد: در کشوری به نام ایران، با آن سابقهی درخشان شعر و ادب و فرهنگ (نه این را نمیگویم!)، در کشوری به نام ایران، که بنیانگذار انقلابش، که آن همه مورد احترام و تکریم است و پیروانش در ادّعای پیروی از وی و تأسّی به گفتار و کردارش، میکوشند گوی سبقت را از هم بربایند، دیوان شعر دارد؛ در کشوری به نام ایران که رهبر فعلیاش، اهل شعر و ادب و شاعری است و تخلّصش «امین» است و سالانه یکی – دو شب شعر برپا میکند، آیا باید وضع شعر و داستان و فرهنگ و ادبش این باشد؟؟؟!!!! آخر این چه وضعی است که همه از آن مینالند؟! از اهل فرهنگ ِ منتسب و وابسته به حکومت و دولت گرفته تا اهل فرهنگ ِ اپوزیسیون و دگراندیش و ...! سعدی خطاب به «اتابک ابوبکر بن سعد زنگی»، پادشاه یا حاکم زمان خود میگوید: هم از بخت فرخندهفرجام توست که تاریخ سعدی در ایّام توست!!! یعنی جناب سعدی، بسیار محترمانه و رسمی، منّت میگذارد بر سر پادشاه که: اگر تو در دوران من نمیزیستی، نامت ماندگار نمیشد! نام تو به واسطهی نام من است که در تاریخ خواهد ماند، چرا که نامت را در لا به لای اشعارم آوردهام و چون شعر من ماندگار خواهد بود و مردمان آن را خواهند خواند، نام تو هم خواهد ماند! برو خدا را شکر کن پدر جان! یا: برو حالشا ببر!!! حالا اهل سیاست ما به این حرفها توجّهی دارند؟ امیدوارم!
پس از تحریر: یادم رفت به رییس جمهور (چند و چونش بماند) نیز این یادآوری را بکنم! ایشان هم در آخرین بخش تبلیغی خود (همان نوزده دقیقهی معروف، اگر دقیقهاش را اشتباه نکرده باشم) به حافظ و شعر پناه برد و از او همّت خواست! (هر چند، هم در زمانهی ایشان مجلّهی «حافظ» توقیف شد!) یادتان میآید؟ شعری که البتّه با لحن نه چندان درست خواندند، این بود:
گر بُود عمر به میخانه رسم بار دگر به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر. جناب رییس جمهور! اعضای اصلی این جمعیّت ِ رندان که شما آرزو داشتید و میخواستید خدمتشان بکنید، همین اهل فرهنگ، به طور کلّی، و اهل نوشتن و سرودن به طور خاص هستند. قول خود را فراموش نکنید چرا که تاریخ فراموش کار نیست!
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در جمعه 13 شهریور1388 و ساعت
0:42 |
یادی از محمّد حقوقی و مهدی آذریزدی درود. سالها پیش در 20 مهرماه 82 یا 83 بود که به مناسبت بزرگداشت حافظ، انجمنی در دانشگاه شهرکرد، جشنی شبانه ترتیب داده بود و از جملهی مهمانان، یکی هم زندهیاد حقوقی بود. من وقتی با رضای یزدانپناه (داستاننویس) که دانشجوی دانشگاه شهرکرد بود و به پیشنهاد او به آن نشست رفته بودیم، وارد سالن شدم، سرم از شدّت زیادی حاضران و البتّه سر و صدای شدید آنها گیج رفت در حالی که آقایی هم داشت دربارهی حافظ، دادِ سخن میداد!!! میدانم که باور نمیکنید، امّا آن شب بسیاری از دانشجویان عزیز با شلوار راحتی و زیرپوش، همین طور از خوابگاه بلند شده بودند و آمده بودند در آن نشست فرهنگی – ادبی، که فرهنگ و ادب از سر و رویش میبارید، شرکت فرموده بودند!!!
بله شک نکنید، آن جا دانشگاه شهرکرد بود و مثلاً جشنی دربارهی حافظ شیرینسخن برقرار! حالا این سر و وضع دانشجویان عزیز و این که هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد و طبیعتاً هر لباسی نیز! به کنار؛ مسأله این است (یا بود!) که دانشجویان محترم، اصلاً و ابداً برای شرکت در یک جشن فرهنگی و بزرگداشت یکی از مفاخر خود نیامده بودند؛ بلکه فقط و فقط آمده بودند برای دلقکبازی! همین و بس! در سطرهای اوّل از شدّت سر و صدا که گفتم؛ همین بود. بیش از پنجاه شصت درصد دانشجویان، متحّد و یکصدا یا وسط سخنرانی آن آقا دست میزدند یا عربده میکشیدند یا سوت میزدند و از این جور کارها!
هنوز محمّد حقوقی نیامده بود و من دعا میکردم نیاید! خودم هم هنوز ننشسته بودم و قصد داشتم برگردم که به اصرار رضا ماندم و نشستم همان ته سالن. یکدفعه حقوقی آمد و سیل هورا و کف و سوت دانشجویان بالا رفت! حتماً از سر و وضعش و کلاهش و چند نفری که همراهش بودند، تشخیص داده بودند خود آن مهمان عزیز است و میخواستند در یک حرکت کاملاً فرهنگی و دانشگاهی، مهماننوازی بکنند. انصافاً اگر من هم جای پیرمرد بودم، در چند ثانیهی اوّل احتمال یک استقبال شگفتآور را میدادم! امّا فقط برای چند ثانیه و حقوقی هم – شاید – فقط برای همان چند ثانیه این فکر را کرد (شاید هم بنا بر تجربهاش نه!) دستی تکان داد و لبخندی به اجبار یا وظیفه! دانشجویان گرامی شعار میدادند: حقوقی دوسِت داریم! و حالا پیرمرد رسیده بود وسط سالن و دیگر همه چیز را دریافته بود! فقط چند ثانیه! چند ثانیه! دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و میبلعیدم! نمیدانم چرا فکر میکردم این اتّفاقات تقصیر من است!!! نوبت به سخنرانی حقوقی رسید. واقعاً دل ِ شیر میخواهد و تجربهای به اندازهی حقوقی که در چنین فضایی بروی پشت تریبون و برای این مخاطبان عزیز دانشگاهی سخن برانی! پیرمرد رفت و چه قدر هم زیرکانه رفت! با صدایی گرم و خسته و سرزنشآمیز با شعر نظامی آغاز کرد و دربارهی اهمّیّت سخن و سکوت و گوش دادن، ابیاتی از او خواند که کم و بیش این ابیات بودند: جنبش اوّل که قلم برگرفت، حرف نخستین ز سخن درگرفت پردهی خلوت چو برانداختند، جَلوت اوّل به سخن ساختند تا سخن آوازهی دل در نداد جان، تن ِ آزاده به گِل در نداد چون قلم آمد شدن آغاز کرد، چشم جهان را به سخن باز کرد بی سخن، آوازه عالم نبود این همه گفتند و سخن کم نبود در لغت عشق، سخن جان ماست ما سخنیم، این طَلَل ایوان ماست خطّ هر اندیشه که پیوستهاند بر پر ِ مرغان سخن بستهاند نیست در این کهنهی نوخیزتر، موی شکافی ز سخن تیزتر اوّل ِ اندیشه، پسین شمار هم سخن است، این سخن این جا بدار... گر چه سخن خود ننماید جمال، پیش پرستندهی مشتی خیال، ما که نظر بر سخن افکندهایم مردهی اوییم و بدو زندهایم با سخن - آن جا که برآرد علم - حرف، زیاد است و زبان نیز هم گر نه سخن، رشتهی جان تافتی جان، سر این رشته، کجا یافتی؟! ملک طبیعت به سخن خَوردهاند مُهر شریعت به سخن کردهاند کان سخن ما و زر ِ خویش داشت هر دو به صرّاف سخن پیش داشت کز سخن تازه و زرّ کهن، گوی چه بِه؟ گفت: سخن بِه، سخن! پیک سخن، ره به سر ِ خویش برد کس نبَرد آن چه سخن پیش برد سیم سخن زن، که درم، خاک اوست زر چه سگ است؟ آهوی فتراک اوست! صدرنشینتر ز سخن نیست کس دولت این مُلک، سخن راست بس هر چه نه دل بی خبر است از سخن شرح سخن بیشتر است از سخن تا سخن است از سخن، آوازه باد نام نظامی به سخن تازه باد! ... باغ سخا را چو فلک تازه کرد مرغ سخن را فلک آوازه کرد نخل زبان را رطب ِ نوش داد دُرّ سخن را صدف ِ گوش داد
پیرمرد آن قدر محکم و استوار خواند که تقریباً تمامی دانشجویان فرهنگدوست محترم، متوجّه شدند انگار در این بیتها چیزی هست که آن محترمان را به سکوت فرامیخواند! ساکت شدم و من لذّت بردم! امّا «تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است!» زهی خیال باطل! دقایقی بعد باز پچ پچها و مسخرگیها شروع شد! امّا از حشمت سحنگویی حقوقی یا هر چیز دیگر، به آن شدّت نخست نبود تا این که کم کم، دوستان دانشجوی عزیز تشریفشان را بردند! همیشه دوست داشتم این خاطرهی ناخوشآیند را جایی ثبت کنم که انگار شد! امّا از همان زمان، من ماندم و یک پرسش آزاردهنده: چرا این برادران و خواهران حراست که همیشه مترصّد فرصتی هستند تا جلوی اغتشاش و بینظمی را بگیرند و برای همین، همیشه به وظیفهی خطیر خود مبنی بر تذکّر دادن به دختران که: «خانم موهات را بکن تو» و «آقا و خانم! شما چه نسبتی با هم دارین؟!» عمل میکنند؛ آن شب هیچ اقدامی نکردند که نکردند؟! و بعدها هم شنیدم هیچ دانشجویی محترمی برای این اقدامات شدیداً فرهنگی خود بازخواست نشد. یاد محمّد حقوقی گرامی!
امّا برسیم به زندهیاد مهدی آذریزدی گرامی که به تازگی درگذشت؛ بزرگمردی که تمام عمرش ساده زیست و فقط و فقط در فکر خدمات فرهنگی به فرزندان سرزمین خود بود. اگر فقط پدران میهن ما، فقط به اندازهی یک صد هزارم آذریزدی، دغدغهی تربیت فرزندانشان را داشتند، به راستی ایران، خود بهشت بود! حیف! این یادداشت من در این جا، کمترین ادای احترام به مردی است که بهترین لحظات کودکیام را با کتابهای «قصّههای خوب برای بچّههای خوبِ» آذریزدی پشت سر گذاشته است! شاید دومین یا سومین کتابی که در دوم یا سوم دبستان خواندم، یکی از همین کتابها بود و هنوز طعم خوش آن لحظات را که داشتم شاهکاهارهای ادب و فرهنگ فارسی را میخواندم، بدون این که متوجّه باشم!، در ذهنم به خوبی حفظ کردهام. سالهاست که آن کتابها را به بچّههای فامیل عیدی و هدیه میدهم و باز هم خواهم داد! باید به احترام این بزرگمرد، در مدارس ما زنگ مینواختند، امّا فعلاً دیگر زنگها مهمتر است!!! من به سهم خود به احترام آن بزرگمرد، برپا میایستم و یادش را گرامی میدارم. یادش گرامی.
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در یکشنبه 21 تیر1388 و ساعت
14:14 |
درودی با طعمی از غم! اصراری ندارم که باور کنید، امّا همین حالا، بعد از شنیدن و دیدن اخبار و رخدادهای روز و بگیر و ببند و نوازش باتوم و جزغاله شدن گوشت بدن و خون و خون؛ و مرور صدبارهی کشته شدن «ندای آقا سلطان» در ذهن و جلوی چشم – که حتماً میخواسته فیلسوفانه و خردمندانه، به تناسب رشتهی دانشگاهیاش – فلسفه - جهان و اندیشهاش را محک بزند، که صد البتّه همهی این اغتشاشات ِ «ملّت همیشه در صحنه»ی اراذل و اوباششده و «جوانان آیندهساز ِ» خس و خاشاکشده، قطعاً و بی هیچ شک و شبههای از خارج کشور و به فرماندهی اجانب و صهیونیزم بینالملل و آمریکای جنایتکار و جهانخوار که «مرگ به نیرنگ او» که «خون جوانان ما میچکد از چنگ او» و انگلیس خبیث انجام میشوند، (چه جملهی درازی شد! اگر مجبور شدید باز بخوانیدش، ببخشید!)؛ رمان «به سوی فانوس دریایی ِ» ویرجینیا وولف را که امانت داده بودم، از کیفم درآوردم و گذاشتم روی میز. میخواستم مطالعهی کتاب «اللُمع فی التّصوّف» اثر ابونصر سرّاجالدّین توسی! (چه تناسبی) را شروع کنم که یهویی! همین طور بیهدف (انگار که مثلاْ بخواهی فال بزنی) بازش کردم. (منظورم رمان «به سوی فانوس دریاییِ» است!) بالایش نوشته بود: 6، یعنی بخش ششم، صفحهی 152. بند نخست آن را بی اختیار خواندم و عجیب به نظرم متناسب با این روزها آمد. بعداً دیدم این بخش، بخش ششم از فصل «زمان میگذرد ِ» این رمان است و باز چه قدر هم عنوان این بخش، متناسب با زمان حال به نظرم آمد! دنیا پر از چیزهای عجیب است، یکیاش هم این! همهاش که نباید با حافظ فال بزنی و جواب بدهد! با ویرجینیا وولف هم میشود انگار. تازه من نمیخواستم فال هم بزنم که، واقعاً یهویی شد! اصلاً شاید به نظر شما این چیزها اصلاً مربوط به هم، هم نباشند! نمیدانم. به هر حال بند نخست ِ بند ِ ششم این است. بخوانید و قضاوت کنید: «بهار بی آن که برگی را بجنباند، عریان و تابان همچون باکرهای غرّه به عفاف و از اثر عصمت ملالتجوی، با چشمانی به فراخی گشوده و مراقب، بر کشتزاران لمیده بود و از کردار و پندار تماشاگران، یک سره فارغ بود.» (به سوی فانوس دریایی : ویرجینیا وولف، ترجمهی صالح حسینی، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم، بهار 1383، ص 152)
(نگویید: «ای بابا! این همه نوشتی که این دو خط را بنویسی!» نشد خلاصهتر بنویسم!)
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه 2 تیر1388 و ساعت
23:0 |
درود. راستش نمیدانم از کجا شروع کنم! اماّ به هر حال باید از یک جایی شروع کرد دیگر! خب بیایید از این جا شروع کنیم: نمیدانم کسی نمیخواهد این مسابقهی فوتبال را که چند روز است راه افتاده و بازندگان آن، هی همین طور عصبانی و بیکلّه و گیج و ویج! از استادیوم میزنند بیرون و هی از چراغ قرمز رد میشوند و این پلیس بیچاره هم، هی آنها را جریمه میکند؛ تمام کند؟؟؟!!! (عجب جملهی رودهدرازی شد!) بابا جان! ای رییس فدراسیون فوتبال سیاسی ِ ایران، به قول حافظ، جان من و جان شما! یک کاری بکنید این ماجرای فوتبال و رد شدن از چراغ قرمز، تمام شود! باباجان! صدای راهنمایی و رانندگی و رییس – رؤسای محترم آن هم درآمده! آخر چه قدر جریمه کنند؟! شعر سپید: هر چه من جریمه میکنم باز این بازندگان بیظرفیّت فوتبال میآیند و میآیند و میآیند و هی از چراغ قرمز رد می شوند! دستهایمان از کار افتاد جوهرهای خودکارهایمان ته کشید ای داد! ای بیداد! ... . خب این از این! امّا برویم سراغ «خس و خاشاکها»!!! نمیدانم چرا در این هوای بهاری، مقدار اندکی! خس و خاشاک بیمقدار وابسته به چهارگوشهی دنیای آدمای بد و چیز! (گفتهاند: اسمش را نیار!) هی میآیند در این هوای پاک، میروند توی چشم مردم ِ همیشه در صحنه و ایجاد ناراحتیهای چشمی و چیزی میکنند؟!!! بابا جان! بروید توی خیابان ببینید مردم ما چه قدر با هم دوست هستند و در سایهی فرمانروایی ِ قانون و قانونمداری، دارند گل میگویند و گل میشنوند!!! آخر مگر میشود در سرزمین گل و بلبل، غیر از این هم کاری کرد؟! مردم ِ گل و سنبل که داریم، بلبل خوشگوی ِ خوشخویِ ِ هزاردستان ِ خوشلهجهی خوشآواز ِ خوشچهره را هم که داریم! پس – دور از جان و محضر شما – مرگ میخواهیم، برویم قندهار دیگه! (هم قندهار بود دیگه؟!) خب این هم از این! دیگر چه میماند؟! ... .
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت
11:21 |
در «26 اردی بهشت ماه» به مناسبت بزرگداشت فردوسی و خیّام، با همکاری دوستان (خانم ها: هاشمی، نجفی، کریمیان و فعّال و آقایان: آل ابراهیم، یزدانپناه، هاشمی و نیز کارکنان حوزهی هنری شهرکرد به ویژه آقای شیروانی)؛ نشست بسیار گرم و دوستانهای در خانهی هنرمندان شهرکرد با حضور نزدیک به صد و پنجاه تن از دوستدارن شعر و ادب فارسی برگزار شد. در این برنامه، پس از خواندن بخش هایی از شاه نامه که آقایان خسرو و سیاوش نقی زاده (پدر و پسر) آن ها را خواندند، نخست نگارندهی این سطور، دربارهی شاه نامه با موضوع «نامهی شاهان؟!» سخن گفت و سپس جناب آقای دکتر اسماعیل صادقی که از سر لطف در این نشست حضور داشتند، دربارهی خیّام با عنوان «سیری در جهان بینی خیّام» سخن رانی شیوایی فرمودند که بسیار مورد پسند حاضران قرار گرفت. اعضای دو انجمن حافظ و شاه نامه خوانی نیز از جناب آقای حسینی، رییس محترم حوزهی هنری شهرکرد به سبب پشتی بانی هایشان از نشست های این دو انجمن در خانهی هنرمندان شهرکرد، با اهدای یادبودی، سپاس گزاری کردند. بی هیچ توضیح دیگری چند عکس از این نشست را که آقای بسیم گرفتهاند، در این جا ببینید. http://artshahrekord.ir/Page/10445/Default.aspx
پیروز و پاینده باشید.
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه 22 اردیبهشت1388 و ساعت
11:49 |
درود. در «اوّل اردی بهشت ماه جلالی» به مناسبت بزرگداشت سعدی، با همکاری دوستان (آقایان آل ابراهیم، یزدانپناه، هاشمی، احمدی و کارکنان حوزهی هنری شهرکرد به ویژه آقای شیروانی)؛ نشست بسیار گرم و دوستانهای در خانهی هنرمندان شهرکرد با حضور بیش از صد و بیست تن از دوستدارن شعر سعدی برگزار شد. در این برنامه، هدفم آن بود که از سخنرانیهای معمول که در مقام شامخ ادبا و شعرا ایراد میشود!، پرهیز کنم و به متنخوانی بپردازم؛ از همین رو متن ترجیعبند پرآوازهی سعدی را آماده کرده و در اختیار شرکتکنندگان قرار دادیم. خودم به همراه آقای آل ابراهیم ترجیعبند را خواندم که انصافاً تأثیر چشمگیری بر روی شرکتکنندگان داشت و در پایان به برخی ابهامات و پرسشهای حاضران پاسخ دادم و نشست به پایان رسید. بی هیچ توضیح دیگری چند عکس از این نشست را که آقای بسیم گرفتهاند، تقدیم می دارم. پیروز و پاینده باشید.
(درود. یکم اردیبهشت ماه در خانهی هنرمندان شهرکرد (خ فردوسی، نرسیده به چهارراه ادراهی برق) ساعت 5 عصر؛ آیین سعدیخوانی برپاست. حضور دوستداران سعدی و ادب فارسی را گرامی میداریم.)
درود. 25 فروردین روز بزرگداشت عطّار نیشابوری است. بیمناسبت ندیدم به این مناسبت و البتّه از روی وظیفه؛ یادی از این بزرگمرد عرصهی فرهنگ و عرفان ایران یادی بکنم. شاهنامه و کلیله و دمنه و پنج گنج نظامیو هزار و یک شب و صدها منبع داستانی دیگر ایران به کنار؛ در ادبیّات ایران، فقط عطّار ِ تنها، نزدیک به چهار صد قصّه و حکایت و افسانه و داستان در آثارش آورده و آن وقت این سریال «افسانهی جومونگ» است که با وجود یک قصّهی نه چندان استوار و پرداخت معمولی، خانوادهها و کودک و جوان و پیر ما ایرانیان را پای تلویزیون میخکوب میکند!!! و وقتی هم میخواهیم به فرهنگ داستانی کشورمان بپردازیم، سریالی مانند «چهل سرباز» میسازیم که دو ریال ارزش ندارد!
درود به دوستان و خوانندگان گرامی! پیشاپیش فرا رسیدن جشن نوروز را تبریک میگویم و امیدوارم سال خوب و خوشی در پیش رو داشته باشیم! برای شما مطلبی کمنظیر در نظر گرفتهام که هم باید با آن خندید و هم گریست! و این نیست مگر طنز فاخر ِ اصیل. چرا که، هر چه شما را ابتدا خنداند و بعد گریاند، شک نکنید که خود ِ خود ِ طنز است! چند سالی است که در دانشگاه پیام نور شهرکرد، درس زبان تخصصّی ِ رشتهی زبان و ادبیّات فارسی را نیز تدریس میکنم و همیشه در هنگام تصحیح برگههای امتحانی، با موارد عجیب و غریبی در ترجمههای دانشجویان رو به رو میشوم. این بار ناگهان به فکرم رسید این موارد را با شما نیز در میان بگذارم و در خنده و گریهی خود، شریکتان گردانم!!!
در آزمون زبان تخصصّی 1، یکی از پرسشهای تشریحی، بیت معروف سعدی به زبان انگلیسی بود و از دانشجویان خواسته شده بود آن را به فارسی ترجمه کنند. ترجمهی انگلیسی آن بیت معروف - که معروف است تمام ایرانیان از دبستان و بلکه مهدکودک!!!، آن را میدانند و در سردر ِ سازمان ملل نیز نوشته شده - این است:
If fate brings suffering to one member The others cannot stay at rest
حتماً دیگر متوجّه شدهاید که منظور این بیت زیبای انسانمدارانهی سعدی است: چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار حالا چند ترجمهی شگفتانگیز ِ فصیح از دانشجویان دورهی کارشناسی زبان و ادبیّات فارسی را که از ترم هشت، پایینتر نیستند بخوانید، بخندید و بگریید: - اگر روزگار عضوی را به درد آورد، دگرعضوها را نماند قرار. (ن. پ.) - اگر عضوی به درد آورد روزگار دگرعضوها را نماند قرار. (م. م.) (این دو ترجمه تا اندازهای قابل تحمّلاند و میشود این را هم که چه طور یک دانشجوی ترم هشت به بعد زبان و ادبیّات فارسی، شکل درست این بیت معروف را نمیداند، نادیده گرفت؛ امّا حالا این ترجمهها را از همین بیت، که عیناً میآورم، بخوانید:) – اگر در فروشگاه یک عضو باشد دیگران نمیتوانند استراحت کنند [!!؟؟] (آ. ع.) – اگر پرندهها درهر باد (یاد) سفر کنند دیگران نمیتوانند بمانند در استراحت(قرار) [!!؟؟](گ. ا.) در آزمون زبان تخصصّی 2 نیز ترجمهی این جمله از دانشجویان خواسته شده بود:
English means in the first place the mother tongue. As that it’s the practical subject in the world: you cant understand anything or take any part in your society without it.
معنی جمع و جور این بند چنین است: «انگلیسی در وهلهی اوّل، به معنای زبان مادری است، از این رو، کاربردیترین رشته (یا موضوع) در جهان است. شما بدون آن نمی توانید چیزی را بفهمید یا در جامعهی خود نقشی ایفا کنید.» حالا ترجمهی چند دانشجو را که عیناً میآورم، بخوانید: - انگلیسی معنی در اوّلین مکان. بیشتر موضوعات دراین کلمه. شما نمیتوانید بفهمید خیلی چیزها یا خیلی قسمتها بگوید جامعه بدون آن. (ه. ا.) - ... که تولید می کند موضوع در جهان ... (س. ش) – معنی انگلیسی در این اوّلین مکان آن زبان مادری است هست آن موضوع عملی مهمی در آن جهان شما نمیتوانید بفهمید هیچ چیزی یا به دست آورد هیچ بخشی در جامعه شما بدون آن. (س. ن) انصافاً آیا یک آنگولایی که تازه هم فارسی یاد گرفته باشد، این طور حرف میزند؟؟!! هر کس معنای این جملهها را فهمید و از آنها سر در آورد، پیش من جایزهای دارد! این را هم بگویم که اگر باور نکنید دانش جویان محترم، همین طور نوشته بودند؛ به شما حق می دهم!!! یکی از دانشجویان محترم هم برای تشکّر و در آوردن خستگی از تن من، در پایان برگه چنین نوشته بود: با تشکّر و خستهباشی از استاد محترم [!!!] (ز. ش.)
این گوشهای از اوضاع و احوال دانش و دانشورزی در دانشگاههای ماست و مؤکّداً می گویم که دانشگاههای آزاد و دولتی و پیام نور و ... در این مورد هیچ تفاوتی با هم ندارند!!! به کجا میرویم؟!
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در جمعه 23 اسفند1387 و ساعت
15:19 |
اول یک خبر: کتاب داستان «شهر من گم شده است» که برگزیده ای از داستان های داستان نویسان استان است و به گزینش و ویرایش من آماده و انتشارات سوره ی مهر آن را چاپ کرده است٬ در جشنواره ی تولیدات حوزه های هنری کشور٬ برگزیده شد و جایزه گرفت. (به طور کلی٬ از بین کتاب های داستان کوتاه٬ فقط سه اثر به مرحله ی پایانی راه یافته بودند.) به نویسندگان داستان های این کتاب، صمیمانه تبریک می گویم. نیز رمان خانم فاطمه ی حیدری٬ از نویسندگان استانمان با نام «عروس دهکده» در این جشنواره برگزیده شد و جایزه گرفت. به ایشان نیز تبریک می گویم و برایشان آرزوی پیروزی دارم.
حالا بی هیچ درنگی دیگر برویم سر ِ اصل مطلب:
به پیش نهاد نشر سخن گستر، قرار است دو کتاب برگزیده ی شعر و داستان از شاعران و داستان نویسان استان چهارمحال بختیاری برگزینم و آن ها را برای چاپ؛ ویرایش و آماده سازم. راستش این قدر شعر و داستان از دوستان داشتم که بدون این آگهی هم دو کتاب شعر و داستان چاپ کنم؛ اما گفتم به تر است فراخوانی هم بدهم. پس دوستان دیده و نادیده، که علاقه مند به چاپ اثرشان هستند، با توجه دقیق به شروط زیر اقدام فرمایند:
1. هر شاعر و داستان نویس فقط می تواند 3 شعر و 3 داستان؛ ارائه دهد. (توضیح: به هر علت، ممکن است این تعداد کم تر یا بیش تر شود.)
2. آثار خود را از طریق ایمیل برای من بفرستید: saffar54@yahoo.com و یا این که آن ها را در بخش نظرات وبلاگ - یعنی همین جایی که دارید مطالعه می فرمایید! - بگذارید و باز در صورتی که این امکان برایتان فراهم نیست (البته این دیگر غیرممکن است!) حتما و حتما، فلاپی یا سی دیِ حاوی آثار خود را حضوری در روزهای سه شنبه تا پنج شنبه، ساعت 4 تا 6 عصر، در خانه ی هنرمندان شهرکرد به من برسانید. (نشانی خانه ی هنرمندان: شهرکرد، خ فردوسی شمالی، بین چهارراه فردوسی و برق، رو به روی نظام مهندسی)
3. مشخصات کامل خود را که شامل موارد زیر است، حتما بنویسید:
الف: نام و نام خانوادگی. ب: سال تولد و شهر محل تولد. پ: مدرک تحصیلی و رشته ی تحصیلی. (توضیح بسیار ضروری: مواظب باشید به سرنوشت آقای کردان گرفتار نشوید لطفا!!!) ت: شغل. ث: شماره ی تلفن منزل (با پیش شماره) و تلفن هم راه. ج: نشانی دقیق محل سکونت با کد پستی.
4. حتما یک قطعه عکس رنگی (سه در چهار) هم راه فایل، ارسال کنید. (ترجیحا اگر عکس خود را حضوری تحویل دهید، بسیار به تر است. عکس و اطلاعات برای تهیه ی نمایه ی پایان کتاب است.)
5. شما دوست گرامی، با ارسال شعر و داستان خود، در واقع اجازه و اختیار ویرایش کار خود را نیز به من و نشر سخن گستر داده اید و البته کوشش بر این است که تا حد امکان، فقط به ویرایش فنی اثر پرداخته شود. (این شرط برای این است که فردای روزگار، دوستی پیدا نشود و بگوید: چرا در شعر من ویرگول و نقطه گذاشتید!!! البته یک وقت دیدید کلمه ای هم تغییر کرد. خدا را چه دیدی؟!!! داستان نویسان که تکلیفشان مشخص است!)
6. خواهشمندم از ارسال آثار مناسبتی و آیینی خودداری کنید. برای این دسته آثار، اثری جداگانه چاپ خواهد شد.
از دوستان شاعری که در زیر نام می برم، این شعرها را دارم:...
این وبلاگ نویسی هم عجب درد سرهایی دارد! روزی که شروع به این کار کردم، با خودم پیمان بستم که دیگر اگر خیلی خیلی دیر شد, بیش تر از یک ماه نشود که وبلاگم را به روز کنم؛ امّا زهی خیال باطل! کار و گرفتاری های درسی و پژوهشی و کلاس داری از یک طرف؛ و مشکلات زندگی از طرف دیگر نگذاشت که نگذاشت. وسواس و حسّاسیّت هایم به کنار!
اوّل می خواستم به مناسبت روز بزرگ داشت شعر و ادب فارسی (نه روز شهریار!)، مطلبی بنویسم ولي نشد به شما گراميان، حتّی تبریکی بگویم! البتّه در آن روز، بی کار نبودم و از مّدت ها پیش برنامه ریزی کرده بودم تا نخستین «نشست تخصّصی نقد» را برگزار کنم. این نشست به نقد دیوان «قُلزم»؛ شاعر کهن سرای معاصر، اهل روستای وَرْدَنْجان (از توابع شهرکرد) و دفن شده در روستای نافْچ (از توابع شهرکرد) که به ویرایش «اصغر شه بازی» چاپ شده بود؛ اختصاص داشت. آقایان «حمید ربیعی و احمد رحیم خانی» هم زحمت نقد کتاب را کشیدند. این نشست های نقد، اگر هزار و یک مشکل پیش نیاید، قرار است فصلی یک بار، به اهتمام واحد ادبیّات حوزه ی هنری (که مدیریّت آن بر گردن خود من است) برگزار شود و به نقد آثار ادبی چاپ شده در استان چهارمحال و بختیاری بپردازد.
امّا این که گفتم: «روز بزرگ داشت شعر و ادب فارسی، نه روز شهریار»، به این سبب است که من با نام گذاری این روز بزرگ به مناسبت مرگ شهریار و به هر حال مترادف آوردن این روز - که نماینده ی فرهنگ و ادب سرزمین ماست - با نام شهریار، بسیار مخالفم؛ چرا که با وجود خورشیدهای بسیار درخشانی همانند: فردوسی بزرگ، حافظ شیرازی، مولانای بلخی ِ رومی شده ی ترک شده!، نظامی گنجوی، سعدی شیرازی و حتّی صائب تبریزی، بی انصافی است که روز بزرگ داشت ادب فارسی را به نام یا مترادف نام شهریار بیاوریم و این حرف به این معنا نیست که شهریار شاعر خوب یا حتّی بزرگی نیست! می خواستم بگویم او در برابر این خورشیدها، ستاره است؛ امّا نمی گویم و می گذرم.
به هر روي، نشد در این روز اصطلاحاً وبلاگم را به روز کنم! گفتم: مشكلي نيست كه آسان نشود! روز مولانا که نزدیک است؛ به آن مناسبت فرخنده، به روزش می کنم! می بینید که باز هم نشد. دیگر قول دادم روز حافظ را از دست ندهم و حالا که شما دارید این نوشته ها را می خوانید؛ یعنی این که انگار دارم به عهدم وفا می کنم. البّه برای این روز هم، برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود شنبه 20 مهرماه به مناسبت بزرگ داشت حافظ، سخن رانی و اجرای موسیقی و شعرخوانی داشته باشیم که کف گیر ِ مالی ِ حوزه ی محترم هنری؛ در آخرین لحظات به ته ِ دیگ خورد و آسمان، نوبت به واحد ادبیّات که رسید؛ تپید! چه می شود کرد؟ اهل ادب این مرز و بوم پرگهر، به این رخ دادهاي ناخوش آيند عادت دارند!
باز هم به هر روي، براي به روز كردن وبلاگ، اوّل می خواستم به مناسبت روز بزرگ داشت حافظ، شرح یکی از غزل های او را که در خانه ی هنرمندان، در طیّ برگزاری نشست های حافظ خوانی، شرح کرده بودم، تقدیم کنم؛ امّا به تر دیدم که نمونه ای از یکی دیگر از کارهایم را که دارم بر پایه ی شعر حافظ انجام می دهم و تا آن جا که می دانم نوآورانه است، تقدیم کنم و نظر علاقه مندان را جویا شوم؛ باشد که اگر بی راهه می روم، گوش زد فرمایند.
واقعیّت این است که دارم پژوهشی انجام می دهم که نام آن را گذاشته ام: «كيمياى سعادت حافظ چيست؟» اين پژوهش بيش از 1200 مدخلگونه دارد و هر مدخل، يك بيت يا چند بيت موقوفالمعانى از يك غزلِ حافظ است كه متضمّن پند و اندرز و نكتههاى اخلاقى و تربيتى و فرهنگى هستند. در واقع مىتوان گفت: تمامى ابيات حافظ كه از نظر من، متضمّن يكى از نكات تربيتى - اخلاقى - فرهنگى هستند، استخراج شده و براى هر بيت يا چندبيت، تحت يك عنوان كه از خود بيت يا ابيات برگرفته شده، در يك صفحه، شرح و تفسير نوشته مىشود و حاصل نهايى پژوهش بيش از 1200 صفحه خواهد بود. بيش از دویست صفحه اين پژوهش انجام شده است و امیدوارم بتوانم آن را به پایان ببرم. يكي از مهم ترين كاركردهاي شعر، در نزد پيشينيان ما، علاوه بر ايجاد لذّت هاي معنوي و روحي، معرفت آموزي و تربيت و بازپروري آدميان است – چيزي كه در شعر امروز اگر نگوييم به كل، ولي تا اندازه ي بسياري ناديده گرفته شده و برخي اصولا از بيخ و بن با آن مخالف اند - . اين ويژگي در شعر حافظ بسيار به چشم مي آيد و ابيات بسيار زيباي شاعرانه ي اخلاقي – تربيتي – فرهنگي در شعر او به چشم مي آيد كه يا به ما مطالبي را كه مي دانيم يا فكر مي كنيم مي دانيم؛ يادآوري مي كند و يا اين كه: نكته اي را مي آموزد و گوش زد مي كند. يعني در اوج شعر غِنايي، بسيار استادانه و موافق با سرشت انسان، شعر تعليمي سروده است.
ديباچه، دراز شد و شايد خسته كننده – اصلاً نمي دانم كسي حوصله مي كند اين حرف ها را بخواند؟! – به هر روي، چند نمونه از اين ابيات حافظ را با تفسير من از آن ها بخوانید و حتماً راه نمایی کنید. ختم كلام اين كه: نشست هاي حافظ خواني و شاه نامه خواني؛ بيش از چهار سال است كه چهارشنبه ها ساعت 4 تا 6 عصر، در خانه ي هنرمندان شهركرد برپاست. بفرماييد!
درود. درودی پس از سكوتی چهارماهه!!!امّا مگر چارهایهم بود؟! (البتّه برخی خواهند گفت: آشكار است
كه چارهایبود!)اصلا شاید بهتر بود كه نوشتهام را با نیایشی مدرن
بیاغازم!: «خدایا! مادربُرد هیچ رایانهكاری را مسوزان!!!خداوندا! اگر مادربُرد كسی را سوزاندی، سر و كار
او را با شركتهای بی پایه و بی وجدان ِ پشتیبان - آن هم از نوع تهرانیاش - مینداز!!!خدایا! ... .» بله دوستان! اواخر تعطیلات
نوروزی امسال بود که مادربُرد نگارندهی این خطوط، سوخت!!! 87/01/18 به میانجیگری
شركت فروشنده، آن را به تهران فرستادم و نزدیك چهارماه ناقابل طول كشید تا پس از بیش
از بیست - سی بار تلفن و تلفنكِشی و کُشی! و جنگ و ناسزا (باور بفرمایید وادار شدیم!)
و پس از واریزی مبلغی اضافه به عنوان پول زور! روی مادربُرد را بوسیدیم و جمالش
چهرهآرای وجودمان گشت! (این كه یكی - دو تا فعل آخری جمع شد، برای این است كه
فروشندهی رایانه هم در این باره، یاری فراوانی رساند و اصلا اگر او نبود، مادربرد
نمیآمد كه نمیآمد!)ال.... فا .....تحه! امّا آن برخی كه در بالا گفتم: پس از این خواهند
گفت: البتّه كه چارهایبود؛ این جاست كه میگویند:
«دیدید گفتیم چارهای بود! خب چرا نمیرفتی از جایی دیگر (مثلا كافینت) یا محلّ
كار یا خانهی دوست و آشنایی، وبلاگت را به روز كنی و بر ما درود بفرستی و چهار
ماه، معطلمان نكنی؟!» در پاسخ، میگویم كه: شاید حق با شما باشد، امّا من
این كارها را بلد نیستم و هزار گرفتاری از گونهی درس و پژوهش و كار و زندگی هم نمیگذاشت
و نمیگذارد در جایی غیر از خانه، به این كارها بپردازم (به اضافهی ناشیگری!)به هر حال من آمدهام... ! برویم سر ِ اصل مطلب: راستش این است كه از همان روزی كه این وبلاگ را
راه انداختم، یكی از هدفهایم این بود كه: آثار شاگردان و دوستان و سروران نازنینی
را كه در نشستها و كلاسهای شعر و داستان ِ «خانهی هنرمندان شهركرد»، گرد هم میآیند؛
در معرض خوانش و داوری اهل ادب قرار دهم و از این راه؛ هم وبلاگ خود را پربارتر
سازم و هم فرصتی برای این دوستان كه به هر علّت، توان حضور در اینترنت را ندارند؛
فراهم كنم و هم، شاید (روی «شاید» تأكید دارم!) زمینهساز انگیزهایبیشتر برای جوانترهای عرصهی شعر و داستان
باشم. اما تاریخچهای اندك از این نشستها و كلاسها:سال 1378 بود كه تعدادی از شاعران جوان تصمیم
گرفتند نشست شعری ِ جداگانهایدر شهركرد
راه بیندازند و از روی لطف، از من خواستند كه گردانندهی این نشست باشم. به پیشنهاد
خودم و تصویب دوستان، نام انجمن را «شاملو» نهادیم (و شاملو هنوز زنده بود!) و
قرار شد نشستها، سهشنبهها در خانهی سورهی شهركرد برگزار شود و شد و در حد
خود، استقبال جوانان هم بد نبود.نشستهای «انجمن شاملو» ادامه داشت تا این كه
حوزهی هنری پس از چند سال تعطیلی، دوباره آغاز به كار كرد و طبیعتاً خانهی سوره
تعطیل شد و انجمن ما هم پس از دو سال فعّالیّت از كار بازماند. البتّه قرار بود كه
از آن پس در حوزهی هنری به كار ادامه دهیم؛ امّا ناسازگاری مدیریّت آن زمان حوزه
و به طور كلّی نداشتن دیدگاه فرهنگی - ادبی - هنری ِ ایشان، باعث شد كه نه تنها
ما، كه هیچ كس با حوزهی هنری آن زمان، همكاری نكند و سرانجام همین مسائل باعث شد
كه مدیریت حوزهی هنری تغییر كند و فضا برای فعالیتهای ادبی - هنری مساعدتر گردد.از سال 1382 مدیریّت واحد ادبیّات حوزه به من
واگذار شد و در كنار این مسئولیّت، گرداندن و برگزاری نشستهای شعر و داستان را نیز
به عهده گرفتم و دوستان اهل ذوق و اندیشه، بار دیگر و در محفلی دیگر گرد هم آمدند.از آن زمان، پیاپی، سهشنبهها نشستهای شعر و
پنجشنبهها نشستهای داستان را برگزار میكنیم و خوشبختانه استقبال اهل ادب و به
ویژه جوانان چشمگیر بوده و بی هیچ مبالغهای، در همین چند هفتهی اخیر، خود مرا
هم بسیار شگفتزده كرده است! گفتنی دربارهی این نشستها بسیار است و قطعاً
نقد و انتفاداتی - چه مثبت، چه منفی - نیز هست (كه به منصفانههایش گوش میدهم و
به كارشان میبندم.)؛ امّا به همینها بسنده میكنم و به آگاهی میرسانم كه از این
پس میکوشم بخشی از نوشتههای وبلاگم را، به آثار عرضهشده در نشستها و كلاسهای شعر
و داستان خانهی هنرمندان اختصاص دهم، چه آثاری كه پیشترها خوانده شده و چه آثاری
كه به تازگی عرضه میشود و امیدوارم بتوانم با عكس و تفصیلات بیشتر، این مهم را
برآورده سازم و همه ی اینها وابسته به یاری ِ خود دوستان است! دریغم میآید این یادداشت را به پایان ببرم بدون
این كه به دو نشست پرشور دیگر خانهی هنرمندان شهركرد، اشاره نكنم: نشستهای حافظخوانی و شاهنامهخوانی. درست 1383/01/24 بود كه نخستین نشست شاهنامهخوانی به همّت
دوستداران شاهنامه برگزار شد. نكتهی جالب این جاست كه در راهاندازی این نشست، خودم
چندان نقشی نداشتم و خود دوستداران - كه بیشتر بچّههای اهل نمایش بودند – پیشنهاد
برگزاری این نشست را دادند و از من خواستند كه تدریس و شرح و گزارش شاهنامه را به
عهده بگیرم و برای كسی مانند من كه شاه نامه را دیوانهوار دوست دارد، چه پیشنهادی
از این بهتر؟! اكنون بیش از چهار سال است كه این نشستها به طور
مرتّب و هفتگی برگزار میشود. از آغاز شاهنامه آغاز كردهایم و هماكنون داریم
داستان سیاوش را به پایان میبریم.حدود نیمههای سال 84 بود كه به پیشنهاد دوستان،
تصمیم گرفتم نشستهای حافظخوانی را نیز برپا كنم كه خوشبختانه این پیشنهاد نیز
با اشتیاق رو به رو شد و انگیزهی بالای دوستداران باعث شد با شور و شوق، نشستها
را پی بگیرم و این هفته غزل صد و سی و سوم ِ دیوان حافظ را میخوانیم؛ یعنی هم
اكنون 133 هفته است كه نشستهای حافظخوانی در شهركرد برپاست. هر هفته و هر نشست یك
غزل!دبیران بازنشسته و شاغل، دانشجویان رشتههای گوناگون،
دانشآموزان و نهایتاً بسیاری از مردم عادّی كوچه و بازار، از حاضران و علاقهمندان
پر و پا قرص نشستهای هفتگی حافظخوانی و شاهنامهخوانی هستند. سایهی همهی دوستداران پابرجا و مهرشان
افزون باد! چكیدهی كلاسها و
نشستهای خانهی هنرمندان شهركرد به گونهی زیر است: 1. سهشنبهها: شعرخوانی و
نقد شعر. 5 تا 7 عصر.2. چهارشنبهها: حافظ خوانی
و شاه نامه خوانی. 5 تا 30/7 عصر.3. پنجشنبهها: داستان
خوانی و نقد داستان. 5 تا 7 عصر. (از دو هفتهی پیش نیز برای نوجوانان
از ساعت 4 تا 5 عصر پنجشنبهها كلاس داستاننویسی برقرار ساختهام.) قرار است نشستهای سعدیخوانی و مولویخوانی نیز
با حضور استادان: عبّاس قنبری و احمد رحیمخانی برپا شود. نشانی خانهی هنرمندان: شهركرد،
بالاتر از چهارراه فردوسی، بین چهارراه مولوی و برق. چه مقدّمهی پرمایه و درازی شد! به هر حال باید
عقدهی چهار ماه ننوشتن اینترنتی را در میآوردم دیگر!!!امّا شعرهای برگزیدهی این هفتهی نشست خانهی هنرمندان
را بخوانید و حتماً نقد كنید اگر چه كوتاه:
از دم دمای صبح ...
ای خوب!
دستت گیسوان سرخ خورشیدهاست
یال سرخ اسبهاست
نیلوفری ست كه خواب نمیداند.
آن را به من بده
از دم دمای صبح
تا انتهایی كه بارش سپیدهاست.
دستت خنیاگری است
كه آوازش تا میان سپیدهدم
«درخت سیهگیسو» را نقّاشی میكند
دیگرگونه دستت را به من بده
پیش از آنی كه بگریم!
بتول فاضلی
1387/04/02
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
پری كوچك
دیری است شوق پـرزدنی نیست در سرم
من یك پری كـــوچكـــم، امّا نمیپـــرم
غمگینم آن قدر كه فـــروغم به شعر
خواند
غمگیـنترم از ایـن كه: نكردنـد
بـــاورم!
حس میكنم كه جز قفسی سرد و تیره نیست،
پیراهنی كــه تنگ گــرفته است در بــرم
تــو بی قراری از لب ایـن رود بگــذری
من نــا گـزیـرم از دل ایـن رود
بگــذرم
بی مقـصدی به راهم و؛ بی قایـقی به آب
دریـا! بــایـســت نی لـبـكـم را بیـــاورم
پریسای جعفری
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت
16:54 |
با آرزوي برآورده شدن آرزوهايتان در سال نو؛ اين سه خردمندانهي حكيم همهي دوران «خيّام نيشابوري» را كه از خَرمنِ خردمندش برگزيدهام، ارمغان آوردهام؛ اميدوارم پذيرا باشيد و باشد كه بنيوشيم!
نوروز، خجسته و همگان دور از هر چه گُجسته!
بر چهرهي گل، نسيم نوروز خوش است در صحن چمن، روي دلافروز خوش است
از دي که گذشت، هر چه گويي خوش نيست! خوش باش و ز دي مگو، که امروز خوش است!
چون ابر، به نوروز، رخِ لاله بشُست، برخيز و به جام باده کن عزمْ درست
كاين سبزه - که امروز تماشاگه ماست -، فردا همه از خاک تو برخواهد رُست
چون لاله به نوروز، قدح گير به دست با لالهرخي - اگر تو را فرصت هست - ،
مَی نوش به خرّمی؛ که اين چرخ کهن، ناگاه تو را چو خاک، گردانَد پست
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در جمعه 2 فروردین1387 و ساعت
1:8 |
درود بر دوستان. داستان «تاريكي» را از مجموعه داستان «شهر من گم شده است»، كه به تازگي چاپ كردهام، برایتان نوشتهام. در صورت تمايل، براي آشنايي بيشتر با اين مجموعه داستان و دو مجموعه شعر ديگر، ميتوانيد به مطالب پايينتر مراجعه كنيد. شاد و بهروز باشيد.
... تاريكى...
خشكهسرما بىداد مىكرد. همه سر در گمِ انتظار بودند و نگران. تيرِ دعا از هر گوشه، روان بود و چشمها خشك از اميد. چهل روزِ اوّل گذشت و برقى از چشمى ندرخشيد. همه پا به پا، پشت به پشت، دست به دست، كمانى ساختند به پهناى فلك. تير در چلّهاش راندند. نشانه رفتند. شايد فرجى ... گشايشى ... امّا نه. يكى گفت: «اين چلّه هم، هيچ پِشگلى به قاچ ننداخت.»٭ همه كمان را نگاه كردند. چهل روز دوّم هم گذشت. اين بار، هر كس كمانى پرداخت، به حدّ طاقت خويش، خميدهقامت و پير. تير در چشم چلّه فروكرد و قِرِچ، قِرِچ، قِرِچ ... «خروش از خمِ چرخ چاچى بخاست» و ديدگان هم با تير رفت. گويى جانها نيز چون رشتهاى باريك از چشمها بيرون كشيده مىشد. نه، راهى به دِهى نبردند اين بار هم. يكى گفت: «اين چلّه هم، گُلى به سرِ ما نزد.» همه كمانها را نگاه كردند. اميد هم انگار با تير رفته بود: «هنر خوار شد، جادويى ارجمند.» لبها ورد مىخواند، برخى هم دعا. چشمها سفيد بود، امّا چشم آسمان خشك و بىحيا. روزى، اميدى بود كه صبح، چشم را به سپيدىاش نوازش دهند، امّا «نهان راستى، آشكارا گزند.» اميد هم با دلها خاك شد. ولى تا كى؟ چه قدر؟ ... سرانجام بايد روزى و يا شبى ... مگر نه پايان شبِ سيه ... و سيب زمين، مثل پيلىِ مادربزرگ چرخيد و چرخيد. ريسيد و ريسيد. يك شب، وقتى پدر مىخواست، ستارهى دختر را نشانش دهد، هيچ ستارهاى نبود. انگشت پدر خشك شد و خالىِ آسمان را نگاه كرد. صبح، همه جا پر از كبوترهاى سفيد بود. يكى فرياد زد: «... سپيد است.»
* پینوشت: پِشگل به قاچ (= قاش) انداختن: كنايه از سود و نفع رساندن، يا هنر نشان دادن.
غلامرضای صفّار
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در جمعه 3 اسفند1386 و ساعت
1:12 |
درود بر همهي دوستداران شعر و داستان. راستش را بگويم در اين مدت كم كه سه كتاب تازهچاپ شدهام (شهر من گم شده است - از هزار رنگ شعر - ناگهانهاي بيسببي) را در دنياي مجازي؛ اما كاملا حقيقيِ اينترنت، به علاقهمندان معرفي كردهام؛ هرگز فكر نميكردم كه اين همه مورد لطف دوستانِ اغلب ناشناس قرار بگيرم و بسيار قوت قلب پيدا كردم؛ خصوصا كه در كمال ناباوري چندين سفارش خريد دريافت كردم ؛ در حالي كه بارها دوستان در گوشم خوانده بودند كه: اين كار در اينترنت جواب نميدهد! اما نميدانم چرا داد!!! اميدوارم براي همه همين طور باشد. اين يادداشت را فقط براي سپاسگزاري نوشتهام و بس. هميشه كه نبايد شعر و داستان و مقاله نوشت! اين طور نيست؟؟؟! شاد و آزاد باشيد.
(براي آشنايي با سه كتاب يادشده؛ به مطالب پايينتر مراجعه كنيد. اميدوارم بپسنديد.)
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در شنبه 29 دی1386 و ساعت
20:34 |