تبليغاتX
ناگهان های بی سببی

درودی با طعمی از غم!‏
اصراری ندارم که باور کنید، امّا همین حالا، بعد از شنیدن و دیدن اخبار و رخ‌دادهای روز و بگیر و ببند و نوازش باتوم و جزغاله شدن گوشت بدن و خون و خون؛ و مرور صدباره‌ی کشته شدن «ندای آقا سلطان» در ذهن و جلوی چشم – که حتماً می‌خواسته فیلسوفانه و خردمندانه، به تناسب رشته‌ی دانش‌گاهی‌اش – فلسفه - جهان و اندیشه‌اش را محک بزند، که صد البتّه همه‌ی این اغتشاشات ِ «ملّت همیشه در صحنه»ی اراذل و اوباش‌شده و «جوانان آینده‌ساز ِ»‌ خس و خاشاک‌شده، قطعاً و بی هیچ شک و شبهه‌ای از خارج کشور و به فرمان‌دهی اجانب و صهیونیزم بین‌الملل و آمریکای جنایت‌کار و جهان‌خوار که «مرگ به نیرنگ او» که «خون جوانان ما می‌چکد از چنگ او» و انگلیس خبیث انجام می‌شوند، (چه جمله‌ی درازی شد! اگر مجبور شدید باز بخوانیدش، ببخشید!)؛ رمان «به سوی فانوس دریایی ِ» ویرجینیا وولف را که امانت داده بودم، از کیفم درآوردم و گذاشتم روی میز. می‌خواستم مطالعه‌ی کتاب «اللُمع فی التّصوّف» اثر ابونصر سرّاج‌الدّین توسی! (چه تناسبی) را شروع کنم که یهویی! همین طور بی‌هدف (انگار که مثلاْ بخواهی فال بزنی) بازش کردم. (منظورم رمان «به سوی فانوس دریاییِ» است!)‏
بالایش نوشته بود: 6، یعنی بخش ششم، صفحه‌ی 152. بند نخست آن را بی اختیار خواندم و عجیب به نظرم متناسب با این روزها آمد. بعداً دیدم این بخش، بخش ششم از فصل «زمان می‌گذرد ِ» این رمان است و باز چه قدر هم عنوان این بخش، متناسب با زمان حال به نظرم آمد! دنیا پر از چیزهای عجیب است، یکی‌اش هم این! همه‌اش که نباید با حافظ فال بزنی و جواب بدهد! با ویرجینیا وولف هم می‌شود انگار. تازه من نمی‌خواستم فال هم بزنم که، واقعاً یهویی شد! اصلاً شاید به نظر شما این چیزها اصلاً مربوط به هم، هم نباشند! نمی‌دانم. به هر حال بند نخست ِ بند ِ ششم این است. بخوانید و قضاوت کنید:‏
«بهار  بی آن که برگی را بجنباند، عریان و تابان هم‌چون باکره‌ای غرّه به عفاف و از اثر عصمت ملالت‌جوی، با چشمانی به فراخی گشوده و مراقب، بر کشت‌زاران لمیده بود و از کردار و پندار تماشاگران، یک سره فارغ بود.»
(به سوی فانوس دریایی : ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی صالح حسینی، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم، بهار 1383، ص 152)‏

‏(نگویید: «ای بابا! این همه نوشتی که این دو خط را بنویسی!» نشد خلاصه‌تر بنویسم!)‏

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 23:0 |

درود. راستش نمی‌دانم از کجا شروع کنم! اماّ به هر حال باید از یک جایی شروع کرد دیگر!‏
خب بیایید از این جا شروع کنیم:
نمی‌دانم کسی نمی‌خواهد این مسابقه‌ی فوتبال را که چند روز است راه افتاده و بازندگان آن، هی همین طور عصبانی و بی‌کلّه و گیج و ویج! از استادیوم می‌زنند بیرون و هی از چراغ قرمز رد می‌شوند و این پلیس بی‌چاره هم، هی آن‌ها را جریمه می‌کند؛ تمام کند؟؟؟!!! (عجب جمله‌ی روده‌درازی شد!)
بابا جان! ای رییس فدراسیون فوتبال سیاسی ِ ایران، به قول حافظ، جان من و جان شما! یک کاری بکنید این ماجرای فوتبال و رد شدن از چراغ قرمز، تمام شود! باباجان! صدای راه‌نمایی و رانندگی و رییس – رؤسای محترم آن هم درآمده! آخر چه قدر جریمه کنند؟!
شعر سپید:
هر چه من جریمه می‌کنم
باز این بازندگان بی‌ظرفیّت فوتبال
می‌آیند و می‌آیند و می‌آیند
و هی از چراغ قرمز رد می شوند!
دست‌هایمان از کار افتاد
جوهرهای خودکارهایمان ته کشید
ای داد!
ای بی‌داد!
... .
خب این از این!

امّا برویم سراغ «خس و خاشاک‌ها»!!!
نمی‌دانم چرا در این هوای بهاری، مقدار اندکی! خس و خاشاک بی‌‌مقدار وابسته به چهارگوشه‌ی دنیای آدمای بد و چیز! (گفته‌اند: اسمش را نیار!) هی می‌آیند در این هوای پاک، می‌روند توی چشم مردم ِ همیشه در صحنه و ایجاد ناراحتی‌های چشمی و چیزی می‌کنند؟!!! بابا جان! بروید توی خیابان ببینید مردم ما چه قدر با هم دوست هستند و در سایه‌ی فرمان‌روایی ِ قانون و قانون‌مداری، دارند گل می‌گویند و گل می‌شنوند!!! آخر مگر می‌شود در سرزمین گل و بلبل، غیر از این هم کاری کرد؟! مردم ِ گل و سنبل که داریم، بلبل خوش‌گوی ِ خوش‌خویِ ِ هزاردستان ِ خوش‌لهجه‌ی خوش‌آواز ِ خوش‌چهره را هم که داریم! پس – دور از جان و محضر شما – مرگ می‌خواهیم، برویم قندهار دیگه! (هم قندهار بود دیگه؟!)
خب این هم از این!
دیگر چه می‌ماند؟! ... .

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 11:21 |
درود‎.‎

در «26 اردی بهشت ماه» به مناسبت بزرگ‌داشت فردوسی و خیّام، با هم‌کاری دوستان (خانم ها: هاشمی، نجفی، کریمیان و فعّال و آقایان: آل ابراهیم، یزدان‌پناه، هاشمی و نیز کارکنان حوزه‌‌ی هنری شهرکرد به ویژه آقای شیروانی)؛ نشست بسیار گرم و دوستانه‌ای در خانه‌ی هنرمندان شهرکرد با حضور نزدیک به صد و پنجاه تن از دوست‌دارن شعر و ادب فارسی برگزار شد. در این برنامه،  پس از خواندن بخش هایی از شاه نامه که آقایان خسرو و سیاوش نقی زاده (پدر و پسر) آن ها را خواندند، نخست نگارنده‌‌ی این سطور، درباره‌‌ی شاه نامه با موضوع «نامه‌‌ی شاهان؟!» سخن گفت و سپس جناب آقای دکتر اسماعیل صادقی که از سر لطف در این نشست حضور داشتند، درباره‌‌ی خیّام با عنوان «سیری در جهان بینی خیّام» سخن رانی شیوایی فرمودند که بسیار مورد پسند حاضران قرار گرفت. اعضای دو انجمن حافظ و شاه نامه خوانی نیز از جناب آقای حسینی، رییس محترم حوزه‌‌ی هنری شهرکرد به سبب پشتی بانی هایشان از نشست های این دو انجمن در خانه‌‌ی هنرمندان شهرکرد، با اهدای یادبودی، سپاس گزاری کردند. بی هیچ توضیح دیگری چند عکس از این نشست را که آقای بسیم گرفته‌اند، در این جا ببینید. http://artshahrekord.ir/Page/10445/Default.aspx

پیروز و پاینده باشید.

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:49 |
درود‎.‎
در «اوّل اردی بهشت ماه جلالی» به مناسبت بزرگ‌داشت سعدی، با هم‌کاری دوستان (آقایان آل ابراهیم، یزدان‌پناه، هاشمی، احمدی و کارکنان حوزه‌‌ی هنری شهرکرد به ویژه آقای شیروانی)؛ نشست بسیار گرم و دوستانه‌ای در خانه‌ی هنرمندان شهرکرد با حضور بیش از صد و بیست تن از دوست‌دارن شعر سعدی برگزار کردم. در این برنامه، هدفم آن بود که از سخن‌رانی‌های معمول که در مقام شامخ ادبا و شعرا ایراد می‌شود!، پرهیز کنم و به متن‌خوانی بپردازم؛ از همین رو متن ترجیع‌بند پرآوازه‌ی سعدی را آماده کرده و در اختیار شرکت‌کنندگان قرار دادیم. خودم به هم‌راه آقای آل ابراهیم ترجیع‌بند را خواندم که انصافاً تأثیر چشم‌گیری بر روی شرکت‌کنندگان داشت و در پایان به برخی ابهامات و پرسش‌های حاضران پاسخ دادم و نشست به پایان رسید.‏
بی هیچ توضیح دیگری چند عکس از این نشست را که آقای بسیم گرفته‌اند، تقدیم می دارم. پیروز و پاینده باشید‎.‎

 

 

دیگر عکس ها را در این جا ببینید: http://artshahrekord.ir/page/10230/Default.aspx

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:31 |

(درود. یکم اردی‌بهشت ماه در خانه‌ی هنرمندان شهرکرد (خ فردوسی، نرسیده به چهارراه ادراه‌ی برق) ساعت 5 عصر؛ آیین سعدی‌خوانی برپاست. حضور دوست‌‌داران سعدی و ادب فارسی را گرامی می‌داریم.)

                                              درباره ی سعدی

ابومحمّد مشرف‌الدّین مصلح ‌ابن عبدالله، متخلّص به «سعدی» و ملقّب به القاب فخیمی چون: «پادشاه ِ مُلك سخن، اَفصحُ‌المتكلّمین و شیخ اجلّ»، شاعر قرن هفتم، در شیراز زاده شد. درباره‌ی تاریخ دقیق ولادت او اختلاف نظر وجود دارد. نیاکان وی به گفته‌ی خودش «همه، عالمان دین بودند». خود او آموزش‌های نخستین را در شیراز آغاز کرد و سپس به بغداد رفت و در مدرسه‌ی «نظامیّه»‌ مشغول به تحصیل شد. سپس به سفرهای طولانی رفت. در بغداد و شام و حجاز و شمال آفریقا و ... به سیر و سیاحت پرداخت و با طبقات مختلف مردم، روزگار گذرانید. سپس با دنیایی از تجربه و دانش به شیراز بازگشت و شاه‌كار‌های خود، سعدی‌نامه (بوستان) و گلستان را تألیف كرد. علاوه بر این‌ها؛ غزلیات، قصاید، ترجیعات، قطعات، رباعیّات و قصاید عربی دارد كه همه را در كلیّات او جمع‌آوری كرده‌اند. درگذشت او را از شش‌صد و نود تا شش‌صد و نود و پنج هجری قمری نوشته‌اند.

سعدی در درجه‌ی اوّل، شاعری عاشق است و از همین رو؛ حتّی در «گلستان و بوستان» كه دو اثر تعلیمی ِ بزرگ او محسوب می‌شوند، بابی از عشق نیز گشوده است؛ ولی در عین حال، او معلّم اخلاق و انسانیّت نیز هست و به همه‌ی جنبه‌های زندگی انسان، چون عشق و معرفت و اخلاق توجّه كرده و از معتدل‌ترین شعرای پارسی‌گوی است.
شناخت و قلم‌رو ِ سعدی به مرزهای ایران محدود نشده و تقریباً یك قرن پیش از دیگر شعرای ایرانی، آثار و افكارش در اروپا ترجمه شده است. بسیاری چون «اِمِرسون» نویسنده‌ و متفكّر آمریكایی، گلستان سعدی را در ردیف «کتاب مقدّس» می‌دانند و بر این باورند که: «سعدی به زبان همه‌ی ملل و اقوام عالم سخن می‌گوید ... سعدی به نوع بشر عشق می‌ورزد ... .»‏
مهم‌تریم ویژگی شعر و نثر سعدی، «ویژگی زبانی» آن است. زبان ساده، دل‌كش، روان، صمیمی، تأثیرگذار و در عین حال بسیار محكم، استوار، فصیح و بلیغ او باعث شده است، شعر و نثرش را «آسان‌نمای دشوار» و به اصطلاح معروف، «سهل و ممتنع» یا «سهل ِ ممتنع» بدانند. پس از فردوسی، زبان پارسی به هیچ شاعری بیش از سعدی مدیون نیست.‏
غزل عاشقانه در شعر سعدی به كمال رسیده است. غزلش پراحساس، ساده، روان، صمیمی، تأثیر‌گذار و دل‌كش است. به راستی چه کسی توانسته است و می‌تواند غزل عاشقانه بگوید و اشک شوق خواننده را از شدّت صمیمیّت و لطافت جاری سازد؟!
بوستان در قالب مثنوی و در ده باب تنظیم شده‌ است و از شاه‌كارهای بزرگ تعلیمی و اخلاقی بشر به شمار می‌آید و آرمان‌شهری‌ است كه شاعر در خیال خود بنا كرده ‌است تا بل‌که در جهان واقع نیز بتوان آن را برساخت. لایه‌های گوناگون اجتماع و اخلاقیّات ایران و ایرانی را می‌توان در این اثر یافت و باید برای داشتن جامعه‌ای شایسته‌تر در این روزگار، آموزه‌های تربیتی‌اش را به کار بست.
گلستان، تاثیرگذارترین نثر ادب پارسی، دنیایی واقعی ا‌ست با همه‌ی زشتی‌ها و زیبایی‌هایی كه شاعر در آن زندگی كرده است. نثر گستان كه در هشت باب تنظیم شده است، نثری مسجع، پر احساس، دل‌نشین و کوتاه است.‏
ما ایرانیان، بی هیچ اغراق و تعصّب، گنجی بی‌پایان داریم که به طرز شگفت‌آوری از آن غافلیم! آب در کوزه ی خود داریم و تشنه‌لب به دنبال سرچشمه‌های فرهنگ و معرفت می‌گردیم! به راستی شما خواننده‌ی گرامی، چند سال که چیزی از آموزه‌های سعدی نخوانده‌ای و احساس خود را در آینه‌اش به تماشا ننشسته‌ای؟! ما را چه می‌شود؟!
این نشانه‌ی برتری و بزرگی سعدی است اگر که در سردر ِ مجمع عمومی سازمان ملل، شعر معروف و انسان‌مدارِ:‏
‏«بنی‌آدم اعضای یك‌دیگرند             كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار،     دگر عضوها را نماند قرار»
را نوشته‌اند و نشانه‌ای است برای ما ایرانیان.
با این که چیدن گل از باغ شعر و اندیشه‌ی سعدی، کاری بسیار دشوار است؛ مطابق رسم، با غزلی این یادمان را به پایان می‌برم:
آمدی، وه! كه چه مشتاق و پریشان بودم              تا برفتی ز برم، صورت بی‌جان بودم‏
نه فراموشی‌ام از ذكر تو خاموش نشاند               كه در اندیشه‌ی اوصاف تو حیران بودم!‏
بی تو در دامن گلزار نخفتم یك شب                     كه نه در بادیه‌ی خار مُغیلان بودم
زنده می‌كرد مرا دم به دم امّید وصال                   ور نه، دور از نظرت، كشته‌ی هجران بودم!‏
به تولاّی تو، در آتش محنت، چو خلیل،                گوییا در چمن لاله و ریحان بودم!‏
تا مگر یك نفسم بوی تو آرد دَم ِ صبح،                همه‌شب، منتظر مرغ غزل‌خوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت:        عهد بشكستی و من بر سر پیمان بودم!‏
سخن آخر: بیایید سعدی بخوانیم!

(پیش‌نوس نخست این نوشتار را دوست گرامی‌ام، آقای مهدی آل ابراهیم برای یادمان بزرگ‌‌داشت سعدی فراهم آورد که از ایشان سپاس‌گزارم.)

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 23:27 |
درود. 25 فروردین روز بزرگ‌داشت عطّار نیشابوری است. بی‌مناسبت ندیدم به این مناسبت و البتّه از روی وظیفه؛ یادی از این بزرگ‌مرد عرصه‌ی فرهنگ و عرفان ایران یادی بکنم. شاه‌نامه و کلیله و دمنه و پنج گنج نظامی‌و هزار و یک شب و صدها منبع داستانی دیگر ایران به کنار؛ در ادبیّات ایران، فقط عطّار ِ تنها، نزدیک به چهار صد قصّه و حکایت و افسانه و داستان در آثارش آورده و آن وقت این سریال «افسانه‌ی جومونگ» است که با وجود یک قصّه‌ی نه چندان استوار و پرداخت معمولی، خانواده‌ها و کودک و جوان و پیر ما  ایرانیان را پای تلویزیون میخ‌کوب می‌کند!!! و وقتی هم می‌خواهیم به فرهنگ داستانی کشورمان بپردازیم، سریالی مانند «چهل سرباز» می‌سازیم که دو ریال ارزش ندارد!

چرا این گونه است؟؟؟!!!‏

زندگی‌نامه‎‌‎ی عطّار نیشابوری:‏
عطّار از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری قمری است.‏‎ ‎نام اصلی او «فرید الدّین‎ ‎ابوحامد» است. اطّلاع دقیقی از سال تولّد او در دست نیست و تاریخ ولادتش را از‎ ‎سال 513 هجری قمری تا 537 هجری قمری دانسته اند.‏‎ ‎عطّار در روستای «کَدکن» - ‏‎ ‎یکی از روستاهای نیشابور - به دنیا آمد. از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست.‏
پدر عطّار به شغل عطّاری (داروفروشی) مشغول بود و فریدالدّین هم پس از مرگ‎ ‎پدرش به همین شغل روی آورد. عطّار علاوه بر داروفروشی به کار طبابت هم‏‎ ‎مشغول بود و خود در این مورد گفته است:‏
به‎ ‎داروخانه پانصد شخص بودند                که در هر روز نبضم می‌نمودند
(یعنی آن‌ها را معاینه می‌کردم.)
آن چه مسلّم است، این است که: عطّار در اواسط عمر خود دچار تحوّلی روحی شد و به عرفان روی آورد. در مورد چه گونگی این انقلاب روحی، داستان‌هایی وجود دارد که درستی آن‌ها از نظر تاریخی معلوم نیست، ولی معروف‌ترین آن‌ها این است که روزی عطّار در دکان خود مشغول کار بود که درویشی به آن جا رسید و چند بار با گفتن جمله‌ی «چیزی برای خدا بدهید» از‏‎ ‎عطّار کمک خواست، ولی او به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: «ای خواجه! تو‏‎ ‎چه گونه می‌خواهی از دنیا بروی؟» عطّار گفت: «همان گونه که تو از دنیا می‌روی.» درویش گفت: «تو مانند من می‌توانی بمیری؟» عطّار گفت: «بله.» درویش، کاسه‌ی چوبی خود را‏‎ ‎زیر سر نهاد و با گفتن کلمه‌ی «الله» از دنیا رفت.‏‎ ‎عطّار چون این واقعه را دید، شدیداً منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.

او‎ ‎بعد از مشاهده‌ی حال درویش، دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف معروف، «رکن الدّین» رفت و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد‏‎ ‎و چند سال در خدمت او بود.‏
عطّار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم‏‎ ‎سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکّه تا ماورالنّهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها‎ ‎بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد.‏‎ 

‎در مورد مرگ عطّار نیز‏‎ ‎روایت‌های مختلفی وجود دارد و بعضی می‌گویند که او در حمله‌ی مغولان به شهر نیشابور‏‎ ‎به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سال‌های 627 تا 632 هجری‎ ‎قمری بوده است. آرام‌گاه عطّار در نزدیکی شهر نیشابور واقع شده است.‏

ویژگی‌های آثار‎:
‎عطّار شاعری است که شیفته‌ی عرفان و تصوّف است. کلام‏‎ ‎عطّار ساده و گیرا است. او با سوز و گداز سخن می‌گوید و اگر چه در فنّ شاعری به پای‏‎ ‎استادانی چون‎ سنایی‎ نمی‌رسد،‎ ‎ولی سادگی گفتار او وقتی با دل‌سوختگی هم‌راه می‌شود؛ بسیار تأثیرگذار است.‏‎

بدون شک عطّار سرمایه‌های عرفانی شعر فارسی را - که سنایی آغازگر آن‎ ‎است - به کمال رساند و به راستی می‌توان گفت که عطّار راه را برای کسانی چون‏‎ ‎مولوی‎ ‎باز کرده است.‏
عطّار از معدود‏‎ ‎شاعرانی است که در طول زندگی خود هرگز زبان به مدح کسی نگشود و هیچ شعری از او که‎ ‎در آن امیر یا پادشاهی را ستوده باشد، یافت نمی‌شود.‏عطّار در مثنوی «منطق الطّیر» با بیان رموز عرفان، سالک این راه را قدم به‎ ‎قدم تا مقصود می‌برد. عطّار در سرودن‏ ‎غزل‏‌های عرفانی نیز بسیار‎ ‎توانا است و اندیشه‌ی ژرف او به به‌ترین شکل در این اشعار نمود یافته است. عطّار برای بیان مقصود خود از همه چیز از جمله تمثیلات و حکایت‌هایی که‎ ‎حیوانات، قهرمان آن هستند بهره جسته است و امروزه می‌توان مثنوی منطق الطّیر را یکی‎ ‎از مهم‌ترین‎ ‎‏«‏فابل»‏ها در ادب فارسی‎ ‎دانست.

آثار:‏

دیوان اشعار: مجموعه‌ی قصاید و غزلیّات عطّار، که بیش‌تر‎ ‎آن‌ها عرفانی و دارای مضمون‌های بلند صوفیانه و قلندرانه هستند به نام «دیوان عطّار» چند بار چاپ‏‎ ‎شده است.‏

از میان مثنوی‌هایی که بی‌گمان از اوست می‌توان به سه اثر زیر اشاره کرد‎:‎
الف. منطق‎ ‎الطّیر:‏‎ ‎این مثنوی، که حدود 4600 بیت دارد مهم‌ترین و برجسته‌ترین‎ ‎مثنوی عطّار و یکی از مشهورترین مثنوی‌های تمثیلی فارسی است. این کتاب که در‎ ‎واقع می‌توان آن را «حماسه‌ای عرفانی» نامید، عبارت است از داستان گروهی از مرغان‏‎ ‎که برای جستن و یافتن سیمرغ – که پادشاه آن‌هاست - به راه‌نمایی هدهد به راه می‌افتند‎ ‎و در راه از هفت مرحله‌ی سهم‌گین می‌گذرند.‏‎ ‎در هر مرحله، گروهی از مرغان از راه‏‎ ‎باز می‌مانند و به بهانه‌هایی پا پس می‌کشند تا این که، پس از عبور از این مراحل‏‎ ‎هفت‌گانه - که بی شباهت به هفت خان رستم  نیست - سرانجام از آن گروه انبوه‎ ‎مرغان که در جست و جوی «سیمرغ» بودند؛ تنها «سی مرغ» باقی می‌مانند و چون به خود می‌نگرند در می‌یابند که آن چه بیرون از خود می‌جسته‌اند – سیمرغ - اینک در وجود خود‎ ‎آن‌هاست!‏
منظور عطّار از مرغان، سالکان راه و از «سی مرغ»، مردان خداجویی است‏‎ ‎که پس از عبور از مراحل هفت‌گانه‌ی سلوک، یعنی: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید،‏‎ ‎حیرت، فقر و فنا، سرانجام حقیقت را در وجود خویش کشف می‌کنند.‏
ب. الهی‌نامه: این منظومه در واقع‎ ‎مجموعه‌ای است از قصّه‌های گوناگون کوتاه و مبتنی بر گفت و شنود پدری با پسران جوان‎ ‎خود که بی‌هوده در جست و جوی چیزهایی برآمده اند که حقیقت آن‌ها با آن چه عامّه‌ی مردم از آن می‌فهمند، تفاوت دارد.‏
پ. مصیبت‌نامه: از دیگر منظومه‌های مهم عطّار، مصیبت‌نامه و در بیان‎ ‎مصیبت‌ها و گرفتاری‌های روحانی سالک است و مشتمل است بر حکایت‌های فرعی بسیار که هر‎ ‎کدام از آن‌ها جذّاب و خواندنی است. در این منظومه شیخ نیشابور خواننده را‎ ‎توجّه می‌دهد که فریفته‌ی ظاهر نشود و از ورای لفظ و ظواهر امر، به حقیقت و معنی اشیا‏‎ ‎پی ببرد.‏
مختارنامه: عطّار یکی از شاعرانی است که به سرودن رباعیّات استوار و عمیق عارفانه و‎ ‎متفکّرانه مشهور بوده است. رباعیّات وی گاهی با رباعیّات خیّام، بسیار نزدیک‎ ‎شده و همین امر سبب گردیده است که بسیاری از آن‌ها را بعدها به خیّام نسبت دهند و در‎ ‎مجموعه ترانه‌های وی به ثبت برسانند.‏‎ ‎همین آمیزش و نزدیکی فکر و اندیشه،‎ ‎کار تمیز و تفکیک ترانه‌های این دو شاعر بزرگ نیشابوری را دشوار کرده است.‏
تذکرة الاولیا: عطّار‎ ‎از آغاز جوانی به سرگذشت عارفان و مقامات اولیای تصوّف، دل‌بستگی زیادی داشته است.‏‎ ‎همین علاقه سبب شده است که او سرگذشت و حکایات مربوط به نود و هفت تن از‎ ‎اولیا و مشایخ تصوّف را در کتابی به نام تذکرة الاولیا گردآوری کند. (اصل کتاب، هفتاد و دو بخش بوده و در طول سال‌ها بیست و پنج بخش دیگر بر آن افزوده شده است.)
پیش از‎ ‎او در کتاب «کشف المحجوب» هُجویری و «طبقات الصّوفیه»‌ی عبدالرّحمان سُلََمی‌‌نیز چنین کاری‎ ‎صورت گرفته بوده است و اگر چه این دو کتاب به علّت قدیمی‌تر بودن، اهمّیّت دارند؛ ولی تذکرة‏‎ ‎الاولیای عطّار، نزد فارسی‌زبانان شهرت بیش‌تری پیدا کرده است. این کتاب در سال‌های‎ ‎آخر سده‌ی ششم یا سال‌های آغاز سده‌ی هفتم هجری تألیف شده است.‏
نمونه‌ی آثار:‏
نمونه‌ای از شعر عطّار‎:‎
سوختی جانم چه می‌سازی مرا؟!                    بر سر افتادم چه می‌تازی مرا؟!‏
در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک،                        بو که بر گیری و بنوازی مرا‏
لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد،                        بر نخیزم گر بیندازی مرا!
بنده‌ی بی‌چاره گر می‌بایدت،                           آمدم تا چاره‌ای سازی مرا
چون شدم پروانه‌ی شمع رُخت،                      همچو شمعی چند بگدازی مرا؟!‏
گرچه با جان نیست بازی، درپذیر،                   هم‌چو پروانه به جان‌بازی مرا!
تو تمامی، من نمی‌خواهم وجود                      وین نمی‌باید به انبازی مرا
سر چو شمعم باز بر یک‌بارگی                       تا کی از ننگ سرافرازی مرا؟!‏
دوش وصلت نیم‌شب در خواب خوش،               کرد هم‌خلوت به د‌م‌سازی مرا
تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای،                    کرد صبح آغاز غمّازی مرا!‏
چون ز تو آواز می‌ندهد فرید؟!                       تا دهی قرب هم آوازی مرا

نیز:‏

ندارد درد ما درمان دریغا                               بماندم بی سر و سامان دریغا
در این حیرت، فلک‌ها نیز دیری است،              که‎ ‎می‌گردند سرگردان دریغا
رهی بس دور می‌بینم در این ره                    نه سر پیدا و نه‎ ‎پایان، دریغا‏
چو نه جانان بخواهد ماند و نه جان                  ز جان، دردا و از جانان‏‎ ‎دریغا
پس از وصلی که هم‌چون باد بگذشت              درآمد این غم هجران دریغا‎!

نمونه‌هایی از نثر عطّار از تذکرة الاولیا:‏

نقل است که جوانی بود و پیوسته بر صوفیان انکار کردی. یک‎ ‎روز شیخ (ذوالنّون‎ ‎مصری)، انگشتری خود به وی داد و گفت: پیش فلان نانوا رو و به یک دینار گرو کن. انگشتری از شیخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شیخ آمد و گفت: به یک‏‎ ‎درم بیش نمی‌گیرند. شیخ گفت: پیش فلان جوهری بر تا قیمت کند.  ببُرد. دو هزار‏‎ ‎دینار قیمت کردند. بازآورد و با شیخ گفت. شیخ گفت: علم تو با حال صوفیان، چون علم‏‎ ‎نانواست بدین انگشتری. جوان، توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.‏

نقل است که شیخ (بایزید بسطامی‌) را‎ ‎هم‌سایه‌ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می‌گریست، که چراغ‎ ‎نداشت. شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه‌ی ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی. چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت: چون روشنایی‏‎ ‎شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم. حالی بیامد و مسلمان‎ ‎شد.

روزی شیخ‌المشایخ نزد ابوالحسن خرقانی آمد. طاسی پرآب پیش شیخ نهاده بود. شیخ‌المشایخ دست در آب کرد و ماهی زنده بیرون آورد. ابوالحسن گفت: «از آب ماهی نمودن، آسان است؛ از آب، آتش باید نمود!»‏
شیخ‌المشایخ گفت: «بیا تا به این تنور، فروشویم تا زنده کی برآید؟!» ابوالحسن گفت: «یا عبدالله! بیا تا به نیستی خود فروشویم تا به هستی او که برآید!»‏
شیخ المشایخ دیگر سخن نگفت‎.

روزی شِبلی می‌رفت. دو کودک را دید که برای گردویی که یافته بودند، نزاع می‌کردند. شبلی آن گردو را از ایشان گرفت و گفت: «صبر کنید تا بر شما قسمت کنم.»‏
چون آن را شکست تهی بود، خجل شد و گفت: «آن همه خصومت، بر گردوی تهی و این همه دعوی قسّامی‌بر هیچ!»‏

ابونصر سرّاج، ماه رمضان از توس به بغداد آمد و در مسجد «شونیزیّه»، خلوت‌خانه‌ای به او دادند و تا عید، جمع درویشان را امامت می‌کرد و خادمی، هر شب قرصی نان به درِ خلوت‌خانه‌ی او می‌برد و به او می‌داد. چون عید شد و «ابونصر» رفت، خادم نگاه کرد. آن قرص‌های نان همه بر جای بود‎!‎

کسی از «ابوالعبّاس قصّاب» پرسید که: «شیخا! کرامت تو چیست؟» گفت: من کرامت نمی‌دانم امّا آن می‌دانم که در ابتدا هر روز گوسفندی می‌کشتم و تا شب بر سر می‌نهادم و در همه شهر می‌گرداندم تا اندکی سود ببرم یا نه؛ و امروز چنان می‌بینم که مردان عالم از مشرق تا به مغرب برمی‌خیزند و به زیارت ما، پای‌افزار در پا می‌کنند، چه کرامت بالاتر از این می‌خواهید؟!»‏

نقل است ابراهیم شیبانی گفت: ۶۰ سال بود که نفسم لقمه‌ای گوشت بریان آرزو می‌کرد و نمی‌دادمش. یک روز ضعفی عظیم چیره شد و کاردش به استخوان رسید و بوی گوشت پدید آمد. نفسم فریاد گرفت و زاری کرد که: «اگر وقت آمده است، از برای خدا، برخیز از این گوشت، لقمه ای بخواه!» برخاستم و بر اثر بوی گوشت رفتم تا به زندان رسیدم. چون وارد شدم یکی را دیدم که داغش می‌کردند و او فریاد می‌کرد و بوی گوشت بریان برخاسته بود. نفسم را گفتم: «هلا! گوشت بریان بستان!» نفسم ترسید و تن زد و به سلامتِ مانده قانع شد‏‎.

نقل است که درویشی آواز می‌داد که: «اگر مرا دو گِرده نان بدهند، کارم راست می‌شود.»‏
شِبلی گفت: «خوشا به حال تو که با دو گرده نان کارت راست می‌شود! مرا هر شبان‌گاه دو جهان در کنار می‌گذارند و کارم بر نمی‌آید!»

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 23:30 |
بخوانید، بخندید، بگریید!‏

درود به دوستان و خوانندگان گرامی!‏
پیشاپیش فرا رسیدن جشن نوروز را تبریک می‌گویم و امیدوارم سال خوب و خوشی در پیش رو داشته باشیم!‏
برای شما مطلبی کم‌نظیر در نظر گرفته‌ام که هم باید با آن خندید و هم گریست! و این نیست مگر طنز فاخر ِ اصیل. چرا که، هر چه شما را ابتدا خنداند و بعد گریاند، شک نکنید که خود ِ خود ِ طنز است!‏
چند سالی است که در دانش‌گاه پیام نور شهرکرد، درس زبان تخصصّی ِ رشته‌ی زبان و ادبیّات فارسی را نیز تدریس می‌کنم و همیشه در هنگام تصحیح برگه‌های امتحانی، با موارد عجیب و غریبی در ترجمه‌های دانش‌جویان رو به رو می‌شوم. این بار ناگهان به فکرم رسید این موارد را با شما نیز در میان بگذارم و در خنده و گریه‌ی خود، شریکتان گردانم!!!

در آزمون زبان تخصصّی 1، یکی از پرسش‌های تشریحی، بیت معروف سعدی به زبان انگلیسی بود و از دانش‌جویان خواسته شده بود آن را به فارسی ترجمه کنند. ترجمه‌ی انگلیسی آن بیت معروف - که معروف است تمام ایرانیان از دبستان و بلکه مهدکودک!!!، آن را می‌دانند و در سردر ِ سازمان ملل نیز نوشته شده - این است:‏

If fate brings suffering to one member
The others cannot stay at rest‎

حتماً دیگر متوجّه شده‌اید که منظور این بیت زیبای انسان‌مدارانه‌ی سعدی است:‏
چو عضوی به درد آورد روزگار /  دگر عضوها را نماند قرار
حالا چند ترجمه‌ی شگفت‌انگیز ِ فصیح از دانش‌جویان دوره‌ی کارشناسی زبان و ادبیّات فارسی را که از ترم هشت، پایین‌تر نیستند بخوانید، بخندید و بگریید:‏
‏- اگر روزگار عضوی را به درد آورد، دگرعضوها را نماند قرار. (ن. پ.)‏
‏- اگر عضوی به درد آورد روزگار دگرعضوها را نماند قرار. (م. م.)‏
‏(این دو ترجمه تا اندازه‌ای قابل تحمّل‌اند و می‌شود این را هم که چه طور یک دانش‌جوی ترم هشت به بعد زبان و ادبیّات فارسی، شکل درست این بیت معروف را نمی‌داند، نادیده گرفت؛ امّا حالا این ترجمه‌ها را از همین بیت، که عیناً می‌آورم، بخوانید:)
– اگر در فروش‌گاه یک عضو باشد دیگران نمی‌توانند استراحت کنند [!!؟؟] (آ. ع.)‏
‏– اگر پرنده‌ها درهر باد (یاد) سفر کنند دیگران نمی‌توانند بمانند در استراحت(قرار) [!!؟؟](گ. ا.)‏
در آزمون زبان تخصصّی 2 نیز ترجمه‌ی این جمله از دانش‌جویان خواسته شده بود:‏

English means in the first place the mother tongue. As that  it’s the practical subject in the world: you cant understand anything or take any part in your society without it.‎

معنی جمع و جور این بند چنین است: «انگلیسی در وهله‌ی اوّل، به معنای زبان مادری است، از این رو، کاربردی‌ترین رشته (یا موضوع) در جهان است. شما بدون آن نمی توانید چیزی را بفهمید یا در جامعه‌ی خود نقشی ایفا کنید.»
حالا ترجمه‌ی چند دانش‌جو را که عیناً می‌آورم، بخوانید:‏
- انگلیسی معنی در اوّلین مکان. بیش‌تر موضوعات دراین کلمه. شما نمی‌توانید بفهمید خیلی چیزها یا خیلی قسمت‌ها بگوید جامعه بدون آن. (ه. ا.)
‏- ... که تولید می کند موضوع در جهان ... (س. ش)
‏– معنی انگلیسی در این اوّلین مکان آن زبان مادری است هست آن موضوع عملی مهمی در آن جهان شما نمی‌توانید بفهمید هیچ چیزی یا به دست آورد هیچ بخشی در جامعه شما بدون آن. (س. ن)
انصافاً آیا یک آنگولایی که تازه هم فارسی یاد گرفته باشد، این طور حرف می‌زند؟؟!! هر کس معنای این جمله‌ها را فهمید و از آن‌ها سر در آورد، پیش من جایزه‌ای دارد!‏ این را هم بگویم که اگر باور نکنید دانش جویان محترم، همین طور نوشته بودند؛ به شما حق می دهم!!!
یکی از دانش‌جویان محترم هم برای تشکّر و در آوردن خستگی از تن من، در پایان برگه چنین نوشته بود: با تشکّر و خسته‌باشی از استاد محترم [!!!] (ز. ش.)

این گوشه‌ای از اوضاع و احوال دانش و دانش‌ورزی در دانش‌گاه‌های ماست و مؤکّداً می گویم که دانش‌گاه‌های آزاد و دولتی و پیام نور و ... در این مورد هیچ تفاوتی با هم ندارند!!!‏
به کجا می‌رویم؟!‏

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 15:19 |
درود.

دوستان گرامی! حتماً، نخست نوشته ای را که با عنوان «چاپ دو کتاب جدید» آورده ام، بخوانید؛ سپس بروید سراغ بخشی که با نام «اشعار ویراسته» آورده ام.

    مهلت نهایی ارسال آثار 25 دی ماه، بدون تمدید!!!

+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 12:4 |


دوستان گرامی!

بیش از  صد شعر  را  در بخش ادامه ی مطلب  بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 15:30 |

    مهلت نهایی ارسال آثار 25 دی ماه، بدون تمدید!!!

درود بر دوستان جانی.

اول یک خبر: کتاب داستان «شهر من گم شده است» که برگزیده ای از داستان های داستان نویسان استان است و به گزینش و ویرایش من آماده و انتشارات سوره ی مهر آن را چاپ کرده است٬ در جشنواره ی تولیدات حوزه های هنری کشور٬ برگزیده شد و جایزه گرفت. (به طور کلی٬ از بین کتاب های داستان کوتاه٬ فقط سه اثر به مرحله ی پایانی راه یافته بودند.) به نویسندگان داستان های این کتاب، صمیمانه تبریک می گویم. نیز رمان خانم فاطمه ی حیدری٬ از نویسندگان استانمان با نام «عروس دهکده» در این جشنواره برگزیده شد و جایزه گرفت. به ایشان نیز تبریک می گویم و برایشان آرزوی پیروزی دارم.

حالا بی هیچ درنگی دیگر برویم سر ِ اصل مطلب:

به پیش نهاد نشر سخن گستر، قرار است دو کتاب برگزیده ی شعر و داستان از شاعران و داستان نویسان استان چهارمحال بختیاری برگزینم و آن ها را برای چاپ؛ ویرایش و آماده سازم. راستش این قدر شعر و داستان از دوستان داشتم که بدون این آگهی هم دو کتاب شعر و داستان چاپ کنم؛ اما گفتم به تر است فراخوانی هم بدهم. پس دوستان دیده و نادیده، که علاقه مند به چاپ اثرشان هستند، با توجه دقیق به شروط زیر اقدام فرمایند:

1. هر شاعر و داستان نویس فقط می تواند 3 شعر و 3 داستان؛ ارائه دهد. (توضیح: به هر علت، ممکن است این تعداد کم تر یا بیش تر شود.)

2. آثار خود را از طریق ایمیل برای من بفرستید: saffar54@yahoo.com و یا این که آن ها را در بخش نظرات وبلاگ - یعنی همین جایی که دارید مطالعه می فرمایید! - بگذارید و باز در صورتی که این امکان برایتان فراهم نیست (البته این دیگر غیرممکن است!) حتما و حتما، فلاپی یا سی دیِ حاوی آثار خود را حضوری در روزهای سه شنبه تا پنج شنبه، ساعت 4 تا 6 عصر، در خانه ی هنرمندان شهرکرد به من برسانید. (نشانی خانه ی هنرمندان: شهرکرد، خ فردوسی شمالی، بین چهارراه فردوسی و برق، رو به روی نظام مهندسی)

3. مشخصات کامل خود را که شامل موارد زیر است، حتما بنویسید:

الف: نام و نام خانوادگی.  ب: سال تولد و شهر محل تولد. پ: مدرک تحصیلی و رشته ی تحصیلی. (توضیح بسیار ضروری: مواظب باشید به سرنوشت آقای کردان گرفتار نشوید لطفا!!!)  ت: شغل.  ث: شماره ی تلفن منزل (با پیش شماره) و تلفن هم راه. ج: نشانی دقیق محل سکونت با کد پستی.

4. حتما یک قطعه عکس رنگی (سه در چهار) هم راه فایل، ارسال کنید. (ترجیحا اگر عکس خود را حضوری تحویل دهید، بسیار به تر است. عکس و اطلاعات برای تهیه ی نمایه ی پایان کتاب است.)

5. شما دوست گرامی، با ارسال شعر و داستان خود، در واقع اجازه و اختیار ویرایش کار خود را نیز به من و نشر سخن گستر داده اید و البته کوشش  بر این است که تا حد امکان، فقط به ویرایش فنی اثر پرداخته شود. (این شرط برای این است که فردای روزگار، دوستی پیدا نشود و بگوید: چرا در شعر من ویرگول و نقطه گذاشتید!!! البته یک وقت دیدید کلمه ای هم تغییر کرد. خدا را چه دیدی؟!!!  داستان نویسان که تکلیفشان مشخص است!)

6. خواهشمندم از ارسال آثار مناسبتی و آیینی خودداری کنید. برای این دسته آثار، اثری جداگانه چاپ خواهد شد.

از دوستان شاعری که در زیر نام می برم، این شعرها را دارم:...

                             ادامه ی مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط غلام رضای صفّار در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 12:22 |