تبليغاتX
ناگهان‌های بی‌سببی























ناگهان‌های بی‌سببی

امام رضا عليه‌السّلام:

اِذا اَرادَ اللّه‏ُ اَمْرا، سَلَبَ الْعِبادَ عُقولَهُمْ، فَاَنْفَذَ اَمْرَهُ وَ تَمَّتْ اِرادَتُهُ؛ فَاِذا اَنْفَذَ اَمْرَهُ، رَدَّ اِلى كُلِّ ذى عَقْلٍ عَقْلَهُ! فَيَقولُ كَيْفَ ذا؟! وَ مِنْ اَيْنَ ذا؟!

هر گاه خداوند چيزى را بخواهد، عقل‌هاى بندگان را از آن‌ها می‌گيرد و حكم خود را اجرا می‌کند و خواسته‌ی خود را به پايان می‌رساند. همين كه حكم خود را اجرا كرد، عقلِ هر صاحب‌عقل را به او بر می‌گرداند! آن گاه او مرتب می‌گويد: «چه گونه و از كجا چنين و چنان شد؟!»

تحف العقول، ص 442

 حالا ما بنده‌های خدا چه کار می‌کنیم؟! هیچی، نشستیم ببینیم کی، کجا یه بی‌عقلی می‌کنه، تا از هست و نیست ساقطش کنیم! تا جایی که می‌تونیم، تو سرش بزنیم! تا می‌تونیم پشت سرش حرف بزنیم! تا جایی که می‌شه محدودش کنیم! اگه تونستیم حتّی اجازه ندیم نفس بکشه! اصلاً تا پایان عمر از همه چی محرومش می‌کنیم!

بابا بی‌خیال! کار و خواست خدا بوده دیگه، قربون حکمتش برم! قبول نداری؟ برو از امام رضا بپرس!

(حالا می‌ترسم یکی از همین «ما» بگه: خب خدا این کارا کرده که ما همین کارها را بکینم دیگه!!!)

 سعدی چه قدر قشنگ گفته که:

مِها! زورمندی مکن با کِهان

که بر یک نَمَط، می‌نماند جهان

سر ِ پنجه‌ی ناتوان برمپیچ

که گر دست یابد، برآیی به هیچ!

گرفتم کز افتادگان نیستی

چو افتاده بینی چرا نیستی؟

(بوستان، باب اوّل: در عدل و تدبیر و رای)

و جایی دیگه چه قدر قشنگ‌تر و عمیق‌تر گفته که:

فقیهی بر افتاده‌مستی گذشت

به مستوری ِ خویش، مغرور گشت

ز نخوت بر او التفاتی نکرد

جوان، سر برآورد که: ای پیرمرد!

تکبّر مکن چون به نعمت دَری

که محرومی آید ز مستکبری

یکی را که در بند بینی مخند!

مبادا که ناگه درافتی به بند!

نه آخر در امکان ِ تقدیر هست،

که: فردا چو من باشی افتاده مست؟

تو را آسمان خط به مسجد نِبِشت

مزن طعنه بر دیگری در کِنِشت

ببند ای مسلمان به شکرانه، دست

که زُنّار ِ مغ بر میانت نبست

نه خود می‌رود هر که جویان اوست

به عُنفش، کِشان می‌برد لطف دوست!

(بوستان، باب هشتم: در شکر بر عافیت)


برچسب‌ها: از حکمت های خدا, بی عقلی, تو سر زنی, بوستان سعدی
نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 18:26 توسط غلام‌رضای صفّار|

سلام. سال نو مبارک.

دکتر رحمانی‌زاده‌، استادیار دانش‌كده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانش‌گاه علاّمه طباطبایی است. سال‌هاست ایشان را ندیده‌ام. فقط حدود دو سال پیش که قرار بود رمانش را چاپ کند، با هم گفت و گویی تلفنی کردیم و تمام!

ادامه‌ی مطلب را بخوانید:‏


برچسب‌ها: دکتر رحمانی‌زاده‌ی ده‌کردی, از آموختن تا سوختن, زندگی‌نامه‌ی استاد جانب‌قلی یارونی
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 11:23 توسط غلام‌رضای صفّار|

ای خدا! این وصل را هجران مکن!

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این بستان و این مستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست

شاخ، مشکن؛ مرغ را پرّان مکن

جمع و شمع ِ خویش را بر هم مزن

دشمنان را کور کن، شادان مکن!

گر چه دزدان، خصم ِ روز ِ روشن‌اند،

آن چه می‌خواهد دل ایشان، مکن

کعبه‌ی اقبال، این حلقه است و بس

کعبه‌ی اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را بر هم مزن

خیمه‌ی توست آخر، ای سلطان! مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر

هر چه خواهی کن، و لیکن آن مکن!

(آمین!)

حضرت مولانا


برچسب‌ها: فصل رسیدن, عشق, کوری چشم دشمنان
نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 13:21 توسط غلام‌رضای صفّار|


آرم آغاز در اين نامه، زِ نو، نام خدا را‏
آن كه آشفته ز گيسوى بتان خاطر ما را

‏ آن كه آراسته چون گل، رخِ هر لعبت كابل‏
كرده پرچين، سر زلفينِ غزالانِ خَتا را
داده بر سروقدان، سنبل زلف و خط خضرا‏
سنبل از لاله برويانده، زِ گل‌برگ، گيا را‏
‏ بسته از غمزه‌ي آهورَوِشان، راه پلنگان‏
خسته از ناوَكِشان، بال عقابان هوا را‏

‏ از پى مَحملِ ليلى بدواند دل مجنون‏
به خروش آوَرَد از زمزمه‌ي عشق، درا را‏

‏كه جز او زير خط سبز نمايد لب شيرين؟!‏
كه جز او كرده نهان در ظُلُمات آب بقا را؟!‏

‏كه جز او صيد دل از سلسله‌ي غصّه رهاند؟‏
آرَد از دام برون، پاى گرفتارِ بلا را؟‏

‏عاشقان ساخته ديوانه‌ي گيسوى نكويان‏
كرده زنجير، همان غاليه‌ي لخلخه‏ سا را‏

‏بى دم او نزند نى، نفس و؛ چنگ ننالد‏
او برون آوَرَد از تار و نى و چنگ، صدا را‏

‏متمايل نشود هيچ درختى و گياهى‏
نَوَزانَد اگر از طرْف چمن باد صبا را

‏همه از ناطقه‌ي اوست غزل گفتن دهقان‏
بلبل از فيض گل آموخته اين نطق و نوا را

ادبیّات استان چهار محال و بختیاری، شعرای طراز اوّل و قدری را به عرصه‌ی ادب جهان تقدیم و معرّفی کرده است که بدبختانه یا اصلاً ایشان را نمی‌شناسیم و شعرشان را نخوانده یا این که نهایتاً نامی از ایشان شنیده‌ایم.‏


ادامه‌ی مطلب را بخوانید:‏



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 13:1 توسط غلام‌رضای صفّار|

در صفحه‌ي ادبي روزنامه‌ي جام جم،‌ دوم تيرماه 1390 شعري و يادداشتي بر آن چاپ شده بود كه به علّت آن چه كه در ادامه‌ي مطلب خواهيد خواند، آن را قابل بحث ديدم و خير سرم ويرم گرفت! يادداشتي و نقدي بر آن يادداشت و شعر نوشتم و به صورت اينترنتي براي روزنامه فرستادم تا در پايين همان شعر و صفحه كه ويژه‌ي نظريّات خوانندگان محترم! است، نشر شود؛ امّا هر چه چشم چشم كردم خبري نشد كه نشد! حتّي سماجت كردم و زنگ زدم و علّت را هم جويا شدم، امّا باز هم نتيجه‌اي نگرفتم. يك بار گفتند مسئول تأييد نظرها نيستش!‌ و به سؤالات اينترنتي هم پاسخي ندادند! شايد فقط تأييديه‌ها را تأييد مي كنند و بس!

گفتم حالا كه زحمت كشيدم و اين مطلب را نوشتم، دست كم در وب خودم نشرش دهم، تا حاصل عمرم به باد نرود!

ابتدا عين مطلب چاپ‌شده در جام جم را مي‌آورم و سپس يادداشت خودم را. خوش‌حال مي‌شوم راه‌نمايي بكنيد.

ادامه‌ی مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 11:45 توسط غلام‌رضای صفّار|

سلام. شعر زيباي عميقي از هاتف اصفهاني بخوانيد.

نكته: توضيحات اندكي نيز در باره‌ي هر بيت در ادامه‌ي مطلب نوشته‌ام.


1. خار بِدْرودن به مژگان، خاره فرسودن به دست،
سنگ خاییدن به دندان، کوه ببریدن به چنگ،
2.لعْب با دنبال عقرب، بوسه بر دندان مار،
پنجه با چنگال ضیغم، غوص در کام نهنگ،
3. از سرِ پستان شیرِ شرزه، دوشیدن حَلیب،
وز بنِ دندانِ مارِ گرزه نوشیدن شرنگ،
4. نرّه‌غولی روز بر گردن کشیدن خیرخیر،
پیره‌زالی در بغل، شب بر گرفتن تنگ‌تنگ،
5.  از شراب و بنگ، روز جمعه در ماه صیام،
شیخ را بالای منبر ساختن مست و ملنگ،
6. تشنه‌کام و پابرهنه در تموز و سنگ‌لاخ،
ره بریدن بی عصا، فرسنگ‌ها با پای لنگ،
7. طعمه بگرفتن به خشم از کام شیر گرْسِنه،
صید بگرفتن به قهر از پنجه‌ی غضْبان پلنگ،
8. نقش‌ها بستن شگرف از کِلْکِ مِه بر آب تند،
نقب‌ها کردن پدید از خارِ تر در خاره‌سنگ،
9. روزگار رفته را بر گردن افکندن کمند،
عمر باقی‌مانده را بر پا نهادن پالهنگ،
10. یار را ز افسون به کوی هاتف آوردن به صلح،
غیر را با یار از نیرنگ افکندن به جنگ،
11.  صد ره آسان‌تر بُوَد بر من که در بزم لِآم
باده نوشم سرخ و زرد و جامه پوشم رنگ رنگ
12.  چرخ، گَرد از هستی من گر برآرَد، گو برآر
دور بادا، دور! از دامانِ نامم گردِ ننگ!
هاتف اصفهاني
ادامه‌ی مطلب را بخوانید

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت 9:30 توسط غلام‌رضای صفّار|

چو شاهین بازمانَد از پریدن

                ز گنجشکان لگد باید چشیدن ...

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 9:44 توسط غلام‌رضای صفّار|

پسر! رو قدر مادر دان که دایم          کشد رنج پسر، بی‌چاره مادر

برو بیش از پدر خواهَش که خواهد    تو را بیش از پدر، بی‌چاره مادر

نگه‌داری کند نُه ماه و نُه روز            تو را چون جان به بر بی‌چاره مادر

سپس چون پا گرفتی، تا نیفتی       خورد غم بیش‌تر بی‌چاره مادر

به مکتب چون روی تا بازگردی          بود چشمش به در بی‌چاره مادر

نبیند هیچ‌کس زحمت به دنیا            ز مادر بیش‌تر، بی‌چاره مادر

تمام حاصلش از زحمت این است      که دارد یک پسر بی‌چاره مادر
                                               (ایرج‌ میرزا)

 پي‌نوشت:

البتّه جناب ايرج ميرزا خيلي هواي دخترها را داشته!

پاسخ 1: خب بي‌چاره برخي از دختران امروز را نديده بود آخر!

پاسخ 2: شايد هم پسرهاي قديم، خيلي بد بودند و مادرها را نگران و چشم به در

مي‌كردند و دخترها بچّه‌هاي خوبي بودند!


 *****************************


يك داستان (به مناسبت روز پس گرفتن خرّم شهر)

آرزوی هستی

هستی می‌خواست توی جشن تولّدش آتش‌بازی مفصلّی راه بیندازد. تمام دوستان کلاس و محلّه را جمع کرده بود توي حياط. قرار بود وقتی او شمع‌ها را خاموش کرد، پدرش اولّین فشفشه را روشن کند و تا بچّه‌ها سرشان گرم آن است، سریع برود آن سوی حیاط و فشفشه‌ی بعدی را روشن کند. چهار تا فشفشه در چهارگوشه‌ي حياط.

هستی هنوز خوب شمع‌ها را فوت نکرده بود و هنوز دود ظریفشان توی هوا بود، که آقاي خلبان، دکمه‌ی قرمزِ دسته‌ی کناری‌اش را فشار داد و توی خانه حسابی آتش‌بازی راه افتاد. بچّه‌ها بي صدا خنديدند!


غلام‌رضای صفّار 
(از مجموعه‌ي زير چاپم.)

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 10:12 توسط غلام‌رضای صفّار|

درود بر دوستان شاه‌نامه‌دوست!

با تبریک روز بزرگ‌داشت فردوسيِ خردپرور، اين چند بيت زيباي خردمندانه را بخوانيم و به كار ببنديم. يكي از صدها درس زندگي از زبان فردوسي:

ادامه‌ی مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 12:40 توسط غلام‌رضای صفّار|

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم،

ولي دل به پاييز نسپرده‌ايم

چو گل‌دان خالي، لب پنجره

پر از خاطرات ترك‌خورده‌ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده‌ايم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ايم

اگر دل دليل است، آورده‌ايم

اگر داغ شرط است، ما برده‌ايم

اگر دشنه‌ي دشمنان، گَردنيم

اگر خنجر دوستان، گُرده‌ايم!

گواهي بخواهيد، اينك گواه

همين زخم‌هايي كه نشمرده‌ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير

از اين دست، عمري به سر برده‌ايم

قيصر امين پور


برچسب‌ها: خنجر دوستان, خاطرات ترك‌خورده‌, دلي سربلند
نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 9:51 توسط غلام‌رضای صفّار|

به تازگي سركار خانم مژگان فره‌مند، مجموعه‌اي از شعرهاي سپيد خود با نام «پريدن از خواب به ناگهان» را در انتشارات «تحقيقات نظري» اصفهان چاپ كرده است.

خانم فره‌مند كه دبير زبان انگليسي است، شاعر كودك نيز هست و من بي‌صبرانه منتظرم شعرهاي ناب كودكانه‌ي ايشان چاپ شود و مطمئنّم كه اگر گرفتار غرض‌ورزي‌هاي رايج در بازار و صحنه‌ي فرهنگ و ادب نشود و آن چنان كه در خور آن شعرهاست، معرّفي شوند، بي‌شك بسيار سريع اشعار ايشان در بين كودكان، هواداران بسياري پيدا مي‌كند. راستش اگر اجازه داشتم و از طرفي ديگر، ‌نگران به سرقت رفتن ايده‌ي شعرها - و بل كه خود شعرها! - نبودم، چند تايي از آن‌ها را براي نمونه در اين جا مي‌آوردم.‏

ادامه‌ی مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 11:34 توسط غلام‌رضای صفّار|


بارش خون/ مرثیه‌ی قاآنی در سوگ امام حسین (ع)‏

 اندکی در باره‌ی شاعر:‏

 میرزا حبیب‏الله قاآنى، پسر میرزا محمّدعلى شیرازى (متخلّص به «گل‌شن»)، در زمان فتح‌علی شاه قاجار و در حدود 1222 قمری در شیراز به دنیا آمد. خاندان او از پدر و برادران گرفته تا فرزندش «سامان» اهل شعر و ادب بودند. در جوانی به خراسان رفت. در آغاز «حبیب» تخلّص می‌کرد، امّا به فرمان حسن‌علی میرزا، شجاع‌السّلطنه، حاکم خراسان، تخلّص «قاآنی» یافت. این تخلّص از اسم پسر شجاع‌السّلطنه، یعنی «اوکتا قاآن» گرفته شده است!‏

   ‏شعر و توضیحات را در ادامه‌ی مطلب بخوانید

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 16 آذر1389ساعت 10:11 توسط غلام‌رضای صفّار|


برگزاری جشن‌واره‌ای ملّی آن هم برای مدّت پنج سال، در استانی با امکانات محدود، مانند استان ما، چهارمحال و بختیاری، انصافاً کاری دشوار و طاقت‌فرسا است. از همین رو باید به تمامی‌ عزیزانی که این جشن‌واره را برگزار کرده‌اند، تبریک و خسته نباشید گفت. جناب آقای رضوانی مدیر کلّ محترم اداره‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی‌ و جناب آقای توفیقی و سایر هم‌کاران آن اداره‌ی کل، با همّتی والا و قابل ستایش این جشن‌واره را سال‌هاست که برگزار می‌کنند و امید است که برگزار کنند. دستشان درد نکناد!‏

ادامه‌ی مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 23 مهر1389ساعت 16:27 توسط غلام‌رضای صفّار|


دوستان شهركردي خوب به ياد دارند كه فروردين و تقريباً تمام اردي‌بهشت ماه امسال، هواي اين جا، ابري و باراني و گرفته بود؛ شمالي ِ شمالي. ما كوهستاني‌ها هم به اين نوع آب و هوا، وقتي كه خيلي طولاني شود، ‌با همه‌ي زيبايي‌هايش، چندان علاقه‌اي نداريم! طبيعت است ديگر و كاري‌اش هم نمي‌شود كرد!

من شاعر نيستم و اين از تعارفات معمول نيست، امّا به هرحال تحت تأثير آب و هوا يا هر چيز ديگر، مرتكب اين چند شعر كوتاه شدم. براي خودم هم جالب بود، كه پس از اين چند ماه هر كار كردم ويرايش و بازسرايي‌شان كنم،‌ نشد كه نشد! يعني عيناً به همان شكل نخستين هستند، خام و بدوي! محصول يك لحظه هستند،‌ پس همه را با هم آوردم.

نقد و راه‌نمايي بفرمایید لطفاً.

  ادامه‌ی مطلب را بخوانید.

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 9:43 توسط غلام‌رضای صفّار|


تقابل پیری و جوانی، از موضوعات بسیار طبیعی زندگانی بشر است و هر آن چه که به بشر مربوط می‌شود، به طور طبیعی در ادبیّات بازتاب دارد. معولاً انسان به طور طبیعی و در مقایسه با جوانی، دوران پیری را خوش نمی‌دارد و به هنگام فروآمدن برف پیری بر سر، به یاد از جوانی می‌پردازد و باز هم معمولاً افسوس می‌خورد که قدر آن دوران را ندانسته و ای کاش می‌شد که به آن دوران بازمی‌گشت و چه چه! از رودکی سمرقندی تا زمانه‌ی ما و طبیعتاً پس از این هم، به این موضوع پرداخته‌اند و خواهند پرداخت. رودکی در قصیده‌ی معروفش در همین باره، چنین می‌آغازد:‏

ادامه‌ی مطلب را بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 8 خرداد1389ساعت 23:17 توسط غلام‌رضای صفّار|

درود. در این مطلب، می‌خواهم شما را دعوت کنم به خوانش سروده‌ای اعتراضی از استاد بزرگ زبان و ادب فارسی جناب دکتر محمّدرضای شفیعی کدکنی، که بیان‌کننده‌ی دغدغه‌های این استاد گرامی و ارجمند و قطعاً بسیاری دیگر از دل‌سوختگان زبان و ادب فارسی است.

قطعاً بسیاری از اهل شعر، از اساس با این نوع نگاه جناب استاد و هم‌فکرانشان، به شعر و ادب و هنر، مخالف‌اند و شاید آن را نظری تجویزی بدانند و حتّی تحمیلی! امّا به هر روی، قطعاً کسی مانند ایشان که علاقه‌مندی خود را به زبان و ادب فارسی و به طور کلّی ادبّیات فرهیخته، اثبات کرده است، این حق را دارد که دغدغه‌ی جدّی خود را درباره‌ی عالی‌ترین هنر ایرانیان بیان کند. مطلب در این باره فراوان می‌توان گفت، امّا این سخن را به زمانی دیگر وامی‌گذارم. کوتاه این که: جناب شفیعی در این شعر یا سروده یا نظم، که به قصیده‌ی شکوایی ِ کوتاهی می‌ماند، با شعر پارسی به گفت و گو و درد دل نشسته است و با او، تلخ، گپ و گفت می‌کند و در پوشش این گپ تک‌گویانه، از شاعران و متشاعران فارسی، با زبان و بیان فخیم خراسانی، گلایه‌ها می‌کند.

قطعاً این گلایه‌گزاری در تاریخ ادبیّات فارسی هم‌چون سندی ماندگار خواهد شد و پژوهش‌گران آینده به آن استناد خواهند کرد. سروده‌ و دیدگاه ایشان را بخوانید و دیدگاه خود را هم بیان بفرمایید.

ادامه‌ی مطلب را بخوانيد.

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 0:18 توسط غلام‌رضای صفّار|

                                               

درود. بیستم مهرماه روز بزرگ‌داشت حافظ است و همیشه برایم این پرسش بوده که آیا می‌شود روزی هم باشد که روز حافظ و فردوسی و نظامی و مولانا و سعدی و صائب و بی‌دل و خیّام و نیما و اخوان و سپهری و شاملو و فروغ نباشد؟! آیا می‌شود انسان، روزی را هم بدون ادبیّات پشت سر بگذارد؟! ظواهر کار نشان می‌دهد که برای میلیون‌ها ایرانی این طور است! و شاید جاهای دیگر!‏

اگر بزرگان کشور و دست کم مسئولان فرهنگی ما اندکی ذوق ذاشته باشند، باید در روزهایی که به نام این بزرگان است، باید با چرخ‌بال تمام شهرهای بزرگ و مراکز استان‌ها را گُل‌باران کنند و باور کنید این خواسته، آن چنان هم رویایی و دور از دست‌رس نیست! امّا... .‏

                            

به هر روی، یاد این روز را با غزلی از خواجه‌ی شیراز، به سهم خودم گرامی می‌دارم. شاید بدانید که در شهرکرد انجمن حافظ خوانی برپاست و نزدیک چهار سال است که به صورت هفتگی، چهارشنبه‌ها، حافظ می‌خوانیم و «دِماغ را تر می‌کنیم!» به علاوه‌ی شاه‌نامه‌خوانی. این هفته، غزل 185 دیوان حافظ را می‌خوانیم؛ یعنی دست کم 185 هفته است که حافظ می‌خوانیم. غزلی را که انتخاب کرده‌ام، شاید فال شما هم باشد. بخوانید!‏

ادامه‌ی مطلب را بخوانيد.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 5:13 توسط غلام‌رضای صفّار|

درود. امروز بزرگ‌داشت حضرت مولاناست. چکیده‌ و سرراست این که: آن حضرت، آدم خیلی خوب و مهربانی بود!!! و شاعر هم بود و اشعار بسیار شیرین و شیوا و پرمغز و نغزی سروده و می‌گویند عارف هم بوده است و اشعار عارفانه‌ی زیاد و زیبایی سروده است و مثنوی او جهان را دگرگون کرده و غزلیّات شورانگیزش قرن‌هاست که اهل دل و شعر و ادب را به وجد و سرور درآورده است و اگر استکبار جهانی و صهیونیزم بین‌الملل بگذارند، از این پس هم درخواهد آورد!!!
برای خالی نبودن عریضه! تفأل‌وار دیوان غزلیّات شمس را باز کردم، دو بار!؛ و این دو غزل را دیدم که برایتان می‌نویسم. هر چه هست مولانا فرموده است!

ادامه‌ی مطلب را بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 15:17 توسط غلام‌رضای صفّار|

سال‌ها پیش در 20 مهرماه 82 یا 83 بود که به مناسبت بزرگ‌داشت حافظ، انجمنی در دانش‌گاه شهرکرد، جشنی شبانه ترتیب داده بود و از جمله‌ی مهمانان، یکی هم زنده‌یاد حقوقی بود. من وقتی با رضای یزدان‌پناه (داستان‌نویس) که دانش‌جوی دانش‌گاه شهرکرد بود و به پیش‌نهاد او به آن نشست رفته بودیم، وارد سالن شدم، سرم از شدّت زیادی حاضران و البتّه سر و صدای شدید آن‌ها گیج رفت در حالی که آقایی هم داشت درباره‌ی حافظ، دادِ سخن می‌داد!!! می‌دانم که باور نمی‌کنید، امّا آن شب بسیاری از دانش‌جویان عزیز با شلوار راحتی و زیرپوش، همین طور از خواب‌گاه بلند شده بودند و آمده بودند در آن نشست فرهنگی – ادبی، که فرهنگ و ادب از سر و رویش می‌بارید، شرکت فرموده بودند!!!

بله شک نکنید، آن جا دانش‌گاه شهرکرد بود و مثلاً جشنی درباره‌ی حافظ شیرین‌سخن برقرار! حالا این سر و وضع دانش‌جویان عزیز و این که هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد و طبیعتاً هر لباسی نیز! به کنار؛ مسأله این است (یا بود!) که دانش‌جویان محترم، اصلاً و ابداً برای شرکت در یک جشن فرهنگی و بزرگ‌داشت یکی از مفاخر خود نیامده بودند؛ بلکه فقط و فقط آمده بودند برای دلقک‌بازی! همین و بس! در سطرهای اوّل از شدّت سر و صدا که گفتم؛ همین بود. بیش از پنجاه شصت درصد دانش‌جویان، متحّد و یک‌صدا یا وسط سخن‌رانی آن آقا دست می‌زدند یا عربده می‌کشیدند یا سوت می‌زدند و از این جور کارها!‏

هنوز محمّد حقوقی نیامده بود و من دعا می‌کردم نیاید! خودم هم هنوز ننشسته بودم و قصد داشتم برگردم که به اصرار رضا ماندم و نشستم همان ته سالن. یک‌دفعه حقوقی آمد و سیل هورا و کف و سوت دانش‌جویان بالا رفت! حتماً از سر و وضعش و کلاهش و چند نفری که هم‌راهش بودند، تشخیص داده بودند خود آن مهمان عزیز است و می‌خواستند در یک حرکت کاملاً فرهنگی و دانش‌گاهی، مهمان‌نوازی بکنند. انصافاً اگر من هم جای پیرمرد بودم، در چند ثانیه‌ی  اوّل احتمال یک استقبال شگفت‌آور را می‌دادم! امّا فقط برای چند ثانیه و حقوقی هم – شاید – فقط برای همان چند ثانیه این فکر را کرد (شاید هم بنا بر تجربه‌اش نه!) دستی تکان داد و لب‌خندی به اجبار یا وظیفه! دانش‌جویان گرامی شعار می‌دادند: حقوقی دوسِت داریم! و حالا پیرمرد رسیده بود وسط سالن و دیگر همه چیز را دریافته بود! فقط چند ثانیه! چند ثانیه! دوست داشتم زمین دهان باز می‌کرد و می‌بلعیدم! نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم این اتّفاقات تقصیر من است!!!‏
نوبت به سخن‌رانی حقوقی رسید. واقعاً دل ِ شیر می‌خواهد و تجربه‌ای به اندازه‌ی حقوقی که در چنین فضایی بروی پشت تریبون و برای این مخاطبان عزیز دانش‌گاهی سخن برانی! پیرمرد رفت و چه قدر هم زیرکانه رفت! با صدایی گرم و خسته و سرزنش‌آمیز با شعر نظامی آغاز کرد و درباره‌ی اهمّیّت سخن و سکوت و گوش دادن، ابیاتی از او خواند که کم و بیش این ابیات بودند:

ادامه‌ی مطلب را بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 14:14 توسط غلام‌رضای صفّار|

درود‎.‎

در «26 اردی بهشت ماه» به مناسبت بزرگ‌داشت فردوسی و خیّام، با هم‌کاری دوستان (خانم ها: هاشمی، نجفی، کریمیان و فعّال و آقایان: آل ابراهیم، یزدان‌پناه، هاشمی و نیز کارکنان حوزه‌‌ی هنری شهرکرد به ویژه آقای شیروانی)؛ نشست بسیار گرم و دوستانه‌ای در خانه‌ی هنرمندان شهرکرد با حضور نزدیک به صد و پنجاه تن از دوست‌دارن شعر و ادب فارسی برگزار شد. در این برنامه،  پس از خواندن بخش هایی از شاه نامه که آقایان خسرو و سیاوش نقی زاده (پدر و پسر) آن ها را خواندند، نخست نگارنده‌‌ی این سطور، درباره‌‌ی شاه نامه با موضوع «نامه‌‌ی شاهان؟!» سخن گفت و سپس جناب آقای دکتر اسماعیل صادقی که از سر لطف در این نشست حضور داشتند، درباره‌‌ی خیّام با عنوان «سیری در جهان بینی خیّام» سخن رانی شیوایی فرمودند که بسیار مورد پسند حاضران قرار گرفت. اعضای دو انجمن حافظ و شاه نامه خوانی نیز از جناب آقای حسینی، رییس محترم حوزه‌‌ی هنری شهرکرد به سبب پشتی بانی هایشان از نشست های این دو انجمن در خانه‌‌ی هنرمندان شهرکرد، با اهدای یادبودی، سپاس گزاری کردند. بی هیچ توضیح دیگری چند عکس از این نشست را که آقای بسیم گرفته‌اند، در این جا ببینید. http://artshahrekord.ir/Page/10445/Default.aspx

پیروز و پاینده باشید.

نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:49 توسط غلام‌رضای صفّار|


آخرين مطالب
» از حکمت های خدا و و اکنش بندگان!
» چاپ دو کتاب از دکتر حمیدرضای رحمانی‌زاده‌ی ده‌کردی
» زده ام فالی و فریادرسی می آید
» مسمّط دهقان سامانی در منقبت حضرت علی (ع)
» نقدي بر نقدي و شعري!
» دوري از بزم لئيمان!
» چنين است رسم ِ سراي درشت!
» روز مادر / فتح خرّم‌شهر مبارك. (يك شعر / يك داستان)
» روز فردوسي گرامي باد.
» اگر خنجر دوستان، گُرده‌ايم!
Design By : Pars Skin